تبليغاتX
pregnancy calendar دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

سلام به روی ماه همگی

 

ما دیشب برگشتیم حدود ساعت ۸ بود که رسیدیم و برادر شوهری چون اولین سفر زیارتیمون بود برامون گوسفند قربونی کرد و مامان اینا و اون یکی برادر غ*فور با خانومش و بچه ها هم بودن ساعت ۱ همه رفتن و و من اومدم بالا یه دوش گرفتم و عزیزم هم همون پایین خونه مامانش..

 

سفر خیلی خوبی بود ..همه چی عالی ...ولی به خاطر شلوغی اصلا من نتونستم ضریح رو ببینم چهارشنبه که حرکت کردیم شب خودمون رو رسوندیم چالوس و گفتیم که چند ساعتی تو ماشین بخوابیم و دوباره حرکت کنیم و این چند ساعت خوابیدن شد یه خواب کامل ساعت ۹ بعد خوردن صبحانه از چالوس حرکت کردیم و کم کم شهرهای شمالی رو پشت سر گذاشتیم از گزگان به بعد واقعا جاده خسته کننده بود و اصلا تموم نمی شد.بالاخره ساعت ۱۰ رسیدیم مشهد و نزدیکیهای حرم جا برا پارک پیدا کردیم تا بریم حرم وسایل رو که گذاشتیم صندوق عقب هر چی کردیم این صندوق عقب بسته نشد ...یک ساعتی عزیزم باهاش ور رفت تا بالاخره درست شد...رفتیم حرم حیاط حرم قیامت بود یه سلامی کردیم و کمی ایستادیم و برگشتیم تا یه جایی برا خواب پیدا کنیم ....همه هتلها پر بود و ما دوباره مجبور شدیم تو ماشین بخوابیم این دفعه دیگه واقعا عذاب کشیدیم و همه بدنمون خشک شده بود...

صبح دوباره رفتیم دنبال هتل که از شانس نزدیکی حرم یه هتل بود که گفت ساعت ۳ اتاق خالی می شه ما هم زود اوکی کردیم و رفتیم به سمت حرم تو حیاط نشستیم و دعا خوندیم و کلی نماز از طرف اونایی که التماس دعا کرده بودن خوندم....از طرف همه دوستای وبلاگی هم دو رکعت نماز خوندم...با اینکه زیاد وبلاگ مریسام رو نمی خونم و گاهی گذرا خوندمش ولی اون روز یه لحظه هم از ذهنم دور نمی شد....و دعاش کردم...

از حرم اومدیم بیرون و رفتیم به سمت الماس شرق و کمی خرید کردیم و گشتیم وبعد اومدیم پارک ملت و فقط نگاه کردیم و سوار هیچ کدوم از بازیها نشدیم...ساعت حدود ۱۲ اومدیم سمت هتل...

 

فرداش وسایل رو جمع کردیم و پول هتل رو دادیم و اومدیم حرم از امام رضا خداحافظی کنیم...بعد نماز و دعای توسل خداحافظی کردیم تو حیاط حرم داشتیم راه خروجی رو می گشتیم منم گشنه و خسته ..دیدیم یه آخوندی (بدون عمامه)با یه خانوم اومدن طرفمون گفت چند وقته ازدواج کردید و از کدوم شهر هستید و ناهار خوردید...بعد گفت دو تا فیش غذای متبرک امام رضا بهتون می دم به چند شرط اینکه نسبت به هم مهربون باشید هوای همو داشته باشید و خانومتون هم همیشه حجابش رو رعایت کنه(منم از بس خسته بودم خیلی کم شالم عقب رفته و فقط خیلی کم از موهام معلوم بود...گفت به کسی نگید از کی گرفتید...فیشها رو داد و ما هم رفتیم آدر غذاخوری که تو صحن آزادی بود رو پیدا کردیم و دیدیم صفه ...بعد نیم ساعت رفتیم تو..(از وقتی وارد مشهد شده بودیم چند باری به عزیزم گفته بودم خیلی تعریف غذای امام رضا رو شنیدم و خیلی دلم می خواد بخورم)چون من یه ۵ دقیقه زودتر از عزیزم اومده بودم تو سالن ..براش جا گرفته بودم...عزیزم اومد و نشست و یه کولی اومد و به گارسونهای اونجا گفت من فیشم رو دادم به این آقا حالا مگه ول می کرد...آخرش دید محلش نمی زارن رفت...تو عمرم غذایی به این لذیذی نخورده بودم(خورشت قیمه بود)بعد خوردن غذا..دیگه از امام رضا دوباره خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم  طرقبیه و بعد اونجا هم رفتیم شاندیز و پدیده شاندیز رو هم دیدیم که عالیییییییییی بود....و چون دیرمون شده بود تصمیم گرفتیم امشبم بمونیم و فردا صبح حرکت کنیم...تا ساعت ۱۱ تو شاندیز بودیم و یه فیله کباب عالی هم خوردیم...عکس هم تو آتلیه اونجا انداختیم غ*فور با لباس قزاق و منم با لباس ترکمنستان ...

بعد چای خوردیم وو کمی نشستم و کارتهای قرعه کشی رو تو اون بنز مشکی ناناز که قراره برا ما در بیاد انداختیم و حرکت کردیم اونجا که هتل یافت نشد و اومدیم مشهد و از شانسمون یه هتل خیلی شیک و تر تمیز تو یه کوچه های نزدیک حرم معرفی کردن که نسبت به هتل شب پیش عالی بود و ۱۰ تومان هم از اون ارزونتر ۴۰ هزارتومان...

صبح بعد خوردن صبحانه تو هتل رفتیم بازار و سوغات خریدیم و حرکت کردیم....

یه شب تو گرگان خوابیدیم .و بعد فرداش هم ساعت ۷ رسیدیم لاهیجان و رفتیم خونه دوست غ*فور....

فردا صبح هم چون آخرین مهلت کارشناسی ارشد بود دفترچه گرفته بودم(از ساری)که اینترنتی ثبت نام کردم و تموم شد و از دوست و خانوم دوستمون خداحافظی کردیم(خانومه هدیه ایی که با کلک به انتخاب خودم گرفته بود بهمون هدیه داد )و راه افتادیم...یهو تصمیم گرفتیم بریم تله کابین لاهیجان رفتیم و کمی گشتیم و تله کابین تعطیل شد تا ساعت ۲.ما هم اینور بودیم کمی منتظر موندیم تا ۲ شد و اومدیم طرف ماشین و ناهار هم تو رستوران زیبا خوردیم و به طرف شهر عزیزمون راه افتادیم...

 

این بود انشای من در مورد سفر به مشهد...

 

پ ن)امام رضا مرسی بابت دعوتت و پذیرایی خوبت ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:57  توسط ساچلی  | 

عزیزم الان زنگ زده یهو برگشته می گه ساچلی آماده شو بریم مشهد....

وای باورم نمی شد....یعنی امام رضا ما رو هم طلبید..آخ جون

مرسی عزیزم مرسی از اینکه می دونستی چقدر دلم می خواست اونجا باشم و با این سختی شرایط کاری جور کردی تا بریم...البته اول تو بعد خدا و بعدش دعوت امام رضا....

خیلی خوشحالم خیلی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:33  توسط ساچلی  | 

نباید یادم بره چقدر سختی کشیدم برا رسیدن به این روزها..

نباید یادم بره که این زندگی رو به چه سختی به دست آوردیم ...

نباید یادم بره که چه روزهایی داشتیم....پر از عذاب و دلهره...

نباید خیلی چیزها یادمون بره.....

نباید بزارم این حسهای بد رو من و زندگی و آرامش قشنگمون تاثیر بزاره....

نباید عشقمون رو از یاد ببرم.....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:2  توسط ساچلی  | 

سلام



اولین دلخوری بعد از ازدواج تو خونمون به وجود اومد و مقصر هم من بودم ولی خوب یه جورایی سر یه موردی بود که خیلی وقت بود باهاش درگیر بودم و غیر مستقیم خیلی اشاره کرده بودم.و دیروز به شوخی یه پس گردنی بهش زدم و اون باعث کمی دلخوری شد.....قهر نیستیم ولی خوب رفتارها کمی سرد و ابریه....حس بدی دارم و این حس خوب نمی شه....می دونم این جور چیزها نمک زندگیه ولی این نمک رو من دوست ندارم...البته هیچکی دوست نداره درسته؟



شروع کردم به خوندن قرآن ...می خوام ختم کنم و امیدوارم خدا کمکم کنه و وسطهاش جا نزنم.تناها با خوندن قرآن از دست این استرسها و دلتنگیها راحت می شم.....


ویار ندارم ولی یه چیزی هست که بدتر از ویاره اونم تنگی نفس و دلگرفتگیهای مداومه....نمی دونم این حالتها ادامه خواهد داشت یا فقط ماههای اوله....


 



دلم می خواد روز میلاد امام رضا مشهد باشم ...



سین بانو جان دلم دخمل می خواد خیلی هم دلم می خواد...ولی باز هرچی خدا صلاح بدونه....فقط سالم باشه ....


سارا جان مرسی بابت اون آدرست ....


می دونید که تک تکتون خیلی ماهید ....




+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:50  توسط ساچلی  | 

دیروز  بالاخره رفتم سنجش تکمیلی برا ارشد ثبت نام کردم...حالا نمی دونم بتونم نتیجه بگیرم یا نه...ولی امیدوارم بتونم حتی شده از آزاد قبول شم..


از اونجا هم رفتیم دکتر تغذیه...کلی اظهار نگرانی کردم از اضافه وزن تو دوران بارداری ...دکتر هم گفت تا 12 یا 18 کیلو اضافه وزن میاری ولی بعد زایمان دوباره وزنت میاد سر جاش کمی هم باید تلاش کنی بعد زایمان....تا الان هم 3 کیلو اضافه وزن دارم...فقط هم میوه می خورمااا نسبت به قبل هم غذام خیلی کم شده ولی انگار باید این اضافه ها رو داشته باشم.....به هر حال ....


الان از دستم در رفته نی نی وارد چند هفتگیش شده...زیاد حسی هم بهش ندارم نمی دونم چرا ......خیلی بی تفاوتم....از لحاظ خلق و خو هم ساکت و بی حوصله شدم یه روز خوب خوبم و یه روز غمگینه غمگین...خونه خودمون هم یه جورایی حس خفگی بهم دست می ده....ولی خونه مامان اینا خیلی راحتم خیلی ....می گم شاید به خاطر آپارتمانی بودن اونجاست و نزدیک نبودن به خیابون ..ولی خونه مامان اینا یه خونه ویلایی بسیار نورگیر و دلباز و جلوی خونه هم یه خیابون بزرگه و یه دبیرستان دخترانه هم روبروشه که همیشه شلوغه...اگه هم دلت تنگ بشه اگه از پنجره راهرو نگاه کنی کلی دلت وا می شه.....البته اینم بگم تازگیها اینطوری شدماااا...شاید اینم مربوط به نی نی باشه..نمی دونم والله..



پ ن)لیلی جان من عشق ممنوع و هانیمین چیفلیکی و ایزل و کوچوک کادینار و یاپراک توکومی رو دنبال می کنم ...سریالها محشرن مگه نه..



پ ن)عزیزم عشقم اینروزها خیلی بی حوصله ام ...امیدوارم بتونی درکم کنی و کمکم کنی از این حال بیام بیرون.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:42  توسط ساچلی  | 

کم کم داره به وزنم اضافه می شه و همین مورد باعث شده به هم بریزم و اعصابم خرد بشه...فردا می خوام برم پیش دکتر تغذیه..تا بگه چیکار کنم که به وزن خودم اضافه نشه...زیاد میلی به غذا ندارم مخصوصا دست پخت خودم...اکثرا میوه می خورم ...به.....انار..خرمالو...لیمو شیرین.......گاهی هم مامانم زحمت می کشه و آب سیب برام می گیره با آب هویج و گاهی هم آب کلم رو هم قاطی هویج به خوردم می ده...یعنی هر روز این برنامه خوردنها رو دارم + پسته و کنجد .... دیگه از خورد و خوراک بدم میاد. اه اه ...


جمعه شام مهمون زندایی غ*فورم بودیم گفته بود که مامان منو هم ببریم (آخه من و غ*فورم فامیلیم البته دور)و زندایی و مامان من هم خاطر همو خیلی می خوان.بعد شام زندایی برام انار دون کرد گفت موقع انار دون کردن نزار یه دونه اش هم هدر بره چون ی گن تو بهشت یه اناری هست که یه دونه از اون انار تو انارهای رو زمین هست.پس شاید اون دونه ایی که افتاده زمین همون دونه بهشتی باشه.یکی هم گفت که موقع خوردن انار اگه بشینی جلوی آیینه نی نی عین خودت می شه.می گه به چند نفر گفتم الان نی نی هاشون جفت خودشونن...

زندایی ماهیه مخصوصا مریم دخترش که دیگه برام مثل یه خواهر می مونه.اصلا مریم نامها خیلی خیلی مهربونن ...دقت کردین..


امروز صبح قبل اینکه عزیزم بره شهرستان رفتیم سنجنش تکمیلی تا شرایط آزمونهای ارشد رو بپرسیم که گفت 1 آبان اولین آزمونشه...تو رشته من هم ثبت نامم می شد 290 هزارتومان...




پ ن)جمعه رفته بودیم استارا آب دریا آوردیم ولی فعلا جرات نکردم بخورم...


بعد نوشت)چشم چشم آب دریا رو نمی خورم از اینکه به فکر نی نی هستید یک دنیا ممنون ...خوش به حال نی نی که این همه خاله مهربون داره.





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:58  توسط ساچلی  | 


خونه مامان اینا هستم دیشب عزیزم رفت شهرستان.....


اینروزها خیلی خیلی دلشوره می گیرم به طوری که منو بی حال و کسل می کنه..

یه دفتر برداشتم و شروع کردم برای نی نی می نویسم از روزهامون و حال هوای خونه مون...اصلا نوشتن تو دفتر یه جورایی قشنگه ....به همین خاطر نخواستم تو این صفحات مجازی براش بنویسم.


می خوام برا ارشد هم بخونم دوست ندارم خونه نشین بشم وقتی می رم دانشگاه وقتی حرفهای استادها رو می شنوم روحیه می گیرم..حالانمی دونم تا چه حد رو این حرفم یعنی خوندن برا ارشد بمونم و هی امروز و فردا نکنم ...


یه سوال من شنیدم خوردن آب دریا نی نی رو سفید می کنه ...درسته ؟؟؟



بعد نوشت)کامنت شقایق رو که دیدم کپ کردم....مگه مجبوری بیایی کامنت بزاری اونم از همه جا بی خبر..حتما هم بهت سر می زنم:دی


بوی لوبیا پلو تو خونه پیچیده آخ جون ....




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:45  توسط ساچلی  | 

امشب قراره سریال محبوبم رو بده .....اسم سریال   به فارسی می شه  خانوم مزرعه  ..محشره واقعا ترکیه ایها سریالهاشون حرف نداره.....


گلبرگ عزیز(golbarg24.blogfa.com/post-119.aspx) خیلی خوب در مورد سریال نوشته...



امروز کلاس داشتم یه سر اومدم خونه مامان اینا گفتم بیام سر کامی ....





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:20  توسط ساچلی  | 

حالمون خیلی خوبه.

یه حس تازه ...یه موجود تازه وارد زندگیمون شده و کم کم داره جاشو باز می کنه...

رفتم سونو گرافی و اون نقطه سیاه رو تو دلم دیدم.و گاهی شبها با نگاه به اون عکس می خوابم.

خدایا می سپارمش به تو حفظش کن و سالم به ما تحویل بده...


اینروزها مشغول مهمونداری بودیم البته تو خونه مامان اینا.و تازه اونا رفتن و پسردایی مامانم و مادرش از تهران دارن میان اینجا.


دیشب هم زندایی و دختر دایی و داماد غفور*م اومدن خونمون که مامان منو هم آوردیم و کمی نشستیم و حرفیدیم.و خیلی خوش گذشت.زندایی و دخترش خیلی ماهن.


امروز هم اومدم خونه مامان اینا چون عزیزم رفته بود پیش غلطک(یه غلطک خریده و انداخته تو شرکت راهسازی)با راننده اش هماهنگ کرده بودن که برا سرویس اولیه کارهایی براش بکنن.



دلم برا تک تکتون تنگ شده بود و با عجله چندتا از وبلاگها رو باز کردم و خوندم و گفتم یه آپ هم بکنم....


پ ن)یغما جان اومدنمون به کرج با عجله شد سیستم خونه هم خراب بود و نتونستم زود خبر بدم..تو کرج هم خونه برادر غفو*ر اینترنت نبود و نشد خبرت کنم.اما خیلی به یادت بودم.انشاالله دفعه بعد.


پ ن)نی نی گوگولی ما بگم چند هفته شه؟؟؟؟من که کپ کردم و خجالت هم کشیدم که به این زودی......

6 هفته و 5 روز...یعنی 10 روز بعد عروسی.....



پ ن)انتخاب واحد کردم و 4 واحد برداشتم و 4 واحدم موند برا معرفی به استاد...



 



نیروانای عزیز باز شروع کرده به نوشتن یه سر بهش بزنین.لینکش گوشه وبلاگمه...


 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:45  توسط ساچلی  | 

دیشب خیلی خسته بودم فقط گفتم چند خطی بنویسم و برم بگیرم بخوابم.


دیروز همونطور چمدونها رو وسط حال رها کردم و اومدم خونه مامان اینا .عزیزم هم رفت شهرستان.و من فعلا خونه مامان اینا هستم.



سه شنبه طرفهای ظهر به طرف تهران حرکت کردیم مادر عزیزم هم با ما بود......مامان برا راهمون غذا گذاشته بود و چون عزیزم گشنه بود تو حیران بساط پهن کردیم و ناهار خوردیم و حرکت کردیم...نزدیکیهای اسالم هم آقا پلیسه به خاطر سرعت زیاد گیر داد که نگه نداشتیم و الفرار....خدا رو شکر به پلیس راه گزارش نداده بودن.

حدودای 1 رسیدیم کرج و رفتیم خونه برادر غ*فور (که عقد دخترش بود)و گرفتیم خوابیدیم.فرداش با سحر و آقا داماد رفتیم سفره عقد کرایه کردن و دوباره با با زنداداش غ*فور و برادرش رفتیم برا داماد زنجیر گرفتیم.

شب هم من و عزیزم رفتیم گوهردشت خونه دختر خاله.کمی اونجا نشستیم و برگشتیم خونه.


پنج شنبه هم عقد بود که  ساعت 12 با فرح خانم(زنداداش غ*فور)رفتیم کلینیک .که جواب تست مثبت بود...کلی زنداداش ذوق کرد .اومدیم خونه زنداداش به عزیزم گفتم که اونم بهت زده بود.با اینکه آمادگیش رو داشت و خودش هم خیلی خیلی مایل بود ولی کپ کرده بود و کلی بغلم کرد و چشاش پر شده بود...


بعد از ظهر رفتیم آرایشگاه که موهامو سشوار کشید و موهای فرح خانم رو شینیون کرد و عزیزم اومد دنبالمون و اومدیم خونه آماده شدیم و رفتیم خونه پدر داماد .مراسم عقد تو خونه داماد برگزار شد که طبقه بالای پدرش اینا بودن بعد عقد و دادن کادوها اومدیم خونه پدر داماد و مردها هم رفتن پارکینگ(طرف داماد خیلی مذهبین و تو قسمت آقایون اصلا آهنگ اینا نذاشتن)

3 ساعتی مراسم رقص بود و بعد شام و بعدش اومدیم خونه.


جمعه خونه خواهر ناتنی عزیزم شام دعوت بودیم (تهران)اول یه سر رفتیم خونه برادر عزیزم و بعد خونه خواهرش.


شنبه هم عزیزم و برادرش رفتن کارخونه ای که ازش جنس می گیرن(گرمسار) و ساعت 7 شب اومدن خونه. بعد عزیزم منو برد خونه دختر خاله و از اونجا هم رفتیم مرکز خرید چین که تو گوهر دشت بود و کمی خرید کردیم.


یکشنبه می خواستیم حرکت کنیم چون شام خونه پسر خواهر عزیزم دعوت بودیم موندیم و صبح ساعت 11 رفتیم به طرف انقلاب و من یه مقدار کتاب گرفتم و بعد رفتیم بازار بزرگ که یه شلوار و 2 تا کیف پول و گیره خریدم بعد اومدیم پلاسکو و  از اونجا هم اومدیم خیابون قزوین که ماشین اونجا بود و از اونجا هم رفتیم خونه پسر خواهر عزیزم.بعد شام هم گفتیم بریم ارم که از شانسمون بسته بود دوباره برگشتیم تهران که بریم پارک ملت که 2 ساعت دنبال ادرس گشتیم و آخر سرر ساعت 1 پشیمون از اینکه بی خودی خیابونها رو گشتیم برگشتیم کرج. و صیح هم به طرف شهرمون حرکت کردیم...



این از سفرنامه ...


امروز مراسم حنابندون دختر دایی ناتنیمه ...که چون مراسم برا آقایون هم هست شاید عزیزم هم بیاد.



پ ن)از چاقی این دوران می ترسم .به عزیزم گفتم برام تردمیل بخره هیچی نشده 2 کیلو اضافه کردم .این یه مورد فکر کنم به خاطر پرخوری تو سفر باشه.از بس زنداداش غ*فور اصرار به خوردن می کرد ....





+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:7  توسط ساچلی  |