تبليغاتX
دل نوشته های ساچلی


دل نوشته های ساچلی









 

عشق یعنی دستهایم مال توست

 چشمهای خسته ام دنباله توست

عشق یعنی ما گرفتار همیم

دوستدار هم طرفدار همیم 

هر چه میخواهد دلش آن می کند

میکشد ما را و کتمان میکند

عشق غیر از تاولی پر درد نیست

هر کس این تاول ندارد مرد نیست

آمدم تا عشق را معنا کنم

بلکه جای خویش را پیدا کنم

آمدم دیدم که جای لاف نیست

عشق غیر از عین و شین و قاف نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 15:7  توسط ساچلی  | 


سلام به همه دوستای خوب و نازنینمHello  بالاخره امروز آخرین امتحانم رو دادم.و یه نفس راحتی کشیدم.درس سختی بود و خیلی ناامید بودم اما برعکس همه سوالها رو جواب دادم به جز یه سوال ۲ نمره ای Yah.حالا اصل کار اینجاست که خستگی این ترم از تنمون نرفته ترم تابستانی میاد .

تو این روزها به خاطر امتحاناتم هیچ جا نرفتم فقط جمعه گذشته با بابا اینا رفتیم گیوی برا جشن آلبالو   که خیلی خوش گذشت من که تا به حال به اون منطقه نرفته بودم .مناظر بکر و زیبایی داشت.

با عزیزم I Love You هم یه دیدار کوتاه داشتیم که رفتیم یه جای باصفا هر چند زمان کمی داشتیم اما عالی بود.

تنها چیزی که این روز ها اعصابم رو خرد می کنه از جانب عزیزم س ی گ ا ر کشیدنشه .مدتی بود که نمی کشید و باز دوباره مدتیه شروع کرده .خودش هم در عذابه.قبلن چند باری گفتم و خودش هم همکاری کرد و تکرار نشد .ولی باز .... نمی دونم چیکار کنم شاید براتون خنده دار باشه اما خیلی در عذابم حتی تو خواب هم با این مسله درگیرم .وقتی یادم می افته دنیا رو سرم خراب می شه.فعلا بزرگترین مشکل من با عزیزم اینه.دوستان راه حل پذیرفته می شودpraying.

 

پ ن) خانمهای محترم با کمی تاخیر روز زن مبارکتون باشه دیگه کادوها رو گرفتین خوش به حالتونه دیگه  آره؟

 

پ ن)دیشب عزیزم بسی عشقولی شده بود In Love .منم تند تند داشتم جزوه رو می خوندم عزیزم هم دم به ساعت زنگ می زد و کلی می حرفید و حرفهای عشقولی می زد دیگه من کم اورده بودم از بس گفتم خدا نکنه خدا نکنه. فکر کنم تو خواب هم اینو تکرار می کردم Night (خدا این عشق و احساس رو از ما نگیره و همیشه همینطور عشقولانه باشیم )حدود ۲ ساعتی حرف زدیم و قطع که کردیم.و تا ساعت ۲ شب بیدار بودم و جزوه رو مرور می کردم.یه نمونه سوال هم دستم بود که یه نیم نگاهی به اون انداختم .امروز سر امتحان دیدم عین همون سوالها رو داده بود حتی یکی رو هم عوض نکرده بود.یعنی من اگه تو این ۲ روزی که وقت داشتم اگه همون ورقه رو نگاه می کردم مطمینا ۲۰ می شدم . چه پی نوشت طولانی شد.

 

پ ن مختص عزیزم) عزیزم باشوووووووووووووووووووووووووووادولانیممممممممم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 17:47  توسط ساچلی  | 


از وبلاگ یک من 

ایرانیها در اون دنیا!!

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من مدتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟
جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!
شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...­الان هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

 

پ ن)این دو امتحانی که دادم رو قبولم .امروز یکی از بچه ها از آموزش پرسیده بود.امروز هم امتحان برنامه ریزی درسی داشتم .خوب بود.

 

پ ن) بین من و عزیزم شکرآب شده بود.که بعد یک روز آشتی کردیم.قراره یه روز هم یه دیدارکوتاهی داشته باشیم.دلمون خیلی تنگ شده خیلی .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 20:54  توسط ساچلی  | 


سلام به همه دوستای گلم .

می دونم خیلی دیر به دیر آپ می کنم .امتحانات پایان ترم شروع شده.و مشغول خوندنم.دعا کنید بانمرات خوبی همه درسهامو پاس کنم.اصلا حس درس خوندن ندارم کتاب رو که می زارم جلوم هزار تا فکر میاد تو کله ام حالا اگه رمان یا کتاب غیر درسی بود با کله می رفتم تو کتاب.فردا امتحان روانشناسی تربیتی داریم ولی من هنوز یک بار دوره ام رو تموم نکردم.

دیروز به خاطر مشکلم با خانم ب حرف زدم گفت تا ترم جدید از شر این مشکله خلاص می شی بعد این همه مدت فکر کنم خبرش رو که بشنوم درجا سکته کنم .اینو گفتم یاد یه جریانی افتادم تو شهرمون پسر عمو دختر عمویی بودن که همدیگه رو می خواستن ولی خانوادشون مخالف بودن دختره رو به زور شوهر می دن که بعد ۶ ماه شوهرش تصادف می کنه و می میره دوباره پسر عمو می ره خواستگاری با کلی شرط و شروط  می زارن که اینا با هم ازدواج کنن شب عروسی پسره از خوشحالی سکته می کنه و می میره.من با این شانس در پیتی که دارم فکر کنم سکته پشت سکته بزنم.

پ ن) مدتیه عزیزم رو ندیدم خیلی دلم براش تنگ شده .دلم برا عطر تنش برا اون نگاه مهربونش به نوازشهای عاشقونش خیلی خیلی تنگ شده.

 

پ ن)گوشیم یهو به لقا الله پیوست بدون هیچ اطلاعی و الان زیر دست تعمیرکار محترم می باشد و با این گوشی هم که دستمه اصلا حال نمی کنم.اما خوب در بیابان لنگه کفشی نعمت است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 17:57  توسط ساچلی  | 


 

گفتم: مي آيد
گفت : مگه رفته بود كه بياد؟
گفتم: دلتنگم
گفت : مگر زيارتش نمي كني؟
گفتم: جهان رو پر نور ميكنه
گفت: مگه شعشعه حضورش رو نميبيني؟
گفتم: زخم دوريش دل را مي ازاره
گفت: هر چه از دوست رسد نيكوست
گفتم: غايب است
گفت: با اين همه برهان مگه ميشه گفت غيبت؟

گفت: غايبش خوانده اند كه ظاهر نيست كه غيبت به معناي حاضر نبودن تهمتي
است كه بر دامن پاكش ننشيند

شايد اين جمعه بيايد....شايد ...

 

پ ن)دلم به اندازه همه دنیا گرفته.بی تو خیلی تنهام خیلی .این غم داره منو از پا در میاره.

 

پ ن)به خاطر کارهای مغازه اومدی.دیدنت آرومم نکرد مثل مهمون ازت پذیرایی کردم.دلم برا آغوشت تنگ شد .دلم می خواست سر بزارم رو شونه هاتو و خودم رو رها کنم از این بغض لعنتی.گل سرخی که از حیاط خونه مون چیدی و به دور از چشم همه انداختی تو آشپزخونه پیش رومه و بغضم رو بیشتر و بیشتر می کنه.تو بگو من با این همه تنهایی چکار کنم.؟؟؟؟دلم  می خواد با تو باشم فقط با تو.

 

پ ن)خدایا دیگه تمومش کن قسمت می دم به این روز عزیز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 17:17  توسط ساچلی  | 


 

سلام سلام سلام.

روز خوبی رو شروع کردم .بر خلاف ماههای قبل خیلی سر حال و پر انرژیم.چون حس می کنم دیگه مشکلم  نفسهای آخر رو می کشه.امیدوارم خیلیییییییییییی .همش دارم به آینده قشنگی که با عزیزم خواهم داشت فکر می کنمRed Hair .وایییییییییی خدایا تو چقدر مهربونی.تو این ۶ سال و اندی همیشه دلهره داشتم همیشه ته دلم یه غمی بود .اما الان اصلاً و ابداً اونطور نیست.دیگه از اون کابوسهای شبانه خبری نیست .مطمینم خدا کمکم می کنه و از این مشکل خلاص می شم.همیشه توکلم به خدا بود و هست .

عزیزم هم این روزها درگیر کامیونتیه که خریده و داره بهش می رسه.خدا رو شکر کارهاش داره خوب پیش می ره.هفته قبل عزیزم شهر ما بود اونم چطور .مامان رو به کلاس می بردم و مثل همیشه که از خونه می یام بیرون زنگ زدم به عزیزم گفتم.(کلا هر جا بریم به همدیگه اطلاع می دیم)گفت منم خونه ام.چون کلاس مامان یک ساعت بود بساط قلاب بافیم رو هم برداشته بودم تا همون جلوی موسسه یه جایی پارک کنم و مشغول باشم و یک ساعت هم زود بگذره.عزیزم مسج داد که می خواد یه چرتی بزنه.یک ساعت تموم شد و مامان اومد و باهم رفتیم تا به چند تا مغازه فرش فروشی سر بزنیم چون تو مسیرمون پر بود از این مغازه های عمده فروشی مواد غذایی مامان گفت نگه دار تا کمی خرید کنم.مامان رفت و اومدن مامان طول کشید .عزیزم زنگ زد که کجایین .منم چون زیاد به این مسیر آشنا نبودم حتی اسم خیابونش رو هم نمی دونستم یه کروکی تلفنی براش کشیدم.عزیزم گفت می خواد بیاد منو ببینه.گفتم شوخی می کنی چون تو شهر خودشن بود و اصلا باورم نمی شد اینجا باشه.کلی سر به سرم گذاشتو یهو دیدم ای وای با ماشین کنارم نگه داشت منم وضع و اوضاعم قاریشمیش بود.کلی از شوق جیغ و داد کردم حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم اینجا باشه.بالاخره مامان هم اومد کپ کرده بود و باورش نمی شد کمی احوالپرسی کردیم و حرفیدیم و عزیزم رفت مغازه پیش برادر بزرگه.و ما هم اومدیم خونه و تدارک شام رو دیدیم و مامانی آش دوغ پخت چون عزیزم خیلی دوست داره.ساعت ۱۰ اومدن و شام خوردیم و کلی حرف زدیم و بعد گرفتن خوابیدن و من و مامان هم تا ساعت ۲ بیدار بودیم .صبح هم ساعت ۸ بیدار شدم و صبحانه خوردیم و عزیزم راهی تبریز شد چون ماشین مورد نظر رو اینجا پیدا نکرده بود.چند روز تبریز و ارومیه بود تا اینکه بالاخره ماشین پیدا کرد و سه شنبه شب بر گشت .

کلی کتاب. لباس راحتی و آلبوم عکس و برا خونه آیندمون وسایل دکوری گرفته بود خیلی خیلی شیک هستش..

پ ن) خدایا ما رو به حال خودمون نزار.

پ ن)خدا همیشه یار و یاورمون باشه عزیزم.فدای اون دل پر از مهرت .

پ ن)نازنینم سورپرایزت واقعا سورپرایزم کردم مرسی مهربونم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 12:15  توسط ساچلی  | 


هر چی نوشته بودم پرید.

برای خالی نبودن عریضه چند تا عکس از گردنه حیران می زارم که جمعه با گوشیم گرفتم اگه کیفیت خوبی نداره ببخشید.

گردنه حیران 1

گردنه حیران 2

گردنه حیران 3

گردنه حیران 4

 

پ ن)چشم تو

      بزرگترین معلم من است

     که عشق را

     به من آموخت.

 

پ ن)این شعر ترکی رو خیلی دوست دارم 

      گوزلیم گوزلریمه رحم ایله آغلاتما منی

      عشقیمین قدرینی بیل ، آیریسینا ساتما منی

      من سنه جان دمیشم ، باغریمی قان ایلمیشم

      بو غریبانه لرین محملینه ساتما منی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 13:10  توسط ساچلی  | 


 

امروز با دایی اینا رفتیم حیران .خیلی خوش گذشت .یه آرامش خاصی پیدا کردم .فقط مثل همیشه جای عزیزم خالی بود الهی مننننننننننننننننن قربونش برم.

 

پ ن)خدایا دیگه این تنهایی رو این جدایی رو تمومش کن.

 

پ ن)تو تنها بهانه زندگی منی عزیزم.

 

پ ن)«حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست، خداوند در هر حضور رازی نهان کرده برای کمال ما. خوش روزی که دریابیم راز این حضور را...»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:43  توسط ساچلی  | 


من و تو

زندگی عادلانه نیست

ولی هنوز خوب است !

 

پ ن)عزیزم من شادی رو فقط با تو می خوام.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 15:53  توسط ساچلی  | 


سلام خوبید خوشید سلامتید .شرمنده که دیر کردم .آخه این روزها یه کم درسهام سنگین شده بود و مشغول کسب علم و دانش اون از نوع شدیدش بودم.کلی جزوه برا نوشتن داشتم که تنبلی می کردم و امروز فردا می کردم تا اینکه این چند روزه بالاخره عزمم رو جزم کردم و نوشتم.

روزگارمون خیلی آروم و پر از عشق داره می گذره.تو این مدت هم  که نبودم ۲ بار با عزیزم رفتیم ددر و کلی خوووووووووووووش گذشت  از اون  میز صندلی مسافرتی  که عزیزم از نخجوان گرفته بود بسییییییییییی خوشمان آمد .خیلی شیک و ناز بود موقعی هم که جمع می کردیم خیلی جمع و جور می شد.کنار دریا هم دایرش کردیم و ناهارمون رو خوردیم و بعد ناهار عکس هم گرفتیم.البته کنار ساحل هم عزیزم زیادی رفت جلو و باعث شد ماشینمون گیر کنه و هر چی سعی کرد بیرون نیومد کنار ما یه عده پسر بودن معلوم هم بود مسافرن کمک کردن اما ماشین از جاش تکون نخورد که نخورد یه کامیونت اونجا بود که عزیزم رفت خواهش کرد و اومدن و بوکسرش کردن (همه این قضایا سه ربع طول کشید.) و در آوردن ماشین نازنینمونو .منم همه چی رو جمع کردم. و رفتیم بازار و عزیزم یه عینک آفتابی برام گرفت یه چسب مو هم گرفتم و کمی بازار رو گشتیم و راه افتادیم.تو راه هم ماشین کلی ادا درآورد طوری که دیگه عزیزم می گفت من با ماشین شخصی ببرم بزارمت تا دیرت نشه دوباره بیام اما  من زیاد راضی نبودیم.یه کم ماشین حرکت می کرد و بعد خاموش می شد.چند بار عزیزم صافیه بنزین رو تمیز کرد و اونطوری اومدیم پمپ بنزین نزدیک شهر و بنزین که زدیم ماشین حالش خوب شد و قرار شد تو شهر عزیزم ببره پیش مکانیک تا موقع برگشت تو راه نمونه.کلی استرس داشتیم موقع اومدن هم چون دیر بود و هم عزیزم با سرعت می اومد و چند تا ماشین پلیس دیدیم که اخطار دادن اما توجه  نکرد و نزدیک شهر هم چون گزارش داده بودن سربازه از اون لاین اومده بود این یکی لاین وسط جاده اما عزیزم لایی کشید و اونا رو هم رد کرد .من دیگه از ترس داشتم سکته می کردم.کلی دعا و آیه الکرسی خوندم که به لطف خدا به خیر گذشت.

 

دیگه سعی می کنم زیاداینجوری دیر نکنم .آخه برا خودم هم سخت می شه .

 

پ ن)۲ روزه بارون شدیدی می باره .و خدا بالاخره بعد چند روز دعا رحمتش رو نازل کرد .مرسی خدای مهربونم

پ ن) نازنینم آخه امروز کی من با تو بی تفاوت حرف زدم که گله می کردی .قربونت برم من همیشه عشقولیم برای تو.

 

پ ن) با کمی تاخیر روز معلم رو به همه معلمهای عزیز تبریک می گم مخصوصا به بابایی خودم.شاید تو این مملکت ارزش زیادی براشون قایل نیستن اما من از همین جا به نوبه خودم از زحمات تک تکشون تشکر می کنم و دستاشون رو می بوسم.

 

پ ن)امروز با مادر شوهری آینده حرف زدم.خیلی خوشحال شد از لحن حرف زدنش حس می کردم تند تند حرفاشو می گفت و نذاشت چیزی از قلم بیافته از همه چی و جاهایی که تو این چند روز رفته بود حرف زد و کلی هم قربون صدقه ام رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:27  توسط ساچلی  |