دل نوشته های ساچلی

سلام دوستای گلم ..

از این به بعد به خونه جدیدم سر بزنید منتظرتون هستم

آدرس خونه جدید http://helgha.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:48  توسط ساچلی  | 

سلامممممممممممممممممممم

دلم براتون کلییییییییییییییییییییییییییییییییییی تنگ شده .شرمنده همه تون هستم از اینکه یهویی بی خبر رفتم ...

هم ما و هم مامان اینا اسباب کشی کردیم و خط تلفن ما هنوز نیومده و مال مامان اینا هم چون می خواستن خط خودشون رو انتقال بدن طول کشید.به خاطر همین این همه مدت نبودم..

 

تو این مدت درگیر خونه و اسباب کشی و مهمانداری بودم شکر خدا الان دیگه همه کارام تموم شده..خونمون همون خونه ایی که دلم می خواد با اینکه کوچیکه ولی همه چیزش به دلم می شینه مخصوصا آرامشش که با وجود دخترم و همسر مهربونم چندین برابره..بدون استثناهفته ای ۵ روز رو مهمون دارم...دیروز که مهمون داشتیم از بس خونمون بهش چسبیده بود رفت شام شوهر و پسرش رو داد و دوباره اومد این بار با شوهرش که شوهرش رفت خونه مامان اینا و خودش اومد خونه ما تا ۱۲ شب نشستیم و حرف زدیم ..عزیزم هم دیشب نبود هر چی به دوستمون و مامان گفتم شب رو هم بمونید قبول نکردن. فردا هم قراره چند تا از فامیلهای بابا بیان با عروس و دختراش..

 

خدا همه رو به آرامش درونی برسونه..الهی آمین.

 

می خوام زود تموم کنم و برم سروقت وبلاگهاتون..

وبلاگ جدید رو هر موقع راه اندازی کردم  همین جا اعلام می کنم..می خوام اولین پست از خونه خودمون باشه..شارزر لپ تابم کمی مشکل پیدا کرده که قراره فردا برم بگیرم ...در اولین فرصت میام..

 

دوستتون دارم خیلی ...

 

پ ن)الهه جون جون عزیزم من شماره م رو گذاشته بودم جای نگرانی نیست ...اون شماره منه عزیزممممم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 17:40  توسط ساچلی  | 

سلام

 

این روزها مشغول کارهای خونه ایم..مامان اینا هم اسباب کشی دارن (می خوان خونه شون رو بکوبن و به جایش آپارتمان بسازن)بالاخره دیروز خونه پیدا کردن و حالا مشغول بسته بندی وسایل هستیم...فردا هم از تهران براشون مهمون میاد و همه چی قاطی پاتیه...

من و عزیزم هم مشغول کارهای خونه نقلیمون هستیم ..کابینتها رو سفارش دادیم همه شیرها رو عوض کردیم جای آبگرمکن رو تغییر دادیم ...... کار رنگ  دیوارها  و پارکتش هنوز مونده..البته رنگ در کمدها و اتاق و سرویس بهداشتی تموم شده...فردا هم قراره سیم کش بیاد.

خونه مون تو یه مجتمع هست که از لحاظ نظم و فضا عالیه ...عاشق خونه مونم خیلییی

 

نمی تونم از این وبلاگ دل بکنم ولی با ورود به خونه جدید یه وبلاگ جدید می زنم و خبرتون می کنم...

 

پ ن)دخترم شیرین شده مثل عسل ...تازگی ها یاد گرفته به باباش می گه  عزیزم  ...  جیگل(جیگر)  

خدا رو هم بعد از هر غذا خوردن شکر می کنه...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 1:25  توسط ساچلی  | 

سلام سلام سلام

دلم برای این صفحه و دوستای خوبم تنگ شده بود...

مریضی مادر شوهرم و بستری تو بیمارستان ...خراب بودن کیبورد...و مسافرت دلایل ننوشتنم بود.

یه خبر خوب هم براتون دارم بالاخره ما هم صاحبخونه شدیم.یه خونه نقلی ..یه خونه که از ته دل محله اش رو دوست دارم و از وقتی خودمو شناختم تو این محل بودم...یه خونه تو محله بابا اینا..حالا کم کم می خواییم به کابینت و دکور خونه برسیم و بعد به امید خدا اسباب کشی کنیم..خدا این شادی رو نصیب همه مستجرها بکنه.آمییییییییییین.

می خوام نقل مکان کنم و این خونه رو هم عوض کنم ولی اصلا دلم راضی به این کار نیست .اگه یه وبلاگ دیگه ساختم خبرتون می کنم...

 

دوستتون دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 1:38  توسط ساچلی  | 

 و اما چند تا از عکسهای تولد هلگا خانومی

 

کیک تولد

 

هلگا و هدیه عمو

 

هلگای نازنینم (اینجا کمی اخم کرده خانوم)

 

هلگا و پسر عموش(پسرعمو آرزو نذاشت تو شلوغ کردن)

 

هدیه تولد من و باباش یه النگو بود

مامان و بابا هم یه النگوی دیگه هدیه دادن

دایی ها هم هر کدوم یه دست لباس خوشگل

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:44  توسط ساچلی  | 

عجب زمونه بدی شده....

پسر همسایه مامان اینا رو با یه خانوم گرفتن .اونم به فجیع ترین وضع...

انگار خانومه رو آورده تو پارکینگ خونشون خونشون هم ویلاییه .اینا تو ماشین حالا چه غلطی می کردن بماند.ماشین هم روشن بود..اینا رو گاز ماشین می گیره مادره میاد وضعیت رو می بینه زنگ می زنه اورژانس..اول پسره رو می برن بعد رو خانومه پتو می کشن و می برن تو آمبولانس...اونطورکه می گن خانومه همسر و ۲ تا هم بچه داشت...پره هم ۲۴ ساله شه...

من که دیگه یه چیزهایی می شنوم که دیگه به هیچ کس نمی تونم اعتماد کنم...تو شهر ما که این دوستی های بین خانومها و آقایون باب شده..

چند روز پیش هم بابا به مامان می گفت یه صحنه فجیع دم درمون تو ماشین دیده .یه خانوم و آقا داشتن کار خیلی خیلی بد می کردن اونم ساعت ۷ که همه جا روشن بود....محله مامان اینا شده محل قرارمدارها

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:39  توسط ساچلی  | 

سلام...

خیلی دلم میخواست فردای تولد بیام و از تولد هلگا خانمی بنویسم .ولی یه اتفاق بد افتاد اونم فوت نوه عموی همسری بود که خیلی متاثرمون کرد و درگیر مراسم بودیم تا به امروز ...آیناز ۱۸ سالش بود که فردای تولد هلگا تو یه تولد موقعی که پا می شه برا رقصیدن حالش خراب می شه زنگ می زنن به اورژانس و بعد معاینه می گن سکته کرده...بیچاره پدر و مادرش..

تو بهشت زهرا از غسلخانه که درآوردن دیدار آخر مادر و دختر همه رو به گریه انداخت .چون دوستاش زیاد سر و صدا می کردن و حال مادرش هم بد بود نذاشتن خانومها برا تشییع جنازه برن که برگشتیم خونه...چند صحنه اصلا یادم نمی ره مخصوصا چهره معصوم مادرش و گریه های برادر کوچیکش و مویه های خاله اش..

خدا به حق فاطمه زهرا به هیچ پدر و مادری داغ  فرزند نشون نده..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:2  توسط ساچلی 

 

به تولد هلگا چیزی نمونده....

۱۹ اردیبهشت وجود نازنینش رو در آغوش کشیدم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:19  توسط ساچلی  | 

 

ببخشیدکه کم پیدا هستم...چند روزه می خوام بنویسم ولی نمی شه یا حسش نیست یا مشغولیتم زیاد می شه نمی رسم...حسابی چند روزه مهمون داری می کنم ...که یکیشون دوست عزیزم با خانومش بود که برا اولین بار بود می دیدمشون ..برا ناهار اومدن اولا که در عرض ۲ ساعت اینجانب چنان غذایی پختم که خودم هم کیفور شدم...۲ جور غذا و سوپ.

خیلی از خانومش خوشم اومد خیلی دختر بی ریا و مهربونی بود کلی حرف زدیم دیگه موقع رفتن دختره می گفت دلم نمی خواد برم در ضمن باردار هم بود فک کنم ۱ ماهش بود.

دیشب هم دختر دایی و زندایی و برادر بزرگه عزیزم اومدن به مامان اینا هم عزیزم گفت بیان ولی مهمون داشتن ...خیلی خوش گذشت ...هلن و هلگا هم آی مزه پرونی می کردن قربونشون برم.کلی هم با دس دستی کردن و رقصیدن...با دختر دایی در مورد سفر به ترکیه حرفیدیم که خرداد بریم ...عزیزم  هم موافق بود حالا ببینیم چی پیش میاد...حالا چند روز قبل هم که دوست عزیزم اومده بود داشتن برا رفتن به باکو برنامه می ریختن..حالا این دو سفر در حده حرفه ..ببینیم چی می شه..

دیگه به یک سالگی و تولد دخترم چیزی نمونده ۱۹ اردیبهشت زندگیمون بهشت بود و بهشت تر شد.فدای دو تا فرشته زندگیم برن که اردیبهشتی هستن..

 

امشب هم شام خونه برادر بزرگه عزیزم مهمونیم الان هم خونه مامان ایناییم عزیزم منتظره من تموم کنم و بریم.منم که وراج مگه می شه دل بکنم ...

 

پ ن)داریم دنبال خونه برا خرید می گردیم یکی که همین تو کوچه مامان ایناست ...یکی هم کارشناسان...دعا برا خونه دار شدمون یادتون نره دوستای گلم...

 

پ ن)دخترم کلمه هایی که ادا می کنه بابا ...ماما...دردر....دای دای....آبجی (به عروسمون می گه آبجی)..دالی.....   فدات بشم دختر نازنینممممممممممممممممممم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:5  توسط ساچلی  | 

سلام.

امیدوارم تعطیلات خوب و پر خاطره ایی رو پشت سر گذاشته باشید.

سال نو ما به خوبی شروع شد و مطمینم امسال سال خوب و خوشی برای ما خواهد بود...سالی که نکوست از بهارش پیداست..

روز اول فروردین با مامان اینا مسافرتمون رو شروع کردیم قزوین و اصفهان و تهران و چالوس و نمک آبرود و رامسر شهرهایی بود که رفتیم و خیلییییییییی خوش گذشت..فقط تو اصفهان هلگا مریض شد که چند روز بی تابی کرد و بردیم دکتر .که با دواهایی که دکتره داد کمی بهتر شد.

تو اصفهان دوست مامان اینا رو هم دیدیم که دیدنشون خوشحالمون کرد .از اصفهان عزیزم پیشنهاد داد که بریم قشم ولی بابا راضی نشد..

 

تهران هم که یه روز و دو شب موندیم که خونه دوست بابا موندیم...که کلی خوش گذشت..(البته قرار نبود بریم تهران قرار بود دوست بابا بیاد اصفهان که به دلایلی نشد بیاد و اصرار کرد که ما بریم)

شمال هم که دیگه هر چی بگم کم گفتم....نمک آبرود و سینما ۴ بعدی که چند اکیپ هم بودن بمب خنده..که مادر پیرشون رو هم آورده بودن.. بابا و عزیزم اولین بارشون بود که سینما ۴ بعدی می رفتن و چقده خندیدیم سر اداهای این دو....شب هم موقع برگشت بین راه نمک آبرود و رامسر چند فروشگاه بود که از اونجا برا هلگا خانوم کلی خرید کردیم و یه قسمتی هم بود که عکس رو لیوان چاپ می کردن که عکس هلگا رو رو لیوان چاپ کردیم..چون شب رفته بودیم نمک آبرود تصمیم گرفتیم فردا صبح هم بریم و ناهار رو هم اونجا بخوریم...که روزش از شبش به مراتب خوشگلتر بود خیلی هم شلوغ بود

 تو رامسر هم رفتیم  کاخ که برادر کوچیکه و عزیزم از بس مزه ریختن سر عکس گرفتن که کم مونده بود ولو بشیم رو زمین...یه شب هم موندیم رامسر و فردا حرکت کردیم به سمت شهرمون .

 

سفر خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت ..تنها قسمت بدش مریضی هلگا بود.

 

عکسهای سفرمون رو هم می زارم که خصوصیها تو ادامه مطلبه.

 

هلگا در پارک   تهران

هلگا نازنینم

دخترکم

جیگمل مامان

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 16:44  توسط ساچلی  |