تبليغاتX
pregnancy calendar دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

 

 

 

پشت درها
هزاران نفر ایستاده و می خندند
و لبخند تو
هزاران بار در ذهن من تکرار می شود.
عطرت با آن آهنگ همیشگی
هر بار در ذهن من می پیچد.
بدون صدای نفسهایت
تمام آهنگها یک نت کم دارند .

 

عزیزم اخرین چهارشنبه سوری خواهد بود که دور از توام.امیدوارم سال دیگه برای ما سال وصال باشه.امروز قبل از خوندن نمازت گفتی ساچلی از این به بعدهر روز ۲ رکعت هم نماز شکر می خونم به خاطر داشتنت و من چقدر از خوشحالی از ته دل گریه کردم .خدایا شکرت به خاطر همه داده هات و نداده هات.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:15  توسط ساچلی  | 

 

الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست‌های من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست
ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده‌های تو دل بسته است.

 

پ ن)عزیزم الان زنگ زدی و گفتی می ری خونه.دلت گرفته بود الهی من فدای اون دل پرمهرت بشم.خدا هیچ موقع سایه ت رو از سرم کم نکنه.خیلی دووووووووووووست دارم و خواهم داشت.گفتی اونجا بارون می باره کاش پیشت بودم.زیر بارون   بدون چتر    با تو  یعنی خوشبختی کامل.

 

پ ن)اینم از شاهکارای سردار تو طرح مبارزاتیشون   **واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند**

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:14  توسط ساچلی  | 

امروز عکسامون نگاه می کردم.عکسهایی که هر کدوم یادآور با تو بودنهاست.

مثل عکسهای تبریز که خاطرات رو برا من زنده کرد:

"دختر دایی من تو تبریز دانشجوه .یه روز برنامه ریختیم که من با دختر دایی برم تبریز و عزیزم هم بیاد.2 روز از 7 صبح تا 8 شب با عزیزم بودم.کلی گشتیم ، بازار و موزه و پارک و و و.ساعت 8 از هم جدا می شدیم من می اومدم خوابگاه پیش دختر دایی و عزیزم می رفت هتل .2 روز با هم به معنای واقعی زندگی کردیم .موقع برگشت هم با دختر دایی طوری هماهنگ کردیم که 1 ساعت بعد حرکتم زنگ بزنه بگه که ساچلی حرکت کرد و خودم هم زنگ بزنم و بگم تو اتوبوسم.هوا برفی بود و وضع جاده افتضاح. تو گردنه نگه داشتیم تا عکس بگیریم جاده خلوت بود خدایی با اون عجله چه عکسهایی هم انداختیم.عزیزم همیشه می گه هرگز خودمو به خاطرحماقت اون روزم نمی بخشم. تو اون جاده خلوت و تو اون کولاک اگه جونوری حمله می کرد من چکار می کردم.(آخه تو شهرهای کوهستانی زیاد از این اتفاقها می افته چند سال پیش زمستون تو جاده سرعین گرگ یه خانم معلم رو تکه پاره کرده بود .امسال هم دکتر ... که با زنش از یکی از شهرستانها به شهر می اومد تو راه ماشین پنجر می شه و دکتر پیاده می شه پنجری بگیره گرگه حمله می کنه و جلوی چشای زنش دکتر رو می خوره).

هرچی به شهر نزدیکترمی شدیم دلمون پره غصه می شد.یادمه عزیزم بغض کرده بود (الهی من قربونش برم) .با هم خداحافظی کردم و یه جایی که اتوبوسهای تبریز نگه می داشت منو پیاده کرد و رفت .منم به برادر بزرگه زنگ زدم که بیاد دنبالم. به نظر من خاطرات عزیزترین کسهامون هیچ موقع کهنه و کمرنگ نمی شه الان که این خاطره رو نوشتم همه اون لحظه ها رو حس کردم همه اون محبتها رو، و حتی گرمی دستهاشو. یادش بخیر"

 

پ ن) خدایم
       مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن
.
       متبرکم کن تا دنیا با تمامی

       غم ها و خوشی هایش زشتی ها و زیبایی هایش
       مرا نفریبد

 

پ ن)دلتنگی هام فراوونه

      دل ديگه بی تو داغونه


     دنيا با اون بزرگی هاش


     بی تو برام يه زندونه

     هوای چشمام بارونيه

     هيچ کس و جز تو ندارم

     که سر رو شونش بزارم

     باز مثل ابرهای هوا واسش يه دنيا ببارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:48  توسط ساچلی  | 

 

شانه هايت را به من بده
برای تمامی لحظه هائی که از جدائی و دوری تو غمگين هستم.
خنده هايت را در گوشم سر بده

برای تمامی لحظاتی که از بودن در کنار تو شادم
.
عاشقم من..

 

پ ن) فردا به لطف خدا روز خوبی خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط ساچلی  | 

 

معناي زنده بودن من، با تو بودن است.
نزديك، دور
سيـر، گرسنه
رها، اسيـر
دلتنگ، شاد
آن لحظه‌اي كه بي تو سرآيد مرا، مبـاد!
 

پ ن)دلم آرامش کنار تو بودن رو می خواد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط ساچلی  | 


چند شعر از محمد علي بهمني که من خیلی اشعار ایشون رو دوست دارم.


اين خانه ...


دارد دیر می شود

پنجره‌ها را که بسته ای

در را که قفل کرده ای

دیگر دلواپس چه هستی

شیرابر را که نمی توانی ببندی

کنتور رعد را که نمی توانی قطع کنی

بیا برویم

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد

این خانه واژه های نسوزی دارد

تو باز خواهی گشت و همسایه ها

مهربان تر خواهند شد

چندان که فکر می کنی

دیوارتان من بودم

 

حرف بزن ! حرف بزن ! سالهاست ....


با همه بی سرو سامانیم

با ز به‌ دنبال پریشانیم


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدن آنیم


آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ي طوفانیم


دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیم


آمده ام با عطش سال ها

تا توکمی عشق بنوشانیم


ماهی برگشته زدریا شدم

تا که بگیری بمیرانیم


خوب ترين حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانیم


حرف بزن، ابر مرا بازکن

دیرزمانی است که بارانیم


حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

تشنه‌ي یک صحبت طولانیم


ها به کجا می کشی ام خوب من

ها نکشانی به پشيمانیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط ساچلی  | 

 

چند شعر از دفتر « روزی اقيانوسی از تنهايي می شوم»   علی عربی ( رمائيل)

 

خدايا
بارانت را بر اين سرزمين بباران
كه نامردمانش نه
كه مردمش تشنه اند


خدايا
گندمزارانت را در اين سرزمين برويان
كه نامردمانش نه
كه مردمش گرسنه اند

...
اين مردم را دوست داشته باش
كه بي آنكه چيزي بر لب بياورند
  تو را دوست مي دارند
هنگامي كه جواب راست ترين مردمانش
گلهاي سرخ ... است

 

كجا


زمين دارد از خورشيد
دور مي شود

ماه از زمين
ستارگان از آسمان
و ما با خاطره هايمان
از يكديگر

به راستي ؟
مزار اين همه شهيد كجاست.

 

پ ن) من عاشق توام عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط ساچلی  | 

 

بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند

که تنها تو را می خواهد فقط تو را

گویی قلبم در قلبت آویخته است

و زندگی ام در زندگی ات.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:11  توسط ساچلی  | 

دیروز با خانواده رفتیم آستارا تا برای عید خرید کنیم .جاده خیلی خیلی شلوغ بود برای من هم کل جاده یادآور خاطرات روز چهارشنبه بود و رفته بودم تو اون حالو هوا .یه جایی نگه داشتیم و ناهار خوردیم و دوباره راه افتادیم رسیدیم آستارا.بابا و برادرهام رفتن کنار دریا و من و مامان هم رفتیم بازار قرار شد ساعت 7 کنار ماشین باشیم .بازار قیامت یود خریدهامونو کردیم و منم جیبمو به کل خالی کردم .قیمتها خوب بود مخصوصا وسایل آشپزخونه واقعا مفت بود مامان رو مجبور کردم سری قاشق چنگال بگیره و با یه رومیزی که خیلی شیک و خوشگل بود.کل بازار رو زیر و رو کردیم ساعت 7.15 بود که رفتیم طرف ماشین و و دوباره با برادر کوچیکه رفتیم تا آلبالو ترش و زرد آلو و کلی از اون ترشکهای قرمز گرفتیم .حرکت کردیم به طرف شهرمون و تو ونه بین نگه داشتیم تا بابا آب معدنی پر کنه . منم کل راه رو از اون ترشکها و آلبالوها خوردم دیگه لب و لوچه ام شده بود قرمزه قرمز.تو راه عمو اینا زنگ زدن که دارن میان گفتیم تا نیم ساعت دیگه خونه ایم.شب دیر رفتن برادر بزرگه هم یه فیلم از کلوپ گرفته بود هنوز سی دی اول تموم نشده من خوابم برده بود.

 

پ ن) عزیز دلم همیشه همه جا به یاد توام .قربون اون دل تنگت برم من.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:2  توسط ساچلی  | 

 

پنج شنبه از ساعت 1 تا 8 کلاس داشتم.که به جز یکی از اساتید همه رو میشناختم.زنگ آخربا همون استاده که نمی شناختمش کلاس داشتیم .اکثر بچه ها می گفتن که استاد بعد اینکه حضور غیاب کرد جیم می شیم و می ریم بعضی ها هم قرار بود برن شهرستان که می خواستن اجازه بگیرن که زودتر برن.استاد اومد یه پیرمرد بلند قد با چشمهایی که سیاهی چشمش به سفیدی می زد راستش یه جوری شدم تو دلم گفتم قحطی استاد بود این دیگه کیه.استاد شروع کرد به معرفی خودش خدایا چه بیانی داشت و چقدر فروتن بود به خاطر طرز نگرشم به استاد خجالت کشیدم . چقدر با حرفهاش آدم رو جذب می کرد .همه اونایی که قرار بود برن تا آخر کلاس نشستن و هیچ کس از جاش تکون نخورد .برعکس بقیه کلاسها که بچه ها شلوغ می کردن و بلوتوث بازی می کردن تو کلاس استاد نوذریان همه محو حرفاش بودن  یه احترام خاصی جاری بود.گفت از این به بعد من بابابزرگ شما هستم .بغض کرده بودم اشعار رو با اون سن وسال با چه شورو حالی می خوند و اشگ چشاشو پر می کرد اون چشمها حالا دیگه برا من خیلی باارزش بودن . موقع اومدن به خونه کل راه رو تو فکر استاد بودم شخصیت و حرفهای استاد بدجور فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. به خودم قول دادم حتی یکبار هم کلاس استاد نوذریان رو از دست ندم و از محضرش استفاده کنم.

 

پ ن) استاد نوذریان , که این ترم برای درس علوم قرآنی برای ما میاد.

پ ن) بدون تو دنیام خیلی تاریکه عزیزم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:1  توسط ساچلی  | 

ساعت 7.5 بیدار شدم به جز بابا همه خواب بودن منم هول هولکی داشتم آماده می شدم بماند که خط چشمی که زود می کشیدم و عالی هم می شد با چه مصیبتی کشیدم و چه گندی هم زدم به چشام دوباره شستم و از نو کشیدم.بالاخره آماده شدم و رفتم دانشگاه تا منتظرعزیزم بشم که بیاد زنگ زدم گفت که رسیده و داره میاد به طرف دانشگاه. (عزیزم از ساعت 6 حرکت کرده بود چون عزیزم به خاطر کارش تو یکی از شهرستانهای اطراف ساکنه) منم خندان و رقصان رفتم دم در دانشگاه. چشمم به جمال عزیزم روشن شد و سوار رخشمون شدم و رفتم که رفتم. چقدر دلامون تنگ شده بود چقدر تشنه این فضای رخشمون بودیم.دوباره همون پرسش همیشگی و دوباره همون جواب همیشگی من.رفتیم به طرف آستارا عاشق این جاده و گردنه ایم. یه بهشت واقعی ؛ هوا مه بود یه کم که گذشت هوا صاف صاف شد. کل راه رو گفتیم و خندیدیم.برای صبحانه نگه داشتیم و تو یکی از کلبه های گردنه تخم مرغ محلی با یه استکان چای زدیم به رگ و دوباره راه افتادیم ساعت حدود 9.30 رسیدیم آستارا.رفتیم همون جای همیشگی چقدر هم خندیدیم ماشین رو پارک کردیم و یه سر به بازار رفتیم و عزیزم دو تا پیرهن دکلته خیلی خوشگل برام گرفت یکی زرد کم رنگ و یکی هم زمینه سفید با توپ توپی های قرمز.دریا رو هم دیدیم وای خدای من چقدر آروم و شفاف بود انگار دریا خانوم هم کلی خونه تکونی کرده.کمی قدم زدیم و عشقولانه بودیم.بعد کلی پیاده روی وخنده که برای این آخری کلی انرژی براش مصرف کردیم دیدیم شدیدا گرسنه ایم سوار ماشین شدیم ورفتیم رستوران جهانگردی آستارا.حدود ساعت 2.30 بود که به طرف شهرمون حرکت کردیم که 3.30 رسیدیم .و با کلی انرژی از هم خداحافظی کردیم.عزیزم الان زنگ زد هنوز نرسیده گفت فقط ۱۰ کیلومتر مونده. روز خیلی خوبی بود چون با تو بودم و این برای من کافی بود.

 

پ ن)تنهایی از جاده ای که تو می روی به سراغ من می آید.

پ ن)خدایا نزار هیچ بدی و زشتی وارد این حریم زیبامون بشه.

پ ن)با تو به معنای واقعی زندگی می کنم. دووووووووووووووووست دارم عزیزم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 19:18  توسط ساچلی  | 

فردا می بینمتهمون شور وحال اولین قرارمون رو دارم مثل همیشه می ریم جای همیشگی.انگار تو بهشتم وقتی با تو ام. خوشبختی رو با تک تک سلولهام حس می کنم .

 

پ ن) انشاالله فردا میام و همه چی رو تعریف می کنم.

پ ن) خدایا این خوشی رو از من نگیر مواظب عشقمون باش و از چشم بد حفظش کن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط ساچلی  | 

سلام محبوبم اومدم که اول با نام تو شروع کنم .

اومدم بگم همیشه دلتنگ توام ...

اومدم بگم تو که این همه کمک من کردی هیچ وقت دستای منو خالی از محبتت نکن.

اومدم بگم اگه می بینی که من اشتباهی ازم سر زده تو به بزرگواریت منو ببخش

اومدم بگم تحمل این دنیا رو فقط به خاطر حضور تو می کنم

اومدم بگم..........

اومدم بگم خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط ساچلی  | 

امروز یخهای بین منو عزیزم آب شد. الان هم خوشحالیم بسیارررررررررررررررر.عزیزم دیشب زنگ زد من خواب بودم ونتونستم حرف بزنم این غرورلعنتی هم باعث می شد که من زنگ نزنم.تا اینکه امروز خودش زنگ زد و کمی حرف زد (خدایی همیشه حرفهاشو هرچند در اوج عصبانیت هم باشه با آرامش می زنه درست برعکس من) و همه سوتفاهم ها از بین رفت و شدیم همون مرغ عشقهای همیشگی .خدایا شکرت .

امروز کلی دختر خوبی شده بودم شیشه های پنجره اتاقم رو پاک کردم تموم که شد بارون شروع به باریدن کرد و اقلا فرصت نداد دست رنجم رو ببینم و کیف کنم. دکور اتاقم رو عوض کردم و با تغییر دادن تخت و میز کامپیوتر و میز تی وی کلی فضای اتاق باز شد و الان احساس آرامش می کنم.

پ ن) خدایا مرسیییییییییییییییی به خاطرهمه چی. دوست داررررررررررررم خدا جونم

پ ن)عزیزم تو از دیار فرشته هایی. عشق تو همیشه تو قلب و وجود منه. عزیزم مسج دادی حلالت کنم همه وجودم لرزید چرا؟ نمی دونم.دوووووووووووووووووست دارم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:43  توسط ساچلی  | 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالامان از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده

بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد

پس برگرد که به امید دیدار تو زنده ام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:50  توسط ساچلی  | 

خیلی خوشحالم خیلی زیاد .چقدر ازدستت عصبانی بودم  کلی خط و نشون کشیده بودم  برات .فکر می کردم پیشنهادم رو نادیده گرفتی اما زنگ زدی گفتی که رفتی دنبال پیشنهاد من. عزیزم مطمین باش اگه اون پیشنهادم هم حل نشه باز خوشحالیم سر جاش می مونه . چون برا من مهم ارزش قایل بودن به حرفهام بود  ببخشید که از دیروز دختر بدی شده بودم و کلی اذیتت کردم .

 

پ ن)منووووووووووووو ببخش عزیزم خیلی زود قضاوت کردم

 

پ ن)خدایا نکنه یه وقت فراموشمون  کنی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:45  توسط ساچلی  | 

 

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

                                                که آگر سر برود از دل و از جان نرود*

 

وای که چقدر روزها تکراری و زود می گذرن . چند روز پیش رفتم پیش استاد کلی باهام حرف زد گفت : بعضی از مشکلها هست که تحملش خیلی مشکله خدا رو شکر کن که زودتر پی به عمق فاجعه بردی و عقب کشیدی. همه اینها رو خودم می دونم به خدا همیشه هم شکر می کنم.ولی این چند سال خیلی بد تو روحیه ام تاثیر گذاشته یادآوری اون روزها تنمو می لرزونه خدایا شکرت که زود فهمیدم درسته تاوانش رو خیلی بد پس دادم ولی شکر چون می تونست الان زندگیم جهنم واقعی باشه .اگه وجود نازنین عشقم نبود تا حالا جام تو تیمارستان بود چقدر صبور بودی و چقدر آرامش ریختی تو وجودم  مرسیییییییییییییییی نفسم.

 

پ ن) کرمت رو شکر خدا دیروز چه هوای داشتیم و الان چه هوای محشری داریم. 

 

پ ن)درسته گاهی از دست هم ناراحت می شم این  عادیه.اما همیشه تو هر شرایطی خدای دلمی هیشکی ندونه من که می دونم چقدر خوبی.

 

گوشه کتابم نوشته بودم متاسفانه اسم شاعرش رو نمی دونم.*

   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:12  توسط ساچلی  | 

تنها با روحت  نشستم

احساس آرامش می کنم

وقتی من باشم و روح تو تو بدنم باشه لایقم که عاشقانه وارتر باشم

روح آسمونیت اینجاست

توی این جسم خاکی من

و روح خاکی من توی جسم آسمونی تو

خیلی مراقب خودت باش

تومهمی چون تو برای من مهمی

و به قول خودت

مواظب خودت باش تا یه وقت بلایی سر من نیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:48  توسط ساچلی  | 

امروز ازصبح هوا گرفته بود تا اینکه ظهر باز برف شروع به بارش کرد تا الان.حس می کنم امسال زمستون طولانی تر شده و خسته کننده نمی دونم برا همه اینطوره یا من زیادی سخت می گیرم.امسال عید شاید بریم شیراز از الان ماتم گرفتم هر چی فاصله زیادتر می شه دلتنگیها دیونه ام می کنه اصلا هم خوش نمی گذره می شم برج زهرمار.

دیروز یه زنگی به استاد اصول فلسفه زدم و نمره ام رو پرسیدم گفت 17 شدم ای ذوق کردم کلی هم خوش به حالم شد. شال وکلاه کردم با مامانی رفتم خرید چند تا شمع گوگولی خریدم و یه دسته گل خوشگل. تا خونه پیاده اومدم هوا هم واقعا محشر بود برعکس امروز.

پ ن) خدایا کمکمون کن که بعد 7 سال ما هم روی خوشی رو ببینیم.

 

 

پ ن) خیلی مهربوووووووووووووووووونی دوست دارم عزیزدلم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:46  توسط ساچلی  | 

 

خوشا از دل نم اشكی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشق‌بازان یاد كردن

زبان را زخمه‌ فریاد كردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی‌نامه‌ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد دلنشین است

 

نوای نی نوای بی‌نوایی است

هوای ناله‌هایش نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل ، بیماری سنگ

قلم تصویر جانكاهی است از نی

علم تمثیل كوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی ، رقم زد

دل نی ناله‌ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن‌روز در اندیشه‌ ی نی

كه این‌سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی‌قراری

چو مجنون در هوای نی‌سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت ، غم دیرینه او

غم نی ، بند بند پیكر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی آشنایی‌است

به هم اعضای او وصل از جدایی‌است

سرش بر نی تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید ، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‌ای منزل به منزل

به همراهش هزاران كاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

كه با خود باری از سر دارد اشتر

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین‌زبانی؟

عجب نبود ز نی شكرفشانی!

اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‌كشاند

سزد گر چشم‌ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

                                                                                                       قیصر امین ور

                          

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:50  توسط ساچلی  | 

روزها از پی هم می گذره و کم کم به عید نزدیک می شیم مثل این چند سال از نزدیک شدن عید خوشحال نیستم همیشه روزهای خاص مثل اعیاد و مناسبتها بغض گلومو می گیره و احساس تنهایی بیشتر منو تو خودش غرق می کنه . امیدوارم این آخرین عیدی باشه که بی تو و دور از تو می گذرونم.

هر روز که می گذره مطمین تر می شم که خدا منو خیلی دوست داره که تو بدترین شرایط ممکن تورو وارد سرنوشتم کرد.تو یه فرشته بودی و هستی و من چقدر خوشبختم که تو رو دارم. همه چی رو تحمل کردیم عذاب مشکلم از یک طرف و غم دوری از طرف دیگه همیشه می گفتی: ساچلی هیچ کس این عذابی رو که ما می کشیم رو نمی کشه اما با اینهمه هیچ کس هم مثل ما احساس خوشبختی نمی کنه واقعا هم همونطوره نازنینم . عزیزم انگار به لطف خدا همه چی داره حل می شه و ما هم مثل بقیه طعم شیرین وصال رو می چشیم . دیدی گفتم خدا کمکمون می کنه فقط نباید روحیه مونو ببازیم.

 

پ ن ) ای عزیز انتظار دیدنت بیداد می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:52  توسط ساچلی  | 

سلام

 

 اسمم ساچلیه ۲۵ سال دارم.خیلی وقته وبلاگهای زیادی رو می خونم  دلم می خواست منم برا خودم یه وبلاگی داشتم تا می تونستم حرفهای دلمو  خاطراتمو توش ثبت کنم  تا اینکه دیروز یه  دوست عزیز  زحمت اینکار رو برام کشید که از همین جا ازش تشکر می کنم مرسی دوست جون.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:30  توسط ساچلی  | 

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم و خندم چو مرا درشکنند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:54  توسط ساچلی  |