تبليغاتX
دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

تولدت مبارک عزیزم

 

سلام سلام و دوباره سلاممممممممم

امروز هم گذشت با کلی استرس و حرص خوردن.

صبح ساعت ۸ بیدار شدم قرار بود مثل همیشه دوست بابا بیاد دنبالش و منم یه مسیری باهاشون برم(تو خونه همه فکر می کردن می رم کلاس).تا ساعت ۸.۳۰ آماده شدم.تو لحظه آخر کفشی که مدنظرم بود رو پیدا نکردم.این اولیش.با بابا اینا رفتم و یه مسیری پیاده شدم و یه تاکسی دربست گرفتم تا برم کیکی که سفارش داده بودم رو بگیرم.از شانسم خیابونهای اصلی بسته بود آخه روز ارتش بود.ای بخشکی شانس آقای راننده از کوچه پس کوچه رفت تا رسیدیم به شیرینی فروشی شاتوت.کیک رو گرفتم و یه شمع خوشگل برا کیک تولد عزیزم.اومدم سوارتاکسی بشم دیدم یه  آقا پسر نشسته جلو به آقای راننده گفتم من دربست گرفتم در ضمن عجله هم دارم.گفت سر راهمون پیاده ش می کنیم بیچاره ست دانشگاهش دیر شده .بله آقا رو پیاده کرد و رفتیم یه مسیری که ماشین های شخصی به شهر عزیزم مسافر می برن.آقای راننده هم رفت برا ردیف جلو اسمم رو نوشت و کیک رو برد گذاشت صندوق عقب و کلی هم سفارش کرد که روش چیزی نندازن.و بعد که همه چی حل شد به من گفت که برم سوار شم(چه آقای راننده ی با مرامی بود مگه نه).تاوقتی هم که ماشین حرکت کنه اونجا بود کلی هم سفارشم رو کرد.دیگه داشتم خجالت می کشیدم با خودم می گفتم این دیگه چرا نمی ره.

تا شهر عزیزم  ۲ساعت راهه حالا بیااین دو ساعت رو یه کاری کن که زنگ نزنه و نفهمه تو ماشینم.تا ساعت ۱۰.۱۵ خبری نبود.چون فکر می کرد که حتما خوابم.یهو گوشیم زنگ خورد کاملا هم مشخص بود تو ماشینم.جواب ندادم .زود مسج دادم که عزیزم صبحت بخیر.من می رم دوش بگیرم.دوش گرفتن من خیلی طول بکشه نیم ساعته.بعد نیم ساعت دوباره عزیزم زنگ زد.تقریبا نصف راه رو رد کرده بودم.این راننده هم جایی نگه نمی داشت.دیگه اون لحظه به هفتاد رنگ افتادم.جواب دادم و دستم رو جلوی دهنی گوشی گرفتم تا صدای ماشینهای جاده و بدتر مسافر پشتی که با ولوم زیاد با موبایل حرف می زد به گوش عزیزم نرسه.دیگه خودتون تصور کنید چطور حرف زدم . عزیزم گفت ساچلی سرما خوردی .گفتم فکر کنم عزیزم. کمی حرف زد و قطع کردم.هنوز یک دقیقه نشده بود که دوباره زنگ زد.گفت کجایی گفتم تو حیاط نشستم گفت آخه صدای ماشین میاد.خنده ام گرفته بود به زور خودمو کنترل کردم.گفتم نه بابا تو حیاطم کووووووو   صدا نمیاد.قطع کرد دوباره زنگ زد گفت ساچلی راستشو بگو کجایی؟گفتم مگه دروغ هم داریم خونه ام.گفت خوب از خونه یه زنگ بزن .گفتم باشه.دوباره زنگ زد که چی شد. گفتم مامان داره حرف می زنه.گیر داد که کجایی منم دیدم کار داره بالا می گیره گفتم دارم میام.باور نمی کرد گفتم خیر سرم یک هفته ست دارم برنامه می ریزم تا سورپرایزت کنم.حالم گرفته شد  .و به برادر عزیزم مسج دادم که لو رفتیم.با خودم گفتم حالا که فهمید دارم میام اقلا بقیه نقشه رو به هم نزنم.رسیدم و به برادر عزیزم زنگ زدم که بیاد دنبالم . عزیزم هم فکر می کرد  هنوز نرسیدم.رفتیم دسته گل سفارش دادیم و زودی رفتم خونه شون و بادکنکها رو که برادر عزیزم صبح باد کرده بود رو از انبار آوردم و  کم و بیش خونه رو تزیین کردم اونم با عجله وای الان خنده ام می گیره با چه بدو بدویی کارها رو انجام دادم خودم تنهایی چون برادر عزیزم منو گذاشت رفت تا عزیزم شک نکنه.کیک و گل وکادوها رو گذاشتم رو میز .روی میز رو هم تزیین کردم.پیرهنی که قبلا عزیزم گرفته بود رو پوشیدم.زنگ زدم به عزیزم که من رسیدم تو برو خونه  بعد ده دقیقه از خونه زنگ بزن تا من و  برادرت بیاییم خونه.عزیزم اومد کلید به در حیاط انداخت صدای قلب رو با گوشهام می شنیدم. عزیزم اومد و یه لحظه انگار زمان از حرکت ایستاد. باورش نمی شد.گفت شک کرده بودم که خونه ای اما اصلا فکر نمی کردم برام تولد گرفتی.کلی حرف زدیم و عکس انداختیم و با مامان عزیزم هم کیک تولد خوردیم.دیگه نوبت باز کردن کادوها بودIn Love.کادوها رو باز کرد خیلی خوشش اومد قربونش برم.یه نامه هم نوشته بودم و هر چی تو دلم بود رو براش نوشتم .حدود ساعت۳ حرکت کردیم به طرف شهرم  تو راه ناهارمون رو خوردیم .کلی عشق کردم کلی خوشحال بودم که کنارتم عزیزم تو شادی منی.خیلی دوستت دارم و برا من عزیزی عزیز دلم

 

پ ن) کادوی عزیزم یه ادکلن  i 2 sexy  بود با یه قاب عکس که داده بودم عکس دونفری ما رو بزرگ کرده بودن و زده بودم بهش.

 

پ ن)نازنینم تو رو دارم پس چه خوشبختم من.

 

پ ن)خدایا کمکمون کن لطفا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:8  توسط ساچلی  | 

۴ اردیبهشت تولد عزیزمه.موندم کادو چی بگیرم چند روزه هم فکرمو مشغول کرده .از بس تو هر مناسبت پیرهن و شلوار کادو دادم دیگه خودم هم خجالت می کشم.در ضمن تو فکر یه جشن دو نفره هستم البته می خوام کمی هم زودتر بگیرم.تا عزیزم سورپرایز بشه چون همیشه یه جورایی خودمو لو می دم ولی این سری محاله .با برادر عزیزم هم هماهنگ کردم.حالا بد جشن میام براتون تعریف می کنم .

 

یادم رفت بگم جمعه که سر کلاس بودم عزیزم زنگ زد که با ۲ تا از دوستاش باماشین اونا می رن جلفا و از اونجا  نخجوان و بعد به خاطر یه مورد کاری برن ارومیه.عزیزم از جمعه تو مسافرت بود و تا اینکه دیروز که داشتن بر می گشتن از ارومیه یکراست اومد شهرمون و ماشین رو از تعمیرگاه تحویل گرفت (ماشین همون روز چهارشنبه که همدیگه رو دیدیم موقع برگشتن خراب شد و بعد اینکه منو پیاده کرد برد تعمیرگاه ) و یه سری هم  اومد خونه ما . بابا اینا هر چی اصرار کردن که شب بمون صبح می ری قبول نکرد مامان حلوا درست کرده بود و برا عزیزم کنار گذاشته بود اونو داد .کمی هم دم در صحبت کردن (البته همه اهل خونه حضور داشتن و منم که از میون این همه کله به زور عزیزم رو می دیدم چه برسه حرف بزنم)بعد خداحافظی کرد و  رفت. یه چیز دیگه به خاطر این سفرش خیلی دلتنگی کردم .مخصوصا رفتنش به نخجوان بدتر دلتنگیهامو زیاد کرد.که منم خیلی بد و بچه گونه باهاش رفتار کردم(خوب هر چی باشه هر چند کوتاه از مرز خارج می شد و این برا من خیلی  وحشتناک بود ).

قبل عید هم که رفته بود باکو حالا به خاطر کارش بود زیاد حساست به خرج ندادم.اما اینبار نمی دونم چرا اینطوری شد.خیلی خیلی هم بد شد.

 

پ ن)تو برام تکیه گاهی . یه تکیه گاه محکم و قوی .

 

پ ن)از الان برا جشن تولدت لحظه شماری می کنم. خدا کنه همه چی به نحو احسن باشه.

 

پ ن)هر کی در مورد کادو نظری داره بگه لطفا . ممنون می شم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط ساچلی  | 

 

 

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟

 

 

پ ن)این تنهایی ، این بی تو بودنها ، این دلتنگیها کی دست از سرم بر می دارن.من از این دنیا فقط و فقط تو رو می خوام.

 

پ ن) خدایا شکرت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط ساچلی  | 

 

کاش همیشه پیشم بودی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:8  توسط ساچلی  | 

امروز با عزیزم بودم خیلی خیلی خوش گذشت.مگه می شه با عزیزم باشم و خوش نگذره.خدایا به حرمت و بخشندگی خودت قسمت می دم این روزها رو این خوشیها رو از ما نگیر.

مهربونم امروز اینجاست به احتمال زیاد شب هم خونه ماست.

 

پ ن) الان از بس خسته ام که دلم یه خواب جانانه می خواد.

 

پ ن)امروز برا خونه آینده مون ست جاشکری و قهوه گرفتیم که خیلی شیکه.چند تا از وسایل آشپزخونه مون رو هم با عزیزم قبلا گرفتیم.سرویس قاشق و چنگال . قابلمه باآبکش مخصوص خودش .و تابلو برا آشپزخونه.کلی هم میوه های خوشگل (البته مصنوعی).ظروف پلاستیکی مسافرتی و چند تاش هم یادم نیست.فعلا گیر دادیم به آشپزخونه.

عزیزم هم ۳ تا پیرهن بایه شال خوش رنگ گرفته بود که خوشگل بود دستش درد نکنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:35  توسط ساچلی  | 

جمعه عروسی دعوت بودم که قرار بود با زندایی و دختر دایی هام برم.رفتم خونه اونا آماده شدم و جینگلی مستون رفتیم تالار.تا ساعت ۱۲ تالار بودیم و کلی خودمونو اون وسط هلاک کردیم دیگه آخرهای تالار پدر عروس اومد تا خیر دعا بده حالا عروس گریه می کنه پدرش هم بدتر از اون همه رو به گریه انداختن من و دختر دایی هم بدتر از همه. بعد هم عروس رو بدون بوق بوق بردیم خونه اش (دایی هم یادش رفته بود ضبط ماشین رو برداره و مونده بود خونه ) خیلی خسته کننده بود این عروس بردنشون.خونه عروس هم ارکستر اورده  بودن  آقایون تو پارکینگ بودن و خانمها هم طبقه اول.تا ساعت۲ بزن و بکوب بود هر کی هم خداحافظی می کرد می رفت عروس گریه اش می گرفت و مثل این بچه ها اول لبش آویزون می شد و بعد .عروس داماد خوشگلی بودن و خیلی هم به هم می اومدن.الهی خوشبخت شن.هر چی زندایی اصرار کرد که بریم خونه ما .گفتم اصلا حالم خوب نیست برم خونه استراحت کنم(واقعا هم حالم خوب نبود تو تالار هم یهو فشارم افتاد که کم مونده بود کله پا شم که به توصیه زندایی نوشابه خوردم و حالم کمی بهتر شد).منو گذاشتن و رفتن تا ساعت ۳ هم با مامانی حرفیدم و بعد گرفتم خوابیدم.

پ ن) با عزیزم هم تلفنی حرف می زنیم و از سیزده به بعد هم ندیدمش.کلی هم دلتنگشم انگار خیلی وقته ندیدمش.این روزها هم سرش خیلی شلوغه.یه کاری هم هست اگه اون بگیره و مثبت باشه محشرررررررررر می شه.

 

پ ن) بالاخره یک کیلو کم کردم و خیلی خوشحال و خندانیم به امید روزی که همه اضافه وزنی هام بره به جهنم.

 

پ ن) این هفته کلاس نرفتم گفتم آخه کیه ۱۵ و ۱۶ بیاد دانشگاه(کلاسهای من پنج شنبه و جمعه هاست)اما انگار خیلی عجله داشتن برا کسب دانش و همه اومده بودن .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:29  توسط ساچلی  | 

امروز بالاخره تونستم رمان خاتون رو تموم کنم که اصلا هم خوشم نیومد از اون دسته کتابهایی بود که آدم رو جذب خودش نمی کرد درست بر عکس رمان بامداد خمار.عزیزم چند تا رمان گرفته که از بین اونها شالیزه رو انتخاب کردم که بخونم.هنوز چند صفحه نخونده بودم که دختر داییم زنگ زد که پاشو با عمه بیا خونمون قراره دختر خاله ام هم بیاد (دختر خاله اش هم ۳ عید از کانادا اومده که قراره یکشنبه هم بره)حوصله هم نداشتم از بس اصرار کرد که گفتم باشه تا یک ساعت میام.آماده شدیم و ماشین رو هم برادر بزرگه برده بود زنگ زدم آژانس و رفتیم.بعد ۱۳سال دختر خاله شو دیدم.خدایی خیلی ناز شده هیکل هم ۲۰ از بس گفتیم و خندیدیم که من دیگه از حال رفته بودم.دو ساعتی نشستیم و برگشتیم خونه.

یک ساعتی سایتها رو زیر و رو کردم تا یه رژیمی پیدا کنم که در عرض یک هفته ۴ کیلو لاغر کنم اونم که یافت نشد آخه خوب یه کم از محالاته.من مییییییییییییییییییی خوام لاغر شم رژیم دکتر کرمانی رو هم دارم اما نمی دونم چرا سخت و محکم نمی گیرم.الان سرشارم از انرژی منفی یکی بگه من چکار کنم.لباسهای خوشگلم رو نمی تونم از ترسم حتی نگاه کنم.فردا هم شاید برم عروسی که ماتم گرفتم .فقط موندم که با این همه نخوردنها چرا یک کیلو هم لاغر نمی شم.

 

پ ن)نازنینم  خیلییییییییییییییییییییییییی عاشقتم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:7  توسط ساچلی  | 

 

 

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها باتو باشد

 

پ ن) خیلی خوشبختمممممممم چون تو رو دارم عزیزم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط ساچلی  | 

 

دیروز حدود ساعت ۳ به طرف شهری که عزیزم اونجاست حرکت کردیم.تا ۱۳ بدر رو با هم باشیم. کلی شنگول بودم.تو ماشین کلی گفتم و خندیدم برادر بزرگه می گفت به به می بینم خوش به حالته البته که باید اینطور باشی منم اگه برای دیدار معشوقم می رفتم بشکن می زدم و می رقصیدم کلی خنده  کردیم (همه این حرفهارو هم طوری می گفت که بابایی نشنوه.)مناظر خیلی زیبایی دیدیم و فیض بردیم.با مسج به عزیزم خبرمی دادم که کجاییم.پلیس راه روکه رد کردیم تپش قلبم شدید شد (از پلیس راه تا شهر هم ۱۵ دقیقه راه بود.) رسیدیم و رفتیم جلوی مغازه .عزیزم نشسته بود تو مغازه و شاگردشون و برادر عزیزم هم تو مغازه بودن همه اومدن و جلوی مغازه احوالپرسی ها و روبوسی ها انجام شد بعد بابا موند مغازه و عزیزم ما رو برد خونه.مادر عزیزم بعد روبوسی از تک تکمون اجازه ورود به منزل رو دادن.نشستیم و عزیزم شروع به پذیرایی کرد.(مادر عزیزم خیلی پیره و مریض احواله و دختر هم نداره یعنی بنده از نعمت خواهرشوهر بی بهره ام حالا خوب یا بد نمی دونم .و همه کارها رو تو خونه عزیزم انجام می ده یه سلیقه ای هم دارم که بزنم به تخته مااااااااااااه .واقعاهم هنرمنده که این مورد تو مرد جماعت کمیابه من که پیشش کم میارم.) کمی با ما نشستن  و بعد عزیزم داداش بزرگه و کوچیکه رو برد پیش دوستش(فروشنده نخود سیاه) که مکانیکه تا یه نگاهی به ماشین بنداره.داشتیم حرف می زدیم که عزیزم زنگ زد که اونا رو گذاشتم آماده شو میام کمی با هم بگردیم.از مامان اجازه گرفتم اونم به زور. چون میگفت میان می بینن نیستی بد می شه .در حالی که هیچ کدوم نه بابا نه برادرهام امکان نداشت که بیان در ضمن عزیزم هم به برادرش و دوستش سپرده بود که هر موقع بابا اینا خواستن برن خونه زنگ بزنن خبر بدن.البته به مامان هم حق می دم نگران باشه.عزیزم به مامان جریان رو گفت و مامان رضایت داد که بریم و زود برگردیم.سوار رخشمون شدیم و یه دوری تو شهر زدیم .گرمای دستهاش به وجودم زندگی می بخشید ازاون لحظات هر چی بگم بازم کمه.ماشین رو یه جا نگه داشت و پیاده شدیم یه دوری تو بازار زدیم. کنارش بودم بدون هیچ ترسی دستش تو دستم بود و مهربونیهاش رو با تک تک سلولها حس می کردم.روی هم رفته نیم ساعت باهم بودیم و همین نیم ساعت برامون یک دنیا بود.برگشتیم خونه و عزیزم منو گذاشت و خودش رفت مغازه.لباس عوض کردم و نشستم سالاد درست کنم که زنگ در رو زدن بازکردم دیدم برادر وسطی عزیزم با زن و بچه هاش.اومدن دیدن ما.کمی نشستم دیدم اینا مشغول صحبتن منم از فرصت استفاده کردم رفتم آشپزخونه سالاد درست کنم دیگه آخرهای کار بودم که همه اومدن و عزیزم اومد آشپزخونه و گوشتها رو به سیخ کشید  زیر زیرکی هم کلی خندیدم و حرفیدیم.شام رو ساعت ۱۲خوردیم.

تا ساعت ۳  بیدار بودیم من و مامان و عزیزم و مامان عزیزم و برادر بزرگه و  برادر عزیزم.سر قلیون کشیدن برادرها چقدر خندیدیم.عزیزم هم یه پارچه آقا بود.الهی من دورسرش بگردمکلی هم حرف زدیم. کم کم خاموشی رو زدن و یه شب بخیر گفتیم و خوابیدیم تو هوایی نفس میکشیدم که عطر نفس عزیزم پر کرده بود و تو این هوا چه خوب نفس می کشیدم و چه راحت خوابیدم.

صبح ۹.۳۰ بیدار شدم.صبحانه رو عزیزم آماده کرده بود.بعدصبحانه مامانم آش دوغ پخت و برنج رو گذاشت و منم کمی به سر و وضعم رسیدم و خونه روجارو کشیدم.بعد اتمام کارها منتظر پختن غذاها بودیم که مامان عزیزم یه دسته گل خوشگل آورد به من داد با یه پاکت، که پیشش باز نکردم.( تو خونه خودمون باز کردم که دیدم ۵۰ هزارتومان پوله.دستش درد نکنه خیلی شرمنده شدم.)ساعت ۱۲ به طرف شهرک صنعتی (جای خیلی سرسبزیه که مردم برا گردش بیشتر می رن اونجا ) حرکت کردیم بابا و برادر کوچیکه و برادر عزیزم تو ماشین عزیزم و من و مامان و مامان عزیزم هم تو ماشین خودمون. برادر وسطی عزیزم ۱ ساعت قبل با اهل و عیال رفته بود و ما هم رفتیم پیش اونا.بساط کباب رو راه انداختن و ناهار خوردیم.( رژیمم رو هم شکوندم ای لعنت بر من با این رژیم گرفتنم)تا ساعت ۴ هوا آروم بود یهو بارون شروع به باریدن کرد وسایل و جمع کردیم بچه ها هم از خیر ماهیگیری با تور گذشتن . ۱ ساعت طول کشید تا از شهرک خارج بشیم از بس ترافیک بود.دو راهی شهرک قرار بود از هم جدا بشیم و ما به طرف شهرمون برگردیم.بدترین لحظه بود همه پیاده شدن خداحافظی کردیم من که بغض کرده بودم و از چشمای عزیزم هم غم می بارید.(الهی من قربون اون چشای نازت بشم که هیچ موقع نمی خوام غم رو توشون ببینم).حرکت کردیم به طرف شهرمون و دوباره تنهایی وغم آوار شد رو دلم.

 

پ ن)خدایا به خاطر این همه لطفت شکر  شکر  شکر.

 

پ ن)دیر وقته خوابم هم میاد شدید.هر چه سعی کردم فردا بنویسم دیدم دلم گیر سه پیچ داده که بنویس.خوب منم حرفشو گوش کردم.

 

پ ن)عزیزم به وجودت  افتخار می کنم.

 

پ ن)از فردا دوباره رژیمم رو شروع می کنم اینبار خیلی سرسختانه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط ساچلی  | 

 

سلام به همه دوستهای عزیز عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید و به تک تک آرزوهاتون برسید .  به علت مسافرت چند روزی نبودم .مسافرت کوتاهی بود ولی خیلی خوش گذشت .جای همگی خالی

 

پ ن) عزیزم برا با هم بودنمون دیگه چیزی نمونده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:57  توسط ساچلی  |