تبليغاتX
دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

هر چی نوشته بودم پرید.

برای خالی نبودن عریضه چند تا عکس از گردنه حیران می زارم که جمعه با گوشیم گرفتم اگه کیفیت خوبی نداره ببخشید.

گردنه حیران 1

گردنه حیران 2

گردنه حیران 3

گردنه حیران 4

 

پ ن)چشم تو

      بزرگترین معلم من است

     که عشق را

     به من آموخت.

 

پ ن)این شعر ترکی رو خیلی دوست دارم 

      گوزلیم گوزلریمه رحم ایله آغلاتما منی

      عشقیمین قدرینی بیل ، آیریسینا ساتما منی

      من سنه جان دمیشم ، باغریمی قان ایلمیشم

      بو غریبانه لرین محملینه ساتما منی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط ساچلی  | 

 

امروز با دایی اینا رفتیم حیران .خیلی خوش گذشت .یه آرامش خاصی پیدا کردم .فقط مثل همیشه جای عزیزم خالی بود الهی مننننننننننننننننن قربونش برم.

 

پ ن)خدایا دیگه این تنهایی رو این جدایی رو تمومش کن.

 

پ ن)تو تنها بهانه زندگی منی عزیزم.

 

پ ن)«حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست، خداوند در هر حضور رازی نهان کرده برای کمال ما. خوش روزی که دریابیم راز این حضور را...»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:43  توسط ساچلی  | 

من و تو

زندگی عادلانه نیست

ولی هنوز خوب است !

 

پ ن)عزیزم من شادی رو فقط با تو می خوام.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:53  توسط ساچلی  | 

سلام خوبید خوشید سلامتید .شرمنده که دیر کردم .آخه این روزها یه کم درسهام سنگین شده بود و مشغول کسب علم و دانش اون از نوع شدیدش بودم.کلی جزوه برا نوشتن داشتم که تنبلی می کردم و امروز فردا می کردم تا اینکه این چند روزه بالاخره عزمم رو جزم کردم و نوشتم.

روزگارمون خیلی آروم و پر از عشق داره می گذره.تو این مدت هم  که نبودم ۲ بار با عزیزم رفتیم ددر و کلی خوووووووووووووش گذشت  از اون  میز صندلی مسافرتی  که عزیزم از نخجوان گرفته بود بسییییییییییی خوشمان آمد .خیلی شیک و ناز بود موقعی هم که جمع می کردیم خیلی جمع و جور می شد.کنار دریا هم دایرش کردیم و ناهارمون رو خوردیم و بعد ناهار عکس هم گرفتیم.البته کنار ساحل هم عزیزم زیادی رفت جلو و باعث شد ماشینمون گیر کنه و هر چی سعی کرد بیرون نیومد کنار ما یه عده پسر بودن معلوم هم بود مسافرن کمک کردن اما ماشین از جاش تکون نخورد که نخورد یه کامیونت اونجا بود که عزیزم رفت خواهش کرد و اومدن و بوکسرش کردن (همه این قضایا سه ربع طول کشید.) و در آوردن ماشین نازنینمونو .منم همه چی رو جمع کردم. و رفتیم بازار و عزیزم یه عینک آفتابی برام گرفت یه چسب مو هم گرفتم و کمی بازار رو گشتیم و راه افتادیم.تو راه هم ماشین کلی ادا درآورد طوری که دیگه عزیزم می گفت من با ماشین شخصی ببرم بزارمت تا دیرت نشه دوباره بیام اما  من زیاد راضی نبودیم.یه کم ماشین حرکت می کرد و بعد خاموش می شد.چند بار عزیزم صافیه بنزین رو تمیز کرد و اونطوری اومدیم پمپ بنزین نزدیک شهر و بنزین که زدیم ماشین حالش خوب شد و قرار شد تو شهر عزیزم ببره پیش مکانیک تا موقع برگشت تو راه نمونه.کلی استرس داشتیم موقع اومدن هم چون دیر بود و هم عزیزم با سرعت می اومد و چند تا ماشین پلیس دیدیم که اخطار دادن اما توجه  نکرد و نزدیک شهر هم چون گزارش داده بودن سربازه از اون لاین اومده بود این یکی لاین وسط جاده اما عزیزم لایی کشید و اونا رو هم رد کرد .من دیگه از ترس داشتم سکته می کردم.کلی دعا و آیه الکرسی خوندم که به لطف خدا به خیر گذشت.

 

دیگه سعی می کنم زیاداینجوری دیر نکنم .آخه برا خودم هم سخت می شه .

 

پ ن)۲ روزه بارون شدیدی می باره .و خدا بالاخره بعد چند روز دعا رحمتش رو نازل کرد .مرسی خدای مهربونم

پ ن) نازنینم آخه امروز کی من با تو بی تفاوت حرف زدم که گله می کردی .قربونت برم من همیشه عشقولیم برای تو.

 

پ ن) با کمی تاخیر روز معلم رو به همه معلمهای عزیز تبریک می گم مخصوصا به بابایی خودم.شاید تو این مملکت ارزش زیادی براشون قایل نیستن اما من از همین جا به نوبه خودم از زحمات تک تکشون تشکر می کنم و دستاشون رو می بوسم.

 

پ ن)امروز با مادر شوهری آینده حرف زدم.خیلی خوشحال شد از لحن حرف زدنش حس می کردم تند تند حرفاشو می گفت و نذاشت چیزی از قلم بیافته از همه چی و جاهایی که تو این چند روز رفته بود حرف زد و کلی هم قربون صدقه ام رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:27  توسط ساچلی  | 

 

امروز اصلاتو خونه بند نبودم هی در حال بدو بدوبودم.صبح برا دختر دایی گلم Flowerقرار بود فیلم روز سوم رو بزنم تو سی دی تا ببره تو تبریز و تو خوابگاه با دوستاش ببینن.کامی جون رو که روشن کردم یادم افتاد ای داده بیداد سی دی خام ندارم.زود آماده شدم و با چشمهای پف کرده افتان و خیزان رفتم سر خیابون .سی دی رو گرفتم و اومدم (دختر دایی قرار بود ساعت ۳ حرکت کنه و گفتم تا اون موقع بیا و بگیر)بعد تموم شدن کارم برادر بزرگهSun اومد و ماشین رو گرفتم و یه سر رفتم دانشگاه تا تخفیف دو دانشجویی رو بگیرم.کارامو انجام داد  و اومدم خونه . از همون موقع هم نقش آژانس رو برای اعضای خانواده ایفا می کردم تا همین لحظه.الان هم یه نموره سر درد دارم.

دیروز تولدت دختر دوست مامان دعوت بودیم .منم که عاشق دوست مامان  اونقده دوستش دارم که حد نداره.مثل یه خاله مهربونه برام.کلی قر دادم و ترکی رقصیدم.آهنگ ترکی رو که می شنوم ناخودآگاه همه قرها میاد تو کمرم .عزیزم هم با شاگردشون(وقتی می گم شاگردشون اونقده ناراحت می شم عزیزم هم همین حس رو داره همش وقتی به کسی معرفی می کنه می گه همکارم)  همون همکارشون داشتن می اومدن شهر ما.قبل رفتن به تولد اومد تا برادر بزرگه رو ببره که نبود زنگ زدم تا بیاد ما هم کلی دم در حرفیدیم.(بابایی هم خوابیده بود)برادرم اومد و اونا با ماشین عزیزم رفتن و من و مامانی هم با ماشین خودمون.ساعت ۷ هم وقت دندانپزشکی داشتم که از تولد که اومدیم بیرون زنگ زدم به عزیزم که بیاد دم مطب.اومد و کلی شیطونی کردم و خندیدیم.مامان هم کلی اصرار کرد که شام با همکارش بیاد قبول نکرد چون داشتن می رفتن.انشالله اگه خدا بخواد و کمک کنه تیر ماه دیگه برا همیشه میان شهرما.البته اینجا هم یه شعبه می زنن و مغازه اونجا هم می مونه سر جاش.

 

پ ن) حال جسمانیم اصلا خوب نیست .پر رو پر رو با این وضعم کلی چاغاله بادوم و آلوچه دارم می خورم.آیا من دختر بدی هستم؟؟؟

 

پ ن)عزیزم از عشق تو هر چی بگم بازم کمهIn Love .اصلا کم میارم.من چاکرتم عشقم

 

پ ن)اس ام اس جالبی امروز یکی از دوستان برام فرستاد:اگه روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی اگه روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست!اگه روزی ترکت کردن بدان با تو بودن لیاقت می خواد!

 

پ ن)دایی جونم امروز که اومدی یه سر بزنی و سی دی ها رو بگیری.دوست داشتم اونقدر ماچت کنم بغلت کنم که بلکه این دلم آروم بگیره.بعد فوت دایی کوچیکه فهمیدم که محبت رو باید بروز داد اما خیلی دیر شده بود .منه احمق  برا دایی کوچیکه هیچ کاری نکردم الان که الانه یادم می افته دلم از غصه اون همه عذابهاش می گیره.با اون مریضیش با اون زندگی پر تنشش اقلا سنگ صبورش نبودم.دایی خیلی تنها بود خیلییییییییییی.حالا از دار دنیا فقط یه دایی برام مونده.می خوام از همین جا بگم که اندازه یک دنیا دوستت دارم دایی مهربون و خوشگلم .تو برا ما بهترین دایی بودی و هستی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:27  توسط ساچلی