۱)این چند روز که نبودم سرگرم خوندن درسهام بودم که کمی از حجمش کم بشه تا نزدیکی امتحان با دیدن کتاب و جزوه نخونده سکته نکنم.خدای نکرده.هرچند ۸ واحد چیزی نیست ولی به خدا زورم میاد بخونم.همش دلم دردر می خواد.جاتون خالی جمعه رفته بودیم دریا .دیدیم جو مناسبه من و مامانی هم با مانتو رفتیم تو آب .کلی هم به وضعمون خندیدیم اما یه حالی داد.تو عمرم این همه آب تنی نکرده بودم اونم خانوادگی.ساعت ۸.۳۰ دیگه بابا به زور صدا ما رو از آب کشید بیرون.شنبه هم که تو کوی فدک مراسم بود که رفتیم اونجا. موسیقی زنده،و جنگ شادی بود من زیاد اهل این جنگها نیستم ولی اونروز به اندازه همه عمرم خندیدم .ساعت ۱ شب برنامه تموم شد و پیاده به طرف خونه اومدیم.دیشب هم بساطمون رو جمع کردیم و برا شام رفتیم سرعین.(تو همه این گردشها جای عزیزم خیلی خیلی خالیه)
۲)از شنبه امتحاناتمون شروع می شه.وای باز امتحان.حالم از هرچی امتحانه به هم می خوره.
۳)دیروز ماهواره ترک یه سریالی رو تبلیغ می کرد به اسم ((عشق ممنوع)) از تبلیغش مشخص بود که عالیه.من شدیدا به سریالهای ترک علاقه دارم.الان که به خاطر تابستون قطع کردن ولی بعد تابستون دوباره شروع می شه.اگه ماهواره ترک دارین از دستشون ندین.
۴)الان هم بعد ارسال این پست باید برم دانشگاه تا کارت ورود به جلسه رو بگیرم.
۵)یه چیزم بگم برم . همه شما رو اندازه خواهر نداشتم دوس دارم.آقای حیرانی هم که جای خود داره یه عموی فوق العاده مهربون
برای عزیزم)روزها و لحظات سختی رو داری پشت سر می زاری این همه انتظار برای با هم بودن رو تحمل کردی .به امید خدا دیگه چیزی نمونده.امیدوارم همین روزها بیام و اینجا بنویسم که همه رنجها و سختی هامون تموم شد.

مامان وسایل آش دوغ برداشت تا اونجا بپزه.منم مشغول صلوات و ذکر گفتن مخصوص ماه رجب بودم.برادر بزرگه هم از صبح با دوستاش رفته بودن آستارا.مامان آش پخت و اونجا تناول کردیم و ساعت ۹.۳۰ راه افتادیم به طرف شهر.تو راه برگشت برادر بزرگه زنگ زد که برگشتن تو کوچه دیدن قیامته و همسایه ها گفتن که خونه آقای فلانی (چند خونه اونورتر از خونه ما)رو دزد برده.راستشو بخوایید خوشحال شدم
.دوره زمونه بدی شده ننه
.من دیگه تصمیم گرفتم محبتم رو برا کسی خرج کنم که قدر محبت بی ریام رو بدونه .
. بابا من انرژی مثبت می خوام کلی هم بهش احتیاج دارم .برام انرژی مثبتتتتتتتتتتتتتتتتت بفرستین
