تبليغاتX
دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

 

هوا شدیدا سرد شده.با دو تا بخاری خونه اصلا گرم نمی شه .اتاق من با اینکه بخاری داره سرده.نسبت به سالهای پیش برف کمی باریده ولی خوب هوا سوزش زیاده.دیشب عقد برادرم بود البته رفتیم محضر و اونجا خیلی بی سر و صدا عقدشون خونده شد. درست روبروی برادر بزرگه نشسته بودم و موقع خوندن خطبه عقد پرت شده بودم به دوران نوجوانیمون تا همین دیروز تو سر و کله هم می زدیم چه زود گذشت و چه زود بزرگ شدیم.بعد عقد م  رو بردن خونه شون ناهار و ما برگشتیم خونه .شام هم بابا به افتخار عروس خانم ما رو برد ررستوران البته با عروس خانم.دختر خوبی به نظر می رسه امیدوارم همون طوری باشه که فکر می کنیم و رنگ عوض نکنه.

دیشب هم برا تبریک عید رفتیم خونه عزیزم (آخه عزیزم سیده)تا ساعت ۱ شب اونجا بودیم .خوش گذشت (مگه می شه با عزیزم باشم و خوش نگذره .)

 

امروز هم کلاسها تشکیل نشد اکثر بچه هایی که از شهرستان میان نیومده بودنم و ما هم از خدا خواسته بی خیال کسب علم شدیم.و من و عزیزم خودمون یه کلاس ۶ ساعته تشکیل دادیم و بسی خوش به حالمان شد.

 

الان دلم آبگرم سرعین رو می خواد مثل پارسال زمستون که فقط من و مامان تو آب بودیم شب بود من و مامان از ترسمون از آب تمیز و خلوت نتونستیم استفاده کنیم فکرشو بکن برف می باره رو سرتو و تو هم تو آبگرم وای یه حالی داد یه حالی داد امسال هم باید یه شب برفی بریم سرعین و اساسی حالشو ببریم.

 

پ ن)برای دوست عزیزی که کامنت گذاشته بودن:قاضی خودش گفت که تو از تمام حق و حقوقت بگذر تا طلاقت رو بدم البته با وکیلم رفته بودم و قاضی پیش اون گفت که اینطوری می تونم طلاقت رو صادر کنم.منم از حق و حقوقم گذشتم و به قاضی هم نگفتم از اون سکه هایی که گرفتم می گذرم ولی اون تو حکم بذل تمامی مهریه رو عنوان کرده.

 

پ ن)لیلا جان منم نمی تونم برات کامنت بزارم علتش چیه نمی دونم ؟از اینکه دوستهای گلی مثل شما دارم خیلی خوشحالم.همتون مثل خواهر برام عزیزید.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:2  توسط ساچلی  | 

عزیزم اینجا نیست داره برا زندگیمون تلاش می کنه .این بحران اقتصادی تو کارشون تاثیر گذاشته و بدجوری تو فکره.همش می گم عزیزم فکر نکنی یه موقع خدا بزرگه مطمین باش نمی ذاره شرمنده بشیم کمکمون می کنه.هر شب هم بعد خوابیدنش یه مسج دعا می فرستم که فردا صبحش قبل شروع کارها بخونه .

دعا هم اینه:

بسم الله الرحمن الرحیم

هوالفتاح العلیم .ربی یسر و لا تُعَسِر سهل علینا یا رب العالمین.

 

 

خدایا شکرت

پ ن)دوستای عزیزم من محتاج دعاها و انرژی مثبتهای شمام  تنهام نذارید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:36  توسط ساچلی  | 

 

روشن من!

 

ممنون چشمهای توام ،

که دلتنگی هایت را

صریح و روشن

در چشمهایم می دوزد

و اندوه هزارساله ی مرا

قطره قطره می نوشد

کدام جنگل؟

سایه سار تو می تواند باشد

با این همه سبزی

و کدام قله می تواند

شکوه بی نیازی تو را

رقم بزند

در انبوه این همه آزمندان

صبوری ات را می ستایم

و دلتنگی هایت را می فهمم

                                               فرهاد عابدینی

 

 

امروز اونقدر دلتنگم که حد نداره می خوام بشینم یه دل سیر گریه کنم دلتنگتم عزیزم خیلی دلتنگ.

خدایا به حرمت همه دعاها این هفته کاری کن دیگه به کل تموم بشه.خسته شدم از الکی خوش بودن خسته شدم از اینکه تو جمع باشیم ولی نگاهامون دزدکی باشه و خسته شدم از همه چی خسته شدم از این دیدارهای پردلهره و محدود .خسته شدم از این روزهای بدون عزیزم...............

 

 

این نوشته ها فقط و فقط برا دل خودم بود نوشتم تا یادم بمونه چه شبهایی رو دارم سپری می کنم یادم بمونه چقدر تنها بودیم یادم بمونه و بعدها قدر روزهامو قدر عشقم رو قدر عزیزم رو بدونم .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:58  توسط ساچلی  | 

عید همگی مبارک

 

امسال........ این عید هم گذشت بدون اینکه من و تو با هم باشیم و در کنار هم.

 

شب عید عزیزم و برادر و مادرش شام خونه ما بودن.قبل شام برادر عزیزم برا اینکه کمی جو رو شاد کنه یه آهنگ ترکی گذاشت و رقصید و کلی ادا درآورد و ما رو خندوند .بعد شام هم تا ساعت ۱ دبرنا بازی کردیم و از بس خندیدیم به قول عزیزم دیگه چشامون معلوم نبود.

 

صبح هم برادر عزیزم برامون صبحونه آورده بود با نون سنگک داغ.

 

ساعت ۱.۳۰ هم قرار بود برا دختردایی ناتنیم عیدی بیارن (چون از شهرستان می آوردن و برای اینکه زود برن زود اومده بودن)ما هم جمع شدیم جلوی خونه عموی مامان و همگی با هم رفتیم.اونجا هم بزن و برقص بود اونم از نوع خسته کننده اش.و کلی سر درد گرفتم .

 

مدتیه زندایی کوچیکه تو مود قیافه ست هرچی هم می گردم دلیلش رو پیدا کنم می بینم آخرین بار که از هم جدا شدیم خیلی هم صمیمی و خوب بودیم.مامان می گه اخلاقش همینه.گاهی مهربونه مهربونه و گاهی هم نامهربون اونم همراه با قیافه گرفتن.زیاد برام مهم نیست چون اون با خدابیامرز داییم چه رفتار خوبی داشت که با من داشته باشه .ولی از اینکه داره بین ما و بچه ها فاصله می ندازه خیلی ناراحت می شم دیشب به مامان می گم دلم می خواد اونقدر مینا (دخترداییم)رو بغل کنم تا بلکه این دلم آروم بگیره.خدا خودش این اخلاقها رو ازش دور کنه.

 

 

دلم می خواد از بس بنویسم تا سبک شم ولی حس نوشتنم این روزها به کل کور شده.

 

خدایا ازت کلی آرامش می خواییم .می شه بهمون زود زود برسونی.ممنون می شیم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:42  توسط ساچلی  | 

  نامه

 

وقتی خدا زنان و مردان را قسمت کرد

و تو را به من داد ،

احساس کردم به من شراب داده و به دیگران گندم ،

به من جامه ای از حریر داده و

 به دیگران جامه ای پنبه ای ،

به من گل داده و به آنان شاخه ای بی برگ...

وقتی خدا تو را به من شناساند ،

گفتم نامه ای برایش خواهم نوشت!

بر برگ هایی آبی ،

خیس از اشک های آبی

و در پاکتی آبی!

می خواستم به خاطر انتخابش

از او تشکر کنم!

او  - آن گونه که می گویند-

هیچ نامه ای را نمی پذیرد ،

مگر نامه ی عشق!

                                         نزار قبانی

 

 

پ ن) غفورم فدای همه اون دلتنگیهات بشم.همه این روزها تموم می شه اینو خوب می دونیم.با کمک خدا ما هم پر از آرامش می شیم ما هم خوشبخت می شیم ما هم به هم می رسیم .**قربون اون شب بخیر گفتن الانت برم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:29  توسط ساچلی  | 

  حرارت وجود من،
وقت بودن با تو،
     حقیقتِ حضور ِ توست!

                                         "برگرفته از وبلاگ خیال"

 

امروز روز پرباری برام بود چند روزه تصمیم به خوندن جزوه عروض قافیه گرفته بودم ولی عملی نمی کردم.تا اینکه امروز چند تا از اشکالهای عمده ام رو با خوندن جزوه رفع کردم.خیلی درس سختیه و تو بحرها مشکل دارم.این هفته باید همشو رفع کنم.

دیروز با برادر کوچیکه رفتم برا خودم طناب کردم تا اقلآ تو حیاط یا تو خونه طناب برم و کالری بسوزونم.مدت زیادی هم هست که برنج رو از وعده های غذاییم حذف کردم ولی چون همش تو خونه ام و تحرک ندارم چیزی از وزنم کم نمی شه.

 

عزیزم امروز خیلی دلتنگ بود این دفعه برعکس همیشه من دلداریش می دادم.قربونت برم غ ف و ر م

 

چند روزه مشغول خوندن کتاب سینوهه ام. تعریفش رو خیلی شنیده بودم تا اینکه از یکی از کتابخونه های قدیمی نسخه قدیمیش رو پیدا کردم و از فروشنده پرسیدم که امانت می ده یا نه؟گفت هر چی کتاب می خوایی ببر بخون و بیار .شاخ درآوردم منم که عشق کتاب تو یه مغازه کتابهای قدیمی خودتون تصور کنین چه حریصانه کتابها رو جدا می کردم.حالا هر کتابی که مد نظرتونه و خوندین و خوشتون اومده بهم بگین تا از اونجا بگیرم و بخونم چه قدیمی چه جدید فرق نمی کنه.ممنون می شم.

 

برای تو که عزیزترینی:غفورم تنهایی هامو با یاد و خاطره تو پر می کنم به خاطر همین نمی خوام کسی پا به حریم تنهاییم بزاره.چقدر تو خلوتم با تو حرف می زنم.از خدا می خوام عشقمون همین طور پر رنگ و ناب بمونه.دوستت دارم همسفر زندگیم

 

پ ن)نمی دونم سریالهای ترکیه رو می بینید یا نه ؟وای محشرن خیلی خیلی بهتر از سریالهای ایرانی.توصیه می کنم از دست ندین.

 

خدایا از اینکه  تنها نیستم و حضور پررنگ تو رو تو زندگیم می بینم هر روز بیشر از دیروز به عظمت تو پی می برم.بنده خوبی برات نبودم ولی تو همیشه هوای این بنده نالایقت رو داشتی.

یارب نظر تو برنگردد             برگشتن روزگار سهل است

 

 

 

 وبلاگ دیر تش باد به عنوان وبلاگ برتر انتخاب شد واقعا هم لیاقتش رو داشت. از همینجا به آقای عبد المحمد شعرانی نویسنده وبلاگ تبریک می گم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 18:12  توسط ساچلی  | 

 

صبح دیداری با عزیزم داشتم که مثل همیشه برای مدتی فارغ از غم و غصه بودیم کلی حرف زدیم برا اون چیزی که این روزها فکرمون رو مشغول کرده دنبال راه چاره بودیم ولی........خدایا یه نظر کوچیکی کنی همه چی حله.سر کلاس  کلی "شادی" دوستم سر به سرم گذاشت گفت ساچلی عوض تو ما خسته شدیم چرا هی کشش می دید(کسی تو دانشگاه از وضع طلاق من خبر ندارن) گفتم عزیزم کمی درگیر کارهاشه نمی خوام بهش فشار بیاد.شادی هم گیر داده بود که خوب تو انتظارهاتو کم کن و روز ازدواج حضرت علی و فاطمه زهرا عقد کنین.تو دلم آشوبی بود بیا وببین.

ظهر بابا اینا برا عوض شدن حال و هوام گفتن بریم آستارا.کل راه رو خواب بودم.

عزیزم هم با برادر و و همکارشون آستارا بودن ولی وقتی ما رسیدیم اونا داشتن برمی گشتن تو ورودی آستارا دیدیمشون "البته من و عزیزم جوری هماهنگ کردیم  که همدیگه رو ببینیم" پیاده شدیم و احوالپرسی .بابااینا کمی حرف زدن و خداحافظی کردیم و اونا رفتن.

رفتیم کنار  دریا .هنوز درست حسابی دریا رو ندیده بودیم که یه بارونی گرفت وحشتناک همه پا به فرار گذاشتن چون ساحل کنار بازار ساحلی رفته بودیم چنان بلبشویی شد که بیا و ببین.ترافیک و بارش شدید بارون باعث شد یک ساعتی طول بکشه تابرسیم خیابون .وضعیت اونجا به مراتب بدتر بود آب تقربیا به دم خونه ها رسیده بود.تو اون وضع یهو دیدیم چراغ باطری (اگه اشتباه نکنم)روشن شد.اون نزدیکیها یه خونه ای پل ماشین رو داشت رفتیم رو پل و ماشین رو خاموش کردیم تا هم ترافیک کم بشه و هم وضع ماشین بهتر بشه.بعد نیم ساعت ترافیک کم شد و ما هم الفرار.خودمون رو به راه اصلی رسوندیم و به طرف شهرمون حرکت کردیم.

عجب آب و هوایی عوض کردیم اینهمه راه رو بی خودی رفتیم  و کلی هم استرس بهمون وارد شد.

 

پ ن )عزیزدل ساچلی می دونی که خیلی دوست دارم

می دونی طاقت دیدن اون غم پنهون تو چشمای مهربونت رو ندارم

می دونی منم بی تاب با تو بودنم و دلم اون خونه نقلی خیالیمون رو می خواد

می دونی بریدم خسته شدم ولی شاید بازم برا باهم بودن صبر لازم باشه.

می دونی عاشق این دلداری دادنهاتم چون می بینم من حتی از خودت هم برات مهمترم.

عاشقتم عاشق همه مهربونیهات و اون دل صبورت.

 

پ ن)خدایا آخه قربونت برم واقعا لازمه این همه سختی رو آوار کنی رو سرمون؟ فقط ازت یه گوشه چشمی می خوام لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

پ ن)بابایی گلم از اینکه این همه به فکر منی یک دنیا ممنون.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:47  توسط ساچلی  | 


در بهاري زيبا كه خداوند در احساس جهان جاري بود
و درختان پر از انگيزه براي بودن
من و تو مست بهار
روي آن نيمكت زير چنار
هر دو چشمانم خيس و دو چشمانت شاد
با صدايي آرام
توي گوشم گفتي دوستت خواهم داشت
من به تو خنديدم و تو سرمست تر از گنجشكان
باز در گوشم گفتي آرام
"فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم ، بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم"

سيل شد اشكانم و فقط باريدم
تو ولي مي خنديدي به همه دلهره هاي من و چشمان پر از سيلابم
من برايت خواندم
دوستت خواهم داشت
بيشتر از همه آدم ها
بيشتر از دنيا
بيشتر از همه ثانيه ها

رعد و برقي زد و باران باريد
خيس باران بهار و دو چشمانم خيس
و تو آرام به من مي گفتي
دوستت خواهم داشت

من به تو خنديدم و تو فرياد زدي
دوستت خواهم داشت

لحظه ها بگذشتند
روزها از پس هم
و تو هر روز به من مي گفتي
دوستت خواهم داشت
و دل كوچكم آرام فقط مي باريد
و تو لبخند به چشمان سياهت و دلت قرص تر از ماه ، به من مي گفتي
مهربانم ، دوستت خواهم داشت

چند سالي بگذشت
همه گنجشكان مست
و دو چشمانم خيس
مي نشينم بي تو
روي آن نيمكت زير چنار

خبري از تو و چشمانت نيست
خبري از لب خندانت نيست

خسته از ثانيه ها
باز دنبال همان دوستت دارم ها

تو كجايي امروز كه بگويي دوستم خواهي داشت
راستي دوستم داري يا خواهي داشت؟

من ولي دوستت مي دارم
بيشتر از همه آدم ها
بيشتر از دنيا
بيشتر از همه ثانيه ها

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:14  توسط ساچلی  | 

از همه دوستانی که برام کامنت  گذاشتن ممنونم.

از اینکه نمی نویسم معذرت می خوام حال و روز مناسبی ندارم .

روزها می گذرن بی برنامه و کسلم .این هفته پنج شنبه و جمعه سر کلاسهام نرفتم.سر درد شدیدی داشتم تو این سرمای شهرمون نشسته بودم تو حیاط دانشگاه و بعد رفتم تو کتابخونه و خوابیدم .راستشو بخوایید حوصله خونه رو هم نداشتم.

 

چند روزیه خطم یک طرفه شده پولش رو هم ریختیم ولی هنوز وصل نکردن.امروز عزیزم رفته گفتن تا یک ساعت وصل می شه.

 

برای همه دوستای عزیز وبلاگی و غیر وبلاگی که اینجا رو می خونن:

امیدوارم با اومدن پاییز هر یه برگ که می افته ، یه دونه از غم های توی دلتون کم بشه و هیچ وقت ناراحت نباشید.

 

 

خیلی بعد نوشت:

 لحظاتی هست
استخوان‌های اشیاء می‌پوسد
و فرسودگی از در و دیوار می‌بارد
لحظاتی هست
نه آواز گنجشک حمل
نه صدایی صمیمی از آن طرف سیم
و نه نگاه مادر در قاب
قانعت نمی‌کند
زندگی قانعت نمی‌کند
و تو به اندکی مرگ احتیاج داری

الیاس علوی- من گرگ خیالبافی هستم- انتشارات آهنگ دیگر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:25  توسط ساچلی  |