نمی دونید با دیدن کامنتهای پر محبتتون چقدر خوشحال شدم.از داشتن این همه دوست پاک و مهربون به خودم می بالم.
خوشحالم دوباره به خونه مجازیم برگشتم.خونه ایی که همسایه های مهربونی مثل شما داره.![]()
نمی دونید با دیدن کامنتهای پر محبتتون چقدر خوشحال شدم.از داشتن این همه دوست پاک و مهربون به خودم می بالم.
خوشحالم دوباره به خونه مجازیم برگشتم.خونه ایی که همسایه های مهربونی مثل شما داره.![]()
عزیزی که تو همه سختیها کنارم بود همه عذابها رو به جون خرید تو این مدت خودش رو خواسته هاش رو نادیده گرفت برام اونقدر عزیزه که نمی تونم و نمی خوام خواسته ش رو نادیده بگیرم .فقط به خاطر این حرفش که "نمی خوام زندگیم رو همه بخونن" تصمیم به ننوشتن گرفتم.آقای پژمان من زندگیم رو از دست نمی دم این حرفتون با عرض معذرت بی معنی بود.همون عزیزی که با تمسخر نوشتی به خاطر من خیلی حرفها رو به جون خرید خیلی تنهایی کشید جنگید .هیچ کس نمی تونه موقعیت ما رو درک کنه پس خواهش می کنم یک طرفه حرف نزنید.غفورم خودش و حرفش برام خیلی عزیزه.شاید اینطور صلاح دونسته خوب مرد زندگیمه مگه نه؟
در ضمن از عموی مهربونم که همیشه نظرش برام قابل احترامه ممنونم.
تو پست قبلی یادم رفت بنویسم .عزیزم ۲ ساله برا حج عمره ثبت نام کرده بود و چند روز پیش گفتن که ۱۵ فرودین ماه وقت سفرشه. عزیزم هم پرسیده گفتن زوجت رو هم می تونی با خودت ببری .حالا برا گذرنامه اقدام کردیم .
سفر به خانه خدا آرزوم بود ..................
پ ن)تو پست قبلی چند نفر رو از قلم انداخته بودم
.مثل حنای عزیز .. گیتی عزیز.هستی مهربون .ساغر خوبم..........
سلام
خواستم بیام اینو بگم و برم.عزیزم دوست نداره وبلاگ بنویسم .خوب منم بدون رضایت عزیزم نمی تونم ادامه بدم .تو این مدت دوستهای خوبی پیدا کردم .تو غم وشادیهام شریک بودید و همیشه کامنتهاتون به من آرامش می داد.خیلی دوست داشتم باز هم بودم ولی .....
تو این دنیای مجازی عموی پاک و معصومی پیدا کردم که عشق به همسر و بچه هاش برام قابل ستایش بود و هست.و خواهرهایی نصیبم شد مثل دسته گل و خانم.مستانه مهربون .الهام عزیز(دو کبوتر).رزی بامحبت(رزسفید) .نیروانای صادق.شراره مهربون.نبات واقعا خانم.سپیده ساده و بی ریا.توتی عزیز .سایه عزیز.هلن نازنین.دزیره مهربون.مهربانوی عسلک.ورونیکا عزیز.سارای کنتس عزیز... یک عدد سارای مهربون.ناردونه صبور.ساناز کدبانو.سیندخت هنرمند.خانم خونه(که با خوندن وبلاگش کلی انرژی می گیرم)و ویولت عزیز (که روحیه اش همیشه برام قابل تحسین هست)...........................
کلی چیز ازتون یاد گرفتم مطمین باشید باز میام و وبلاگهاتون رو می خونم و امیدوارم شاهد موفقیت و خوشبختی شما تو وبلاگتون باشم
مواظب خودتون و دلتون و خدای دلتون باشید .خدانگهدار![]()
شنبه : رفتیم آزمایشگاه ولی چون دیر رسیدیم آزمایش نگرفتن.ما هم کمی پیاده روی کردیم یه پیرزنی مستحق دیدیم نشسته بود تو پیاده رو( قبلا هم از دختر دایی شنیده بودم که اینو بچه هاش از خونه انداختن بیرون )پیرزنه یه گریه ایی می کرد منم با دیدن این چشام پر اشک شد عزیزم یه مقداری بهش پول داد بعد برگشت با گریه به عزیزم گفت دستهام یخ کرده.عزیزم گفت همین جا باش برات دست کش بگیریم بیاییم .رفتیم براش کلاه و دست کش خریدیم اومدیم کلاه رو سرش کردم و دست کش رو هم دستش کردیم.کلی دعامون کرد.چقدر احساس راحتی کردم دیگه سردم نبود . مهربونم مرسی.
یکشنبه :صبح عزیزم زنگ زد که پاشو آماده شو بریم آزمایش. زود آماده شدم و عزیزم اومد رفتیم آزمایشگاه و بعد آزمایش گفتن که ساعت 11 باید برین کلاس.تا ساعت 11 کمی خیابون گردی کردیم و بعد رفتیم کلاس بماند که چقدر اونجا عزیزم منو خندوند .بعد کلاس رفتیم آزمایشگاه که دکتر گفت سعی می کنم امروز جواب آزمایش رو بدم ساعت 1.30 یه سر بیایید.عزیزم منو گذاشت خونه مامان داشت چادر سفیدم رو می دوخت که عزیزم زنگ زد که جواب آزمایش رو گرفته و می ره محضر برا امروز ساعت 5 وقت بگیره . منم رفتم یه دوش رفتم و ساعت 3 بود که عزیزم گفت داره میاد دنبالم بریم شیرینی بگیریم.
رفتیم شیرینی گرفتیم و یه دور تو بازار زدیم عزیزم دنبال پر سفید می گشت(ایده های عزیزم تو چیزهای تزیینی زبانزد خاص و عامه ) که پیدا نکردیم.اومدیم دم گلفروشی که بسته بود.عزیزم منو گذاشت و رفت دنبال کارها .ساعت 5 بود که همه دم درمون جمع شدن دایی اینا .زندایی بزرگه وکوچیکه عزیزم و دختر دایی عزیزم با شوهرش اومدن.من سوارماشین عزیزم شدم ( عزیزم روبان سفید به دوطرف ماشین بسته بود یه کوچولو شبیه ماشین عروس شده بود) دم محضر برادر عزیزم با دسته گل و سینی حلقه ها ایستاده بود(اینم بگم که ما برا عزیزم حلقه نگرفتیم از بس همه چی باعجله شد به فکر هیچ کس نرسید.حالا فکرشو بکنید ساعت 4 مامان بعد اینکه شنید عزیزم سینی حلقه تزیین کرده یهو یادش افتاد ای دل غافل ما که حلقه نگرفتیم حالا مامان زنگ زده به عزیزم که زود برید برا تو هم ساچلی حلقه بگیره عزیزم گفت اصلا مهم نیست تازه تو این وضعیت شما واجب نیست من فقط می خوام تو فیلم باشه و یادگاری بمونه برامون اگه اینکارو بکنید من ناراحت می شم)عزیزم به مامان گفت که انگشتر نقره شو که شبیه حلقه ست رو می ذاره تو سینی کاری می کنه کسی هم متوجه نشه.حلقه ها رو که دادیم برادر عزیزم بذاره تو سینی از بس عزیزم با مسواک انگشتر نقره شو شسته بود که درخشش از حلقه من بیشتر بود.
رفتیم محضر برادر بزرگ عزیزم هم با زنش اومدن.من و عزیزم نشستیم تو جایگاه عروس و داماد .دل تو دلم نبود صدای قلبم رو می شنیدم وای خدایا یعنی این دختری که با چادر سفید نشسته بود من بودم یعنی همه اون عذابها تموم شد.قرآن رو برداشتیم و زندایی عزیزم گفت سوره یوسف رو بخونید موقع جاری شدن صیغه عقد اولین کسی رو که دعا کردم عموی مهربونم بود بعد تک تک دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی.
حس خوبی داشتم کنار مرد زندگیم بودم مردی که تو روزهای سخت امتحانش رو خیلی خوب پس داده بود مردی که چه عاشقونه سنگ صبور و تکیه گاهم بود.با یه بسم الله الرحمن الرحیم اولین امضا رو برا عشقم زدم .بعد اون امضاها بابا و مامان اومدن روبوسی کردن و عزیزم خواست دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت.بعد عکس انداختن از همه تشکر و خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه تا از خونه وسایل بردارم (شب قرار بود همه بیان خونه عزیزم برا تبریک وبه عزیزم گفته بودن ساچلی رو هم بیار)رفتیم تا میوه بگیریم که یادم افتاد وای وضع موهام خیلی خرابه همونطور که از حموم اومده بودم بیرون بسته بودم عزیزم گفت برو آرایشگاه زود یه سشواربکشه چند جا رفتیم بسته بودن تا اینکه نزدیک خونه مون یکی پیدا کردیم و آرایشگره آبرومو خرید .عزیزم منو گذاشت و رفت دنبال خرید .بعد درست کردن موهام زنگ زدم عزیزم اومد.آرایشگره پرسید چی می پوشی گفتم یه پیرهن ساده .گفت چون اولین باره تو رو می بینن رسمی ببوش.اومدم به عزیزم گفتم و عزیزم گفت راست میگه بریم از خونه لباس بردار .زنگ زدم مامان .مامان گفت برا شام رفتن رستوران و کسی خونه نیست.منم کلید داشتم رفتم کت دامن مشکی با بوت پوشیدم عزیزم خیلی خوشش اومد .کمی هم آرایش کردم و رفتیم برا شام ساندویچ شاهکار .چون وضع لباسم مناسب نبود همبرگرمون رو تو ماشین خوردیم و خیلی هم چسبید.عزیزم به برادرش گفته بود که وقتی مهمونا اومدن بگه تا ما بیاییم .ساعت 9.30 زنگ زدن که همه اومدن بیایین .رفتیم و به افتخار ما یه کف بلند زدن منم با تموم خانمها روبوسی کردم و کنار عزیزم نشستم تا ساعت 12 بزن و برقص بود و بعد 12 کم کم مهمونا رفتن و من و عزیزم و برادر عزیزم و مادرش موندیم چند تا عکس انداختیم و حدود ساعت 1 عزیزم منو آورد خونه و رفت .
روزهای سخت گذشت تو این روزها دوست و دشمنم رو شناختم.تو این روزها از لحاظ عقلی بزرگ شدم منطقم خیلی زیاد شد .و مهمتر از همه اینها به خدا نزدیکتر شدم . تو این روزها به این باور رسیدم که فرشته های زمینی هم وجود دارن یک نمونه اش همین عموی مهربونم .........
تو این روزها عزیزم رو شناختم .این وبلاگ برام بهترین مدرکه که یادم بمونه عزیزم تو روزهای سخت زندگیم تنهام نذاشت پا به پام اومد اشک ریخت خندید زجر کشید ......اینو خوب می دونم همه روزهای زندگی نمی تونه آفتابی باشه شاید تو زندگی روزهای ابری و بارونی هم داشته باشم ولی باید یادم باشه از دستش نشکنم.
روزهای روشن روزهای پر امید روزهای پر از لحظه های ناب سلام آغوشت رو برای من و غفورم باز کن
پ ن )خدایا در مقابل این همه خوبی تو چیزی ندارم که بگم جز اینکه خیلی بزرگ و مهربونی .هیچ موقع تنهامون نذار![]()
پ ن برای مرد زندگیم) این چهار شب خوشبختی برای یه عمر بس بود
عشقی رو که تو حس کردی، من فهمیدم سعی میکنم همیشه نگهاش دارم هیچوقت فراموشات نمیکنم دوست دارم همسفر زندگی
پ ن برای سارای عزیز)سارا جون از یه روحانی بابا در مرود عده پرسیده بود .کسی که هنوز ازدواج نکرده عده نداره.در مورد شناسنامه هم چون تعویض می کردن در عرض یک روز دادن.
مرسی بابت تبریکهای از ته دلتون.
با گذشت چند روز هنوز باورم نشده که همه چی مثل آب خوردن تموم شد.مطمینم کار خدا بود ممنونتم خدای مهربونم
روز چهارشنبه عزیزم زنگ زد که برای پنج شنبه قرار بزاره تا بیان برا بله برون .(چون به ماه محرم و صفر کم مونده بود اگه کارها رو تموم نمیکردیم باید دو ماه صبر می کردیم) عزیزم شهرستان بود و چهارشنبه شب رسید شهرمون.فرداش که می شد پنج شنبه عزیزم به همه فامیلهای نزدیکش گفته بود که پنج شنبه بله برونه.صبح ساعت 12 بابا از زیر قرآن ردمون کرد و با عزیزم رفتیم بازار برای خرید حلقه و گردنبند نشون.بعد کلی این و مغازه و اون مغازه رفتن تو یه مغازه ای هر دو مورد رو پیدا کردیم. بعد خرید حلقه و گردنبند رفتیم برا خرید چادر مشکی و سفید که تو یه مغازه ایی عزیزم دیده بود رفتیم اونجا و خریدهامون رو کردیم وساعت 3 رفتیم ناهار خوردیم و عزیزم منو گذاشت خونه و خودش رفت دنبال کارها .من و مامان و مریم (عروسمون)خونه رو تمیزکردیم ومامان هم به دایی اینا گفته بود بیان + زن دایی و پسر داییم(داییم فوت کرده) . عمو و زن عمو و زندایی بابا و خانواده عموی مامان .حدود ساعت 9 عمو اینا اومدن و کم کم سر و کله مهمونهای ما پیدا شد عزیزم هم زنگ زد که همه جمع شدن خونه ما داریم میاییم.حول و حوش ساعت 10 اومدن منم تو اتاق خودم بودم.مهمونا تقریبا 30 نفری می شدن.بعد تو اون سکوت بدی که همیشه تو این جور مجالس به وجود میاد مسج عزیزم اومد که(دور سرت بگردم نازیم تنها موندی من اینجام مثل همیشه کنارت )
دایی مهریه ایی که تعیین کرده بودیم رو بعد خوندن دعا گفت (مهریه هم یک جلد کلام الله مجید . شاخه نبات . آینه شمعدان . 14 سکه بهارآزاد به نیت 14 معصوم .سفر حج . 2 شاخه گل محمدی) همه مبارک باد گفتن و شیرینی پخش شد بعد عزیزم مسج داد (عروس گلم مبارکه. دوست دارم عزیزم.. تا عمر دارم چاکرتم ).همه بدنم می لرزید هر چی دعا بلد بودم آروم آروم تو اتاق می خوندم.بعد مامان و دختر داییها اومدن که می خوان آقایون بیان این اتاق تا خانمها بزننن برقصن.حالا فاجعه این بود که من باید از اتاق می اومدم بیرون و می رفتم آشپزخونه تا آقایون برن تو اتاق.دختر دایی اول رفت بیرون و بعد من یه سلامی کردم و همه هم یه سلامی کردن و رفتم .آقایون رفتن تو اتاق و خانمها گفتن که عروس خانم بیاد عروس خانم هم چی....... شده بود لبو.اومدم نشستم و بعد دختر دایی غفورم سبد کادوها رو آورد که عزیزم خیلی قشنگ تزیین کرده بود (متاسفانه کسی عکس نگرفته بود)بعد یکی یکی دختر دایی کادوها رو باز کرد.یه کت دامن و روسری (که عزیزم گفت چند روز پیش تو سفرش به تبریز گرفته بود) یه پیرهن موهر و ساعت -چادر سفید –چادر مشکی –حلقه و گردنبند که گفتن اگه اجازه بدید داماد بیاد خودش بندازه گردن عروس خانم .عزیزم رو صدا کردن و اومد منم از وقتی وارد مجلس شده بودم از خجالت سرمو بالا نکرده بودم عزیزم اومد صدای قلبمو می شنیدم اصلا به عزیزم هم نگاه نکردم گردنبند رو گردنم انداخت وحلقه رو دستم کرد و رفت تو اتاق .دخترها چند دور رقصیدن و زندایی عزیزم گفت که عروس خانم هم برقصه(عروس خانم از استرس و خجالت کم مونده بود بزنه زیر گریه)بالاخره یه دور کوتاه رقصیدم.
ساعت 12 بود که کم کم مهمونا رفتن .و دایی اینا و عمو اینا هم بعد نیم ساعت نشستن رفتن.
مهمونهای عزیزم هم از خونه ما رفته بودن خونه عزیزم ایناو تا ساعت 2 اونجا بزن و برقص بود.
جمعه هم که کلاس داشتم صبح برا اولین بار جلوی در سوار ماشین عزیزم شدم و رفتیم سقاخونه و 10 تا شمع روشن کردیم و دعا خوندیم و بعد رفتیم یه صبحونه جانانه ایی خوردیم و یه جعبه شیرینی گرفتیم و رفتم کلاس.همه بچه ها اومدن و تبریک گفتن .استاد هم گفت یکی یکی تو این کلاسها دخترها رو شوهر می دیم میرن. این کلاس بخت باز می کنه.
ساعت 6 بعد از ظهر هم عزیزم اومد به سر کوچه نرسیده بودیم که ماشین بنزینش تموم شد (چون آمپرش خرابه عزیزم متوجه نشده بودکه ماشین بنزین نداره ) زنگ زدیم برادرش تا ماشین بیاره اومد ماشین رو داد و رفتیم کمی گشتیم برای اولین بار با خیال راحت کنار هم بودیم ساعت 8 برگشتیم خونه.
(برای اینکه پست طولانی نشه تو ۲ پست جداگانه می زارم تا شما اذیت نشین)
امروز عقد کردیم چه روز باشکوهی بود و عزیزم چه باشکوهترش کرد.اصلاباورم نمی شه که همه چی حل شده و من در کنار تکیه گاه دیروز و هر روزم هستم.خدایا تو رو قسم به این روز همه رو به آرزوهاشون برسون.موقع جاری شدن خطبه عقد همه رو دعا کردم اولین کس که به ذهنم اومد عمو بود .(شنیده بودم تو این لحظه دعاها مستجاب می شه.
خیلی حرفا دارم ولی فعلا وقتش رو ندارم انشاالله به زودی همه چی رو مفصل تعریف می کنم همراه با عکس.
دوستون دارم ![]()
ساعت سه و نیم شبه اومدم این خبر رو بدم و برم بعدا میام مفصل براتون تعریف می کنم.به خاطر اومدن ماه محرم و صفر، امشب مراسم بله برون انجام شد با بسیار بسیار مهمان
.
همه چی عالی بود.مهریه ام هم بابا گفت خودت تعیین کن که با نظر خودم شد ۱۴ سکه به نیت ۱۴ معصوم و یه جلد کلام الله مجید و یه سفر حج.برام همون یه قرآن کافی بود زندگیمو می سپارم به اون قرآن و صاحب قرآن.
وای باورم نمی شه انگار دارم خواب می بینم همه چی به این راحتی حل شد.خدایا شکرت شکر.
لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش
بالاخره همه چی تموم شد همه اون عذابها و سختی های 7 سال تموم شد.خدایا شکرت
با هزار مصیبت سکه ها رو تهیه کردیم و شنبه هم باقی مونده سکه ها رو بابا گرفت و شب هم عزیزم اومد تا ما رو ببره ترمینال.حال تک تکمون خراب بود چشای عزیزم پر اشک بود کمی حرف زدیم بابا مثل هر شب چند صفحه از قرآن رو خوند وبا بچه ها خداحافظی کردیم و راه افتادیم .برا عوض کردن جو کمی بابا حرف زد و ما رو خندوند.تو ترمینال بابا بلیط گرفت با عزیزم خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شدیم .به اصرار بابا عزیزم رفت و بعد سوار کردن مسافرها اتوبوس حرکت کرد.هنوز از شهر خارج نشده بودیم که دیدم به کف کیفم آدامس چسبیده تا خود پلیس راه با این آدامسه درگیر بودم.که یهو بابا گفت ساچلی این ماشین غ ف و ر نیست سرمو بلند کردم دیدم واییییییییییییی عزیزمه.کلی بوق زد و دست تکون داد و ازپلیس راه برگشت.
با تسبیح عزیزم بسم الله هامو گفتم و خوابیدم.
حدودهای ساعت 11 رسیدیم محضر و پسر عموی بابا دو تا شاهد فرستاده بود .اونا امضا کردن و رفن و تا ساعت 4 منتظر شدیم و تو این مدت محضر دار گفت 10 بار زنگ زده گاهی گفته میام و گاه هم نه؟می گفت عجب آدمیه .این گفته بود حتما میاد من دفتر رو نوشتم اگه نیاد برا منم دردسر درست می شه.یه نامه ای نوشت تا فردا ببریم دادگاه تا مامور بهش اخطار بده.از محضر اومدیم بیرون خیلی گرسنه ام بود صبحانه هم نخورده بودیم.رفتیم ناهار خوردیم و رفتیم خونه دایی مامان.
فردا ساعت 8 بابا بیدارم کرد .تا بریم ونک.محضر هم پشت دادگاه بود به بابا گفتم بیا بریم با قاضی صبحت کنیم شاید گفت اصلا اخطار نکنید بیایید مامور بدم تا کار طلاق رو تموم کنه .رفتیم دادگاه و تا رسیدیم پیش قاضی موبایلم زنگ خورد(چون احتمال می دادم از محضر زنگ بزنن دادم تا بابا یه جوری رد کنه و بیاره). دیدم از دفتر خونه ست .اومدم بیرون و منشی گفت که طرف اومده زود خودتون رو برسونید رسیدید تک زنگ بزنید تا بیام سکه ها رو بگیرم.دویدیم طرف محضررسیدیم دیدیم محضردار ماشینش رو پارک می کنه سکه ها رو تحویل اون دادیم و ما رفتیم طبقه سوم رو پله ها نشستیم (نمی خواستیم بدونه ما اون جاییم )صداشو می شنیدیم داشت داد و بیداد می کرد.داشتم می لرزیدم و دعا می خوندم.حدود نیم ساعت اونجا بودیم تا اینکه زنگ زدم پرسیدم که محضردار گفت رفت بیایین پایین.
بالاخره به زور محضر دار امضا کرده بود.اولین نفری که زنگ زدم بهش گفتم عمو بود .بعد به عزیزم و مامان اینا.عزیزم کلی ذوق کرده بود و هیجان زده شده بود.
بالاخره مهر به شناسنامه ام زدن و نامه ایی نوشتن به اداره ثبت و احوال تا برا تعویض شناسنامه اقدام کنیم.و بابا گفت شاید این طرفها باشه بهتره با آژانس بریم ترمینال .سبک شده بودم انگار رو ابرها راه می رفتم پادردهای ناشی از اینور اونور دویدن رو از یاد برده بودم.آزاد شدم آزاد .خدایا شکرت![]()
ساعت 1.30 به طرف شهرمون حرکت کردیم.همه دردها و غمهای این چند سال از تنم تکوندم
و برگشتم.
پ ن)از همه دوستای خوبم که این مدت همراه من بودن و با حرفاشون کلی به من انرژی می دادم ممنونم
.