سلام
مدتی نمی خوام بنویسم اینروزها حس نوشتن رو از دست دادم.
تا اطلاع ثانویی خداحافظ
سلام
مدتی نمی خوام بنویسم اینروزها حس نوشتن رو از دست دادم.
تا اطلاع ثانویی خداحافظ
این حرفها مربوط به رابطه من و عزیزم نیست *
وقتی تیکه های شکسته قلبت رو حس کنی و اون تیکه ها تو این چند ساعت کلی به همت بریزه
وقتی کل شب رو تو باشی و خلوتت و اشکهایی که قصد تموم شدن نداشته باشن
وقتی ظهر از خواب بیدار بشی و تو آیینه با چشمهای پف کرده و دوباره گریون روبرو بشی
وقتی مچ پات به خاطر بی احتیاطی که دیشب کردی و با کله خوردی زمین درد بکنه و انگشت اشاره ت هم تیر بکشه
وقتی دست کمکش رو برات دراز می کنه و تو یاد حرفش و اون اخم بدش بیافتی و از خودت متنفر باشی که تو این دنیا محبت بی ریات ارزش ندارههههههه.
وقتی مجبوری هی الکی برا عروستون نقش بازی کنی و اون توضیح بخواد که تو آبجی همیشگی نیستی
وقتی باز این بغض لعنتی تمام روز بچسبه ته گلوت و خفه ات کنه و به بهونه خوندن قرآن و نماز این بغض رو بشکنی
وقتی یهو بگن باز چی شده ؟ و اصرار هم داشته باشن که نه تو چیزیت شده و ۱۸۰ درجه عوض بشن.
وقتی بگن تو با خودت مشکل داری اونم با قیافه حق به جانب !!!!!!!!!!! وقتی به زور بگن تو چرا یهو فرق کردی و مجبور باشی به این روز عزیزی که پیش رو هست قسم بخوری و طرفت قسمت رو با تمسخر رد کنه *وقتی اون مشمایی که با بی ادبی به طرفت پرت شد رو ببینی و از محتویاتش متنفر باشی *.... وقتی بشکنی وقتی زن باشی وقتی ضعیف باشی وقتی نتونی اعتراض کنی وقتی رفتارت رو گم کن وقتی.................
همه اینها دست به دست هم می ده تا مجبور باشی نصف باقیمونده روز رو با یه قرص آرامبخش بخوابی و از دنیا بی خبر باشی و فقط برا نماز و ختمی که گرفتی از تختت دل بکنی یه روز بیخودی رو با یه حرف بیخودی به کل خراب کنی و شرمنده همه اونایی باشی که نگران حالتن و فکر می کنن همه اینها به خاطر سرماخوردگیه.
فقط از خودم بیزارممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
پ ن)عزیزم اینجا نیست رفته شهرستان .الان هم تو خونه تک و تنها بودم گفتم بیام بنویسم.
بعدا نوشت)تو طول عمرم یادم نمیاد کسی رو با رفتارم و حرفام خرد کنم به شخصیتش توهین کنم. رفتار بدی از کسی هم دیده باشم باز عفت کلام و رفتارم رو حفظ می کنم به همه هم ثابت شده.
هر چیزی رو می تونم فراموش کنم جز یه*حرکت* که داغونم می کنه .چرا به خودش اجازه داد اون حرکت رو بکنه خودش رو یه لحظه جای من نذاشت که اگه من اون حرکت رو می کردم چه حالی می شد؟
تو هر رابطه ای چهارچوبها حرمتها و همه ارزشها باید رعایت بشه هیچ کس اجازه نداره برا خشم خودش دیگران رو فنا کنه.
چه شکوهی داره باتو،باتو رفتن
تا همیشه حتی تا روز مبادا
چند روزی بود که هدیه ولنتاین فکرم رو مشغول کرده بود با عزیزم که می رفتیم بیرون مغازه ها رو یکی یکی زیرچشمی نگاه می کردم چیزی که چشمگیرباشه و خوشم بیاد رو نمی دیدم.پنج شنبه زنگ زدم به عزیزم که اگه ماشین رو لازم نداره بیاره و چند جایی کار دارم .عزیزم هم دستش درد نکنه زودماشین رو آورد .رفتیم دوباره عزیزم رو گذاشتیم خونه شون و من و مامان رفتیم بازار .بعدکلی طول و عرض بازار رو گشتن یه ست اصلاح گرفتم بایه عروسک قوقولی و تپل مپل و آخر سر هم رفتیم کاغذ کادو و کارت تبریک گرفتیم و بعد دسته گل.
بعد با مامان رفتیم سر خاک دایی کوچیکه و مادربزرگم و پدر غفورم و یه فاتحه ایی خوندیم و ساعت ۷ بالاخره اومدیم خونه و هدیه ولنتاین عزیزم رو کادو کردم و تند تند آماده شدم.عزیزم اومد شام خوردیم و رفتیم بیرون و کادوهای عزیزم رو دادم .آخرهای شب عزیزم یه جای تقریبا خلوت نگهداشت و از اون فشفشه های بزرگ که نور و جرقه هاش رویاییه گذاشت رو سقف ماشین و روشنش کرد و کلی ذوق کردم.
دیروز هم رفتیم حیران .و کلیییییییییییی خوش گذشت یه جایی برا ناهار نگه داشتیم و عزیزم اون میز و صندلی سفری رو که از نخجوان گرفته بود. باز کرد و وسایل رو از پشت ماشین آورد من مشغول شستن میوه شدم و عزیزم هم تدارک کباب می دید .ناهار خوردیم و بعد ناهار کادوهای ولنتاینم رو عزیزم داد که خیلی خوشگل بودن .یه دسته گل که تو ماشین داده بود و یه دکوری خیلی خوشگل و قیمتی ، ادکلن ،اسپری و دو تا لاک.چند تا عکس گرفتیم و رفتیم آستارا .یه سلامی هم به خاله (این خاله یه دوسته و خاله هیچ کدوممون نیست)کردیم.بعد رفتیم یه دوری تو بازار زدیم و ساعت ۸ راه افتادیم.تو گردنه یه کلبه مانندی هست که خیلی دنجه رفتیم اونجا .البته بیرون کلبه یه تختهایی گذاشتن که اونجا نشستیم یه املتی به رگ زدیم و یک ساعتی نشستیم و دوباره راه افتادیم(سکوت شب و محیط خوب اونجا و از همه مهمتر آرامشی که کنار مرد زندگیم داشتم زیبایی اون لحظه ها رو صد برابر کرده بود)
روز خیلی خوبی رو کنارت گذروندم روزهایی که برام ناب هستن و پر می شم از حسهای خوب و عالی .همیشه تو نوشتن این خاطره ها کم میارم تنها دلیلش هم اینه که نمی تونم عین اون لحظه ها رو ، با هم بودنها رو ثبت کنم.
پ ن)عزیزم بودن با تو منو به اوج خوشبختی می رسونه .
پ ن)این روزها بدجوری دلم یه خونه نقلی می خواد اونم تو شهرکی که همیشه آرامش اونجا رو دوست داشتم و دارم.
پ ن)از امروز ختم سوره واقعه گرفتم خدایا کمکم کن نصفه رها نکنم.
پ ن)هستی وقتی نوشته هات رو می خونم چقدر تو رو به خودم نزدیک حس می کنم.مطمین باش همه این حسرتها تموم می شه.
این شعر رو چندین بار خوندم و خیلی به دلم نشست .گفتم بزارم تو وبلاگ ......سر فرصت باز میام کلی حرف دارم برا گفتن .از سفر یه روزه مون ...از با هم بودنهامون
............
ز عشــق آغـاز کن، تا نقـش گــردون را بگـردانی،
که تنها عشـق سازد نقـش گـردون را دگرگونش،
به مــهر آویــز و جان را روشنـایی ده که این آیین
همه شادیست فرمانـش، همه یاریست قانـونش
پ ن)شعر از فریدون مشیری
پ ن)عزیزم از اینکه برا راحتی من و شادی من این همه تلاش می کنی ممنونم .همین که به فکر راحتی و آسایش منی برام یه دنیا ارزش داره..دوستت دارم نانازم.
پ ن)خدایا این آرامش و شادی رو از ما نگیر .و عشقمون رو از نظرهای بد حفظ کن.شاکر همیشگی نعمتهای خوب توایم.
پ ن)برا ولنتاین مهمون عزیزم هستم می ریم گردنه حیران.قرار بود ساعت ۱۱ بیاد ولی زنگ زدم گفت کارش تا ۱ ساعت طول می کشه.منم مثل دخترهای خوب حاضر و آماده نشستم دارم آپ می کنم.![]()
بالاخره امتحانات تموم شد .۱۴ بهمن آخرین امتحان رو دادم و ساعت ۱۰ با عزیزم راهی شهرستان شدیم (البته مادرعزیزم و برادر عزیزم هم نیم ساعت بعد ما قرار بود حرکت کنن)مسافرت تجارتی و زیارتی بود.
حدود ۳ روز شهرستان موندیم که لحظه هایی که با عزیزم بودم خیلی خوش می گذشت ولی ساعات دیگه خسته کننده بود برام به قول زن دوست عزیزم که می گفت آدم اینجا افسردگی می گیره واقعا هم اونطور بود .از لحاظ جسمی هم تحت سلطه این هورمونهای بی ادب بودم که کلی جسمی و روحی اذیتم کردن.با عزیزم یه سر هم به شهر مرزی بیله سوار رفتیم که عزیزم یه پیرهن برام گرفت و یه ماشین کنترل دار برا برادر کوچیکه گرفتیم.
امشب قصد داشتم فقط عکس بزارم ولی گفتم یه آپه از این شاخه به اون شاخه هم بکنم
.
امروز صبح هم ناهار مهمون عزیزم بودم تا من برسم عزیزم خونه رو تمیز کرده بود آماده شدیم رفتیم خرید.خریدها که تموم شد اومدیم خونه.
امروز برام یه روز به یادماندنی بود.با هم خرید کردنمون و آشپزی کردنمون و ناهار دونفره کلی بهمون مزه داد.واییییییییییییی چه روز قشنگی بود.
و اما عکسهای بله برون و سفر و ناهار امروز رو با هم یک جا می زارم.
کادوهای عزیزم تو مراسم بله برون
گردنبند و عروسک (من و عزیزم عشق عروسکیم)
دسته گل بله برون (یک هفته بعد یادم افتاد که ای داد بیداد از دسته گلم عکس نگرفتم)
دسته گل عقدم (خیلی خوشگل بود ولی حیف خیلی زود پژمرده شد)
پیرهن نرمینه (از بس نرمه خود این اسمو روش گذاشتم )
از چادر سفید و مشکیم هم یادم رفت عکس بگیرم
جعبه هایی که بعضی از کادوها توش بودن
عکسهای سفرمون
نمایی دور از بازار مرزی بیله سوار
ناهار امروزمون
میوهایی که فقط توت فرنگیهاش مورد تهاجم من وعزیزم قرار گرفتن البته انگورها هم در امان نبودن![]()
((تک تک این عکسها برام یه خاطره ست و اینجا محلی برای ثبت خاطرات من و تو ، عزیزم خاطرات هر لحظه با تو بودن تا ابد تو دلم حک شده و هرگز پاک نمی شه دوستت دارم ))
پ ن)داشتم وبلاگ مستانه رو می خوندم دیدم که تو چند پست قبل منو به بازی دعوت کرده.
عنوان بازی اینه
اگه بدونین فقط سه ماه دیگه از زندگیتون مونده، چی کار میکنین؟؟؟
فکر کنم همین که بدونم 3 ماه زنده ام همون روز سکته کنم بمیرم .من از مرگ خیلی می ترسم خیلییییییییی .از این که وارد دنیایی می شم که نمی دونم توش چه خبره.و از خانواده ام و غفورم دور می شم عذابش از خود مرگ بیشتره.
ماه اول و دوم ...........کلی گریه می کنم اول به عزیزم می گم که 3 ماه بعد می میرم ازش قول می گیرم که به کسی نگه . نمازهای قضا شده ام رو میخونم و یه سفر هم با عزیزم می رم مکه.
سعی می کنم تو این مدت با خانواده ام باشم و به عزیزم هم می گم 3 ماه کار رو بیخیال بشه و فقط کنارم باشه و هیچ جا نره
.
آخرهای ماه سوم هم می رم خونه خودمون و کلی با عزیزم حرف می زنم و ازش می خوام وقتی مردم هر روز بهم سر بزنه چون اگه یه روز نبینمش خیلی دلتنگش می شم ..........کلی نوازشش می کنم نگاهش می کنم تا وقتی لحظه مرگم برسه![]()
مستانه بازی خیلی سختی بود حتی فکر کردن به این جدایی دیوونه ام می کنه![]()
این امتحانهای کوفتی تموم نمی شن که..... آخرین امتحانم ۱۴ بهمن (حدیقه سنایی).اینو هم بدم یه خیال راحت می کشم نه اینکه تا به حال نفس راحت نمی کشیدم.
دیروز جای همگی خالی صبح ساعت ۹.۳۰ حرکت کردیم به طرف آستارا .صبح با تک زنگ تلفن خونه بیدار شدم یه نگاه به موبایلم انداختم دیدم خاموشه از تخت پریدم پایین یه زنگ به عزیزم زدم و گفتم آماده شم زنگ بزنم بریم. پنج شنبه شب هم تا ساعت ۳ بیدار بودم مامان داشت موهامو رنگ می کرد.یه رنگ قهوه ایی خوشگل و طبیعی.ساعت ۲ رفتم موهامو شستم همه خواب بودن منم می ترسیدم صبح پنج شنبه رفته بودیم غسل خونه (دایی بابام فوت کرده)هرچند من از ماشین پیاده نشدم عزیزم اینا رفته بودن و جسته گریخته از اونا شنیدم که سینه اش رو شکافته بودن و از سرش نمونه برداشته بودن .ترسم به خاطر همین بود و فکر شب اول قبر دایی بابا .یه یس برای دایی بابا خوندم و ساعت ۳ خوابیدم.
برا نهارمون وسایل ساندویچ گرفتیم و راه افتادیم تو راه یادمون افتاد که شناسنامه برنداشتیم زنگ زدیم برادر بزرگه آورد(شناسنامه "محض احتیاط)ساعت ۱۲ رسیدیم .
خیلی خوش گذشت کلی هم خندیدیم....................برادر عزیزم زنگ زد که اونم تو راهه داره میاد.رفتیم بازار ساحلی و برادر عزیزم هم اومد و رفتیم کنار ساحل برا چای.کلی هم عکس گرفتیم.
بعد رفتیم بازار ولیعصر و سیدان.خرید آنچنانی نکردیم .
کم کم ساعت ۷ راه افتادیم.من وعزیزم با هم و برادر عزیزم هم پشت سر ما .جاده خلوت بود کمی جلوتر ماشین پلیس دیدیم تا خواستیم کمربند ببندیم دیدیم یه ۲۰۶ سبقت غیر مجاز گرفت بهش گفتن بایسته که سرعتش رو زیاد کرد کم مونده بود به پلیسه بزنه که پلیسه نتونست خودشو کنترل کنه و میلیمتری خودش رو نجات داد و پخش زمین شد از اون ور هم یه کامیون داشت می اومد منم ناخودآگاه وای وای می کردم.بالاخره پلیس غلط زنان رفت کنار جاده .الگانسه افتاد دنباله ۲۰۶.منم اصرار که بریم ببینیم گرفتنش یا نه .عزیزم هم می خواست نگه داره برا شام.عزیزم گاز داد و رفتیم کمی جلوتر دیدیم بله اینا رو گرفتن .جلوی کلبه مانندی نگه داشتیم من از این ور خیابون داشتم نگاه می کردم ولی عزیزم اینا رفتن جلو.۲۰۶ رو با راننده بردن و بقیه سر نشینها رو پیاده کردن.راننده هی می گفت که بابام نظامیه بابام نظامیه .... مگه قانون برا نظامیها متفاوته؟
رفتیم تو کلبه نشستیم و یه املت خوردیم که به خاطر شرایط اونجا به من نچسبید.برق رفته بود و محیطش کمی ترسناک بود.
ساعت ۱۰.۳۰ رسیدیم عزیز دلم منو گذاشت و خودش رفت خونه.
پ ن)عزیزم روز بخصوصی بود ۱۱/۱۱/۸۷................... به یادمون خواهد ماند.
مبارک باشه
پ ن)نمی دونم چرا عجله دارم زود آخرهای اسفند برسه.امسال اون شور و حال خاص نزدیکیهای عید رو تو خودم حس می کنم.خدایا مسافرت دو نفره رو جور کن لطفا.
پ ن)خدایا جز این چی می تونم بگم............ شکرت
پ ن)مینا جان وبلاگ جدید مبارک.امیدوارم هر روزت پر از خاطره شیرین باشه.
یه ماهه که با همیم بدون ترس بدون دلهره و چه شیرینه لحظه های با تو بودن.عزیزم تکیه گاه من بودی و هستی.و من چه خوشبختم که تو رو دارم.همسرم دوست دارم و خواهم داشت و این دوست داشتن تو تا همیشه تو قلبم تو وجودم خواهد بود غفورم تو و خودم و زندگیمون رو می سپارم دست خدا .روزهای خوبی رو در پیش رو دارم با تو همسفر خوب و مطمینم. * ماهگردمون مبارک
*
عزیزم اینجا نیست رفته شهرستان.امروز یه سر رفتم پیش مادر شوهرم تا کمی خونه رو تمیز کنم و احوالی ازش بپرسم .کار کردنم تا ساعت ۳ طول کشید و خونه شد مثل دسته گل.از خونه عزیزم کمی وبلاگ خوندم و خواستم آپ کنم که مامان اینا اومدن دنبالم تا بریم بازار.دیروز با مامان رفتیم یه سری وسایل آشپزخونه برا جهازیه ام گرفتیم امروز هم مامان خواست سیخ کباب و از اینجور چیزها بگیره و برا خودش هم تابه مجیک (محشره و برا هر آشپزخونه ایی لازم)رفتیم خریدهامون رو کردیم.سر فرصت عکسهای خریدها رو می زارم.
پس فردا امتحان صایب دارم کمی خوندم.این ترم واقعا شرمنده کردم ولی خدایی با این کم خوندنهام زیاد هم سر امتحان گیر نمی کنم
.
یه چیز حیرت آور امروز از رادیو جوان شنیدم. اینکه یک سوم بچه های افرادی که سیگار می کشن بیمار هستن و موادی که در سیگار به کار می برن بسیار بسیار سمی هستن و همین سمها در بدن می مونن تاثیراتشون رو تو بچه هایی که به دنیا میان می زارن. اینم نکته آموزشی وبلاگ بود
.
راستی گله دارم ......... چرا یه دفعه دوستان تنهام گذاشتن
.؟؟؟
هستی جان ممنون بابت تبریکت خیلی خیلی با محبتی.انشاالله روزی من اولین ماهگردتون رو بهت تبریک بگم
.
پ ن) عزیزدلم به وجودت افتخار می کنم به خاطر همه تلاشهایی که به خاطر زندگیمون و راحتی من می کنی ممنونم
.
قبل اینکه این پست رو بنویسم یه سر رفتم وبلاگ ساره ی عزیز ،منتظر خبر خوب بودم ولی با دیدن نوشته های ساره غم عالم ریخت تو دلم،پدر ساره هنوز تو کما هستن.موقعی که دوستان وبلاگی ختم قرآن گرفتن من متاسفانه دیر متوجه شدم و نتونستم باهاشون همراه باشم.و باخوندن این پست ساره تصمیم گرفتم به نیت پنج تن ۵ روز ۵ بار دعای نادعلی بخونم.خدایا به حق این روزهای عزیز دل ساره رو شاد کن .
امروز صبح ساعت حدود ۱۰عزیزم زنگ زد گفت که کم کم می خوان راه بیافتن بیان به طرف شهرمون.منم گیج خواب بودم.
بعد یهو برگشت گفت پاشو آماده شو بیام بریم سرعین .نگو عزیزم صبح حرکت کرده و چیزی هم به من نگفته آماده شدم و بعد یهو با خودم گفتم نکنه من خواب آلود بودم
و عزیزم گفته الان حرکت می کنیم بیام بریم سرعین(چون عزیزم شهرستان بود و از اونجا تا شهرمون ۳ ساعتی راهه)زنگ زدم گفت نه رسیده و داره میاد منم آماده شدم و با کاپشن نشستم رو کاناپه و و به حالت چرت در انتظار بودم که عزیزم زنگید که دمه دره منم تا دم در اینطوری
رفتم.
رفتیم سرعین .کلییییییییییییییییییی خوش گذشت و دلتنگیها رو از دل بیرون می کردیم
.ساعت ۳ یهو تصمیم گرفتیم بریم آستارا البته عزیزم یه تعارف کوچولو کرد منم تو هوا گرفتم
.خدایی هیچ موقع از بازارسیر نمی شم حتی اگه چیز به درد بخوری نداشته باشه دوست دارم نگاه کنم و گاهی هم بخرم.این آخری کلی کیف داره
.اومدیم ناهار خوردیم(رستوران فرزاد) بعد دیدیم الان بریم ساعت ۵ می رسیم و نرسیده باید برگردیم و در نتیجه اون تعارفی رو که تو هوا گرفته بودم رو نرسیده به آبگرم ساری سو ول کردم رفت
.اومدیم شهرمون و یه سر رفتیم خونه تا من شالم رو عوض کنم.با برادر بزرگه که با عیالشون بودن هماهنگ کردیم که بریم شورابیل برا امر قلیون دو سیب برا آقایون
.برادر بزرگه برادر عزیزم رو هم آورد و اونا مشغول شدن و من و عروس مکرمه هم قهوه نوش جان کردیم
.البته با همراهی آقایون.کلی عزیزم ما رو خندوند (پیشونی ،دور چشم و........ کل صورت چروک شد رفت از بس من خندیدم
)اومدیم کنار دریاچه که یخ زده بود عکس انداختیم.و بعد رفتیم چهارراه برا آش رشته که خیلی چسبید.و ساعت ۸ دیگه کم کم راهی خونه شدیم.سر راه فیلم انعکاس رو از کلوپ گرفتیم و عزیزم اینا منو گذاشتن و رفتن.روز خیلی خوبی بود و دیگه آثاری از دلتنگی تو وجودم نبود
.
پ ن برای خدای مهربونم:خدایا از اینکه دوباره شادی رو به قلبمون برگردوندی هزاران مرتبه شکرت.عشقمون رو از گزند همه بلایا حفظ کن
. "((آمین))"
یه چیزی یادم بگم ....... خدا جونم بنده خوبی برات نبودم تو خیلی مسایل کوتاهی کردم ولی قول می دم بنده خوبی برات باشم و اونی باشم که تو می خوایی.یه چیز دیگه پاهای مادرشوهر رو هم خوب خوب کن.نذار دیگه از درد پاهاش زجر بکشه.
ما دربست دوستت داریم خدای مهربون
.
پ ن برای عزیززززززززززززترینم:ممنون که این همه خوبی.خوبتر هم باش که جز این ازت انتظار ندارم.من عاشق خوب بودن و مهر توام من عاشق توام مرد من
. با تمام وجود دوست دارم دونبولی من
(این یه تیکه رو زدم کانال ترکی )
مریم جان نمی دونم چرا نمی تونم برات کامنت بزارم.همینجا سالگرد ازدواجتون رو بهت تبریک می گم انشالله سالیان سالیان زندگی خوب و پر مهری رو در کنار هم داشته باشید.
اشتیاقی که به دیدار تو
دارد دل من، دل من داند
و من دانم و دل داند و من
عزیزدلم خیلی خیلی دلتنگتم .بیشتر از این چشم انتظارم نذار.
نازنینم خیلییییییییییییییییییییییییییی دوووووووووووووووست دارم![]()
می دونم بدقولی کردم چيزي تو اين مدت ننوشتم .........به خدا سرم خیلی شلوغه .مشغول امتحاناتم.امروز یکی از سخترین امتحاناتم رو دادم عروض قافیه.زیاد امیدی به پاس کردن این واحد ندارم نیمی از بچه ها که تا ورقه رو دیدن بدون اینکه چیزی بنویسن ورقه رو برگردوندن .مثلا خواستن با این کارشون اعتراض کنن.تعدادی از بچه ها هم ورقه رو نوشتن که منم جز اونا بودم نوشتم ولی بلا سختیگیری های استاد و تصحیح ورقه زیاد امیدی ندارم
.
روزهای خوبی رو پشت سر می زاریم روزهای با هم بودن خیلی خیلی شیرینه امیدوارم که این شیرینی همیشه تداوم داشته باشه.و سختی های زندگی خللی تو رابطه مون به وجود نیاره.اکثر شبها از ساعت ۸ تا ۱۲ با همیم.گاهی باورم نمی شه که اون موقع شب با عزیزم دارم تو خیابونها قدم می زنم و غرق می شم تو آرامش.بعضی روزها می ریم سقاخونه حضرت ابولفضل ..........دعا و شمع و مدتی سکوت .چقدر احساس سبکی می کنم.ساعت ۱۱ هم می ریم به صف طویل گاز می پیوندیم
.
نمازمون رو هم شروع کردیم .چه لذتی داره که بدون خواستن چیزی از خدا نماز بخونی والله تو این مدت۱۰ دقیقه نماز می خوندم و ۲۰ دقیقه از خدا خواسته هامو می خواستم الان دیگه خدا هم از دستم راحت شده.
اون روز خونه عزیزم بودم عزیزم هم نمازش رو می خوند از آشپزخونه ماتم برده بود و داتم نماز خوندنش رو نگاه می کردم و تو دلم قربون صدقه اش می رفتم.
خیلی حرفها دارم تا بنویسم .می خوام از اون شبی بنویسم که موقع برگشتن به خونه عزیزم پیشنهاد داد که دوباره شروع به نوشتن کنم.عزیزم گفت نمی خوام از دوستایی که این مدت شاهد غم و غصه تو بودن حالاکه به شادی رسیدی جدا بشی. خیلی حرف زدیم گفتم من دوست دارم کاری رو بکنم که تو هم رضایت داشته باشی.اگه راضی باشی منم خیلی دوس دارم بنویسم .گفت من نمی خوام محدودت کنم می خوام آزاد باشی چون تو رو خیلی خوب می شناسم.دوست داشتم همه حرفای عزیزم رو اینجا بنویسم ولی الان حضور ذهن ندارم وشاید پس و پیش بشه ولی اگه شد یه روز مفصل در این مورد می نویسم.الان همه مغزم پره از فاعلاتن فعلاتن ... و بحر و همه چیزهایی که مربوط به امتحان امروز بود.
دیروز رفتیم برا پاسپورت عکس بگیرم.که اغفال شدیم و ۲ تاعکس دو نفری هم انداختیم.
که امروز خودم رفتم عکسها رو از عکاسی گرفتم(آخه عزیزم رفته شهرستان و گفت که خودم بگیرم)عکسهای خوبی از آب دراومدن.ولی عکس پاسپورتم از بس عکاسه گفت موهات معلوم نباشه شالم رو کشیدم جلو و جلوتر .شبیه این فلسطینی ها شدم
.از بس از عکسه بدم اومده که اگه سرزنشم نکنن می خوام دوباره عکس بگیرم.
چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم.حالا خوبه خسته ام و خوابالودم .اگه خسته نبودم فکر کنم تا خود صبح تایپ می کردم.
دلم یه سفر توپ می خواد با یه ماشین صفر کیلومتر.
پی نوشت)تو این مدت فقط یه چیز آزارم می ده که اونم مطمینم داره تلاش می کنه که نباشه.((خیلی مشکوک نوشتم نه
؟ اینو برا خودم نوشتم تا یادم بمونه که آیا به این خواسته ام می رسم یا نه؟))
برای عزیزم: غفورم روزهای با هم بودنمون دارن می گذرن ۲۳ روزه که داریم طمع شیرین وصال رو می چشیم
.عزیزدلم دوووووووووستت دارم و به وجودت افتخار می کنم
.فدای اون دل پر مهر و محبتت بشم.امروز که نیستی دلتنگی به سراغم اومده دلم آروم و قرار نداره.زود برگرد که بی صبرانه در انتظارتم
.
برای برادر کوچیکه:امروزکه مثل یه مرد کوچیک پا به پام همراهیم کردی و رفتیم بازار و عکاسی کلی کیف کردم.و به خاطر داشتنت خدا رو شکر کردم.نی نی دیروز امروز محافظ من شده بود.الهیییییییییی قوبون اون آبجی گفتنهات بشم.