صداي اينجانب رو از خونه مادر شوهري مي شنويد .
مامان هم با من اومده بعد پذيرايي از اين دو خانم بسيار محترم گفتم بيام يه سري به اين كلبه سبزم بزنم.
امروز صبح عزيزم منو رسوند دانشگاه و خودش رفت شهرستان.بعد انجام يه سري بدو بدو (به خاطر تاخير تو انتخاب واحد) آخرش بقيه كارها موند برا دوشنبه.
ديروز با عزيزم رفتيم برا برادر عزيزم خريد كرديم(پنج شنبه تولدشه)بعد ناهار رو رفتيم خوانسالار و گفتيم بريم چاي رو تو گردنه حيران بخوريم .30 كيلومتر مونده به آستارا يه چاي گل گاوزباني خورديم و گفتم تا اينجا كه اومديم بريم آستارا و يه دوري تو بازار بزنيم كه اين دور زدن منجر به خريد عينك آفتابي برا من و يه شلوار كتان برا عزيزم و و جند تا خرده ريز برا مادر شوهري شد.بازار سيدان بوديم كه مامان زنگ زد كه ما داريم مي ريم از ونه بين آب معدني پر كنيم و عزيزم هم گفت كه ما هم الان از آستارا حركت مي كنيم.بعد يك ساعت به مامان اينا ملحق شديم و مامان چند تا لقمه برامون گرفت و حركت كرديم به طرف شهرمون.ساعت 9 هم قرار بود يه آقايي بياد ماهواره عزيزم اينا رو راه بندازه .چون مادرشوهرم اكثر مواقع خونه تنهاست و برا اينكه تو خونه سرش گرم بشه به عزيزم پيشنهاد دادم كه وصلش كنيم .آقاهه ده ونيم اومد و و ماهواره رو، رو ترك تنظيم كرد و بعد آماده شدم تا عزيزم منو برسونه كمي 12 شب با خميازه تو خيابون دور زديم خوب دلم نميومد ازش جدا شم مخصوصا امروز هم كه عازم سفر بود و فكر نمي كردم صبح ببينمش.بالاخرره اومدم خونه.کمی کتاب ثریا در اغما (نویسنده اسماعیل فصیح)رو خوندم و خوابیدم.
پريروز برادر بزرگه يهو اومد گفت فلان دوستم رو مي شناسيد كه تو بچگي هم باهاش سر دوچرخه دعوامون شده بود گفتيم آره گفت شاهرگش رو زدن منو مي گي موهاي تنم سيخ شد.چند باري كه با برادرم مي رفتيم بيرون ديده بودمش و برادرم باهاش سلام عليك كرده بود .چند روزيه فكرم رو درگير خودش كرده فكر اينكه اينروزهاي نزديك به عيد چنين بلايي گريبانگير دو خانواده شده از اینکه چه برنامه هایی برا عید داشتن و چطور دچار چنین بلایی شدن اعصابم رو خورد كرده.
انگارپسره با دوستش دعواش شده و دوستش با چاقويي كه خوده پسره بهش كادو داده(آخه چاقو هم شد كادوووووووو) پسره رو زده و بعدش خواسته برسونه بيمارستان كه آژانس ماشين نداده و به خاطر خونريزي شديد فوت كرده.پزشك قانوني هم جنازه رو تحويل نمي ده پسره رو مي برن صحنه رو بازسازي كنه كه يه كلمه حرف مي زنه غش مي كنه. همه اينها رو برادرم مي گفت.
خدا اين بلاها رو از همه و همه دور كنه ....بيچاره خانواده هر دو طرف .
پ ن)خدايا درايت و عقل رو از ما نگير و از بلاهاي دور از ذهن همه ما رو حفظ كن.الهي آمين
پ ن)عزيزترينم دوووووووووووووووووووووستت دارم
.
پ ن)به خاطر طوفان شديد برق چند بار قطع و وصل شد و همه نوشته هام پريد ولي مگه از رو می رم نه....دوباره نوشتم
.
پ ن)تو وبلاگ زندگی در گذر زمان مطلب جالب خوندم ...
دوست جون جونیت اونی که هر وقت یه خبر جدید می شه هولی که بهش زنگ بزنی و خبرای جدیدو بهش بگی
اونی که تا یه چیزه تازه می خری بهش می گی
اونی که وقتی گریت می گیره می خوای بهش زنگ بزنی و حرف بزنی و اون گوش کنه
اونی که یه وقتایی جای همه رو برات می گیره
اونی که از همه رازهای دلت خبر داره
اگه دیدی همه اینهایی که گفتم تو رو یاده شوهرت می ندازه
اگه دوست صمیمی و جون جونیت شوهرته
بدون خوشبخت ترین زن عالمی
من خوشبخت ترین زن عالمم چون عزیزی رو کنارم دارم که عشقش منو به اوج سعادت می رسونه.