تبليغاتX
pregnancy calendar دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

 

سلام

بعد چند روز بالاخره فرصت كردم تو آخرهاي اين سال آپ كنم.

تو جمع بندي كلي سال ۸۷ سال خوبي برام بود تنها خوبيش هم سلامتي و رهايي از مشكلات بود و وصال من و عزيزترينم.اميدوارم و به كمك خدا مطمينم سال ۸۸ ،سال خوبي برامون خواهد بود سالي كه از هر لحاظ خيلي پيشرفت خواهيم كرد.سالي سرشار از سلامتي و پيشرفت.

تنها چيزي كه منو عذاب مي ده اينه كه اواخر سال خيلي از خدا دور شدم تو نمازم و خوندن دعاها كوتاهي كردم.كه اين مورد رو بايد جبران كنم.

 

 

تعطيلات رو هم اينجا نخواهيم بود مي ريم شيراز .مطمينم اولين سفري خواهد بود كه به من خوش خواهد گذشت چون با عزيزم هستم .

 

 

براي عزيزم :غفورم بودن با تو برام سعادته دوستت دارم و خواهم داشت .خوشبختم كه با توام .

 

 

براي همه دوستاني كه تو اين  يكسال همراهيم كردند چه با كامنت چه بي كامنت

 

اميدوارم سال جديد براتون خوب و خوب و خوب باشه از هر لحاظ اونايي كه به اميد وصالن به يارشون برسن

اونايي كه در انتظار ني ني هستن خدا بهشون دوقلوي خوشگل و ناناز بده

اونايي كه بيمارن يا عزيزانشون بيماره شفا پيدا كنن(ويولت عزيز و ساره جان شما اومديد جلوي چشمم)

همه و همه به خواسته هاي دلشون برسن.

 

پيشاپيش  سال نو رو به همتون تبريك مي گم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:37  توسط ساچلی  | 

 

صداي اينجانب رو از خونه مادر شوهري مي شنويد .

 

 

مامان هم با من اومده بعد پذيرايي از اين دو خانم بسيار محترم گفتم بيام يه سري به اين كلبه سبزم بزنم.

 

امروز صبح عزيزم منو رسوند دانشگاه و خودش رفت شهرستان.بعد انجام يه سري بدو بدو (به خاطر تاخير تو انتخاب واحد) آخرش بقيه كارها موند برا دوشنبه.

ديروز با عزيزم رفتيم برا برادر عزيزم خريد كرديم(پنج شنبه تولدشه)بعد ناهار رو رفتيم خوانسالار و گفتيم بريم چاي رو تو گردنه حيران بخوريم .30 كيلومتر مونده به آستارا يه چاي گل گاوزباني خورديم و گفتم تا اينجا كه اومديم بريم آستارا و يه دوري تو بازار بزنيم كه اين دور زدن منجر به خريد عينك آفتابي برا من و يه شلوار كتان برا عزيزم و و جند تا خرده ريز برا مادر شوهري شد.بازار سيدان بوديم كه مامان زنگ زد كه ما داريم مي ريم از ونه بين آب معدني پر كنيم و عزيزم هم گفت كه ما هم الان از آستارا حركت مي كنيم.بعد يك ساعت به مامان اينا ملحق شديم و مامان چند تا لقمه برامون گرفت و حركت كرديم به طرف شهرمون.ساعت 9  هم قرار بود يه آقايي بياد ماهواره عزيزم اينا رو راه بندازه .چون مادرشوهرم اكثر مواقع خونه تنهاست و برا اينكه تو خونه سرش گرم بشه به عزيزم پيشنهاد دادم كه وصلش كنيم .آقاهه ده ونيم اومد و و ماهواره رو، رو ترك تنظيم كرد و بعد آماده شدم تا عزيزم منو برسونه كمي  12 شب با خميازه تو خيابون دور  زديم خوب دلم نميومد ازش جدا شم مخصوصا امروز هم كه عازم سفر بود و فكر نمي كردم صبح ببينمش.بالاخرره اومدم خونه.کمی کتاب ثریا در اغما (نویسنده اسماعیل فصیح)رو خوندم و خوابیدم.

 

 

 

 

پريروز برادر بزرگه يهو اومد گفت فلان دوستم رو مي شناسيد كه تو بچگي هم باهاش سر دوچرخه دعوامون شده بود گفتيم آره گفت شاهرگش رو زدن منو مي گي موهاي تنم سيخ شد.چند باري كه با برادرم مي رفتيم بيرون ديده بودمش و برادرم باهاش سلام عليك كرده بود .چند روزيه فكرم رو درگير خودش كرده  فكر اينكه اينروزهاي نزديك به عيد چنين بلايي گريبانگير دو خانواده شده از اینکه چه برنامه هایی برا عید داشتن و چطور دچار چنین بلایی شدن اعصابم رو خورد كرده.

انگارپسره با دوستش دعواش شده و دوستش با چاقويي كه خوده پسره بهش كادو داده(آخه چاقو هم شد كادوووووووو) پسره رو زده و بعدش خواسته برسونه بيمارستان كه آژانس ماشين نداده و به خاطر خونريزي شديد فوت كرده.پزشك قانوني هم جنازه رو تحويل نمي ده پسره رو مي برن صحنه رو بازسازي كنه كه يه كلمه حرف مي زنه غش مي كنه. همه اينها رو برادرم مي گفت.

خدا اين بلاها رو از همه و همه دور كنه ....بيچاره خانواده هر دو طرف .

 

 

 

پ ن)خدايا درايت   و عقل رو از ما نگير و از بلاهاي دور از ذهن همه ما رو حفظ كن.الهي آمين

 

پ ن)عزيزترينم دوووووووووووووووووووووستت دارم.

 

پ ن)به خاطر طوفان شديد برق چند بار قطع و وصل شد و همه نوشته هام پريد ولي مگه از رو می رم نه....دوباره نوشتم.

 

 پ ن)تو وبلاگ زندگی در گذر زمان مطلب جالب خوندم ...

 

 دوست جون جونیت اونی که هر وقت یه خبر جدید می شه  هولی که بهش زنگ بزنی و خبرای جدیدو بهش بگی

اونی که تا یه چیزه تازه می خری بهش می گی

اونی که وقتی گریت می گیره می خوای بهش زنگ بزنی و حرف بزنی و اون گوش کنه

اونی که یه وقتایی جای همه رو برات می گیره

اونی که از همه رازهای دلت خبر داره

اگه دیدی همه اینهایی که گفتم تو رو یاده شوهرت می ندازه

اگه دوست صمیمی و جون جونیت شوهرته

بدون خوشبخت ترین زن عالمی

 

من خوشبخت ترین زن عالمم چون عزیزی رو کنارم دارم که عشقش منو به اوج سعادت می رسونه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:5  توسط ساچلی  | 

 

زندگی مسیری مستقیم و آسان نیست

که بی مانع و آسان در آن سفر کنیم

و گاه خود را در کوچه ای بن بست گیج و گم کنیم .

و اما اگر

ایمان داشته باشیم

خدا دری همیشه به روی ما می گشاید

نه دری که به آن اندیشه کرده ایم

بلکه

دری که در نهایت آن را به سود خود می یابیم .

 

ای جین کرنین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 2:23  توسط ساچلی  | 

  دیدار تو

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

دیشب عزیزم اومد حدود ساعت ۱۱ رسیدن و یه سر رفت خونه و برادرش رو گذاشت و اومد دنبال من یه نیم ساعتی تو خیابون چرخیدیم .

 دیدنش برام یک دنیا بود وای از عطر تنش سیر نمی شدم.

 

پ ن)یهو چشمم افتاد به سمت راست وبلاگم قسمت آرشیوها .من یکساله وبلاگ دارم.انگار همین دیروز بود که اولین نوشته رو تو وبلاگم جا دادم.

تولد وبلاگم با تاخیر مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:35  توسط ساچلی  | 

یک هفته ایی مشغول خونه تکونی بودیم .تا اینکه امروز مثلا آخرین روز خونه تکونی بود که یه طوفانی شده دوباره همه چی شده خاک خالی.و باید دوباره فردا بعضی از کارها رو دوباره تکرارآ انجام بدیم.دیروز هم خونه مادرشوهرم بودم و با کمک عزیزم کمی خونه رو تمیز کردیم و حدود ساعت ۹ عزیزم به اصرار برادرش قرار شد برن تهران برای کاری.منم دپرس حالم اساسی گرفته شده بود .اشکم دم مشکم بود.عزیزم و برادرش رو راهی کردم  و مثل توپی که بادش رو خالی کردن  بقیه کارها ر انجام دادم و ساعت ۱۱ بابا زنگ زد که چون می خوان بخوابن میان دنبالم.منم تند تند جارو کشیدم و اومدن و اومدم خونه.کف پاهام درد می کرد .یه دوش گرفتم و کتاب کاخ تنهایی رو خوندم تا ساعت ۳ که عزیزم گفت تو رشت نگه داشتن کمی بخوابن .منم خیالم راحت شد و خوابیدم .

 

الان هم دارن می رن جمکران .........

خیلی دلم براش تنگ شده خیلی .عزیزدلم زود برگرد.

 

 

 

 

 عشق ممنوع

عشق ممنوع

از وقتی عشق ممنوع   شروع شده همش منتظر پنج شنبه هستم .خدایی سریالهای ترکیه خیلی خیلی بهتر از سریالهای خودمون هستن از هر لحاظ . من تا به حال تو هیچ کدوم از سریالها و حتی برنامه های دیگه کانالهای ترکیه ندیدم  از س ی گ ار استفاده بشه یا حتی نشونش بدن چه برسه به چیزهای دیگه  ولی این کانالهای ایران تا دلتون بخواد در این مورد بی بند و بار هست.حرفهای زیادی در مورد همین سریالهای آبکی ایران هست ولی حسش نیست .

 

پ ن)خیر سرم هنوز انتخاب واحد نکردم....با کمک خدا و قانون جذب من مطمینم که با وجود تاخیر بازم می زارن انتخاب کنم.

 

پ ن) از جاده ایی که تو رو از من دور می کنه متنفرم .عزیزم طاقت دور بودنت رو ندارم من از فاصله ها بیزارم....

 

پ ن)کلی از ختمی که گرفتم عقب موندم وای چرا دختر بدی شدم من.خدایا نمی خوام حتی لحظه ای ازت دور بشم.تو خوبی خیلی خوب ، خوب بودن و خوب ماندن رو تو وجودم همیشگی کن .
 

تو همیشه هستی اما 

 این منم که از تو دورم

 

پ ن)یه نکته اساسی ویژه خانمهای عزیز.کسی تا به حال از محلول رز ماری برا پرپشت کردن ابرو استفاده کرده؟فقط می تونم بگم معجزه می کنه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:46  توسط ساچلی  | 

در تـاریکـی چـشـمـان ات را جُـسـتـم

در تـاریکـی چـشـم هـایت را یـافـتـم

و شـب ام پـُر سـتـاره شـد .

 

 

از : احمد شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 2:18  توسط ساچلی  | 

یه ویروس بدجنس چشم همسری رو دور دیده و اومده چسبیده به این بدن عزیزمن.شب موقع خواب که نمی تونستم نفس بکشم در نتیجه اصلا خوب نخوابیدم.

مشغول خونه تکونی هستیم .برخلاف هر سال امسال با شور و حال خونه تکونی می کنم و بی صبرانه منتظر سفره هفت سینم.... امسال کنار عزیزم هستم...... خدایا شکرت.امسال چقدر با دیدن ماهی های قرمز و تنگهاشون مثل بچه ها از خودم ذوق در می کنم .

 

شنبه با عزیزم رفتیم آستارا آخه ۴ واحد از درسهام رو تو شهر خودمون نذاشتن منم ترم آخر.اولش تصمیم گرفتم این ۱۹ واحد رو بزارم برا مهر ماه ولی پشیمون شدم.کلی بالا پایین و از این اتاق به اون اتاق رفتیم و بالاخره اون ۴ واحد رو انتخاب کردم ولی درد اینجاست که هنوز بقیه واحدهام رو تو شهر خودم انتخاب نکردم و وقت انتخاب واحد و حذف اضافه هم گذشته .اه لعنت به این دانشگاه آزاد که هر روز یه قانون می زارن اونم فقط و فقط به نفع خودشون.ساعت ۲.۳۰ کارها تموم شد و رفتیم داخل شهر(دانشگاه بیرون شهره)و غذا خوردیم و به طرف شهرمون برگشتیم.

 

شب با اون همه بیدار شدنها خواب دوستام رو می دیدم اونم دنباله دار یعنی بیدار می شدم و می خوابیدم ادامه خوابه رو می دیدم حتی پرستو هم به خوابم اومده بود و تو خواب هم من و شبنم باهاش درگیر بودیم.  این پرستو برا خودش یه داستان داشت و چقدر من و شبنم به خاطرش حرص می خوردیم.یه دختر از خود راضی که حرف فقط حرف خودش بود و اصلا هم اجازه حرف زدن و اظهار نظر کردن نمی داد(متنفررررررررررم از این دسته افراد که فقط حرف خودشون رو قبول دارن)

پرستو کل وجودش منفی بود جدا از اون مواردی که بالا گفتم اهل مشروب و سیگار هم بود (اینا رو خودش با افتخار گفته بود) و تموم دندوناش به خاطر به وفور کشیدن سیگار زرد شده بود و چین و چروکهایی هم زیر چشمهاش به وجود اومده بود و همه هیکلش بوی سیگار می داد تهوع آور بود.همون اوایل دیدیم این به درد دوستی نمی خوره ولی مشکل اونجا بود که اون چسبیده بود به من و شبنم و ول کن هم نبود.بی محلی ها و کم حرف شدن ما هم اثر نمی ذاشت.تا اینکه آخرهای ترم با یه دختری دوست شد و کم کم رابطه مون کات شد.و از ترم سوم دیگه اصلا ندیدیمش . تو کل عمرم تنها دوست منفی که داشتم همین بود البته نمی شه گفت دوست.... یه همکلاسی منفی.

 

عزیزم اینجا نیست آی غمگینم آی غمگینم بی حد و اندازه.عزیزم خیلیییییییییییییییی دلتنگتم

 

راستی به خاطر قانون جذبی که  خانم خونه توضیحش رو تو وبلاگش داده تصمیم گرفتم یه دفتر یادداشت کوچولویی تهیه کنم و اون چیزهایی که می خوام رو با یه تاریخ معین توش بنویسم مطمینآ اول اول  اون خونه خوشگله تو اون کوچه ای که قبلا اونجا از هم خداحافظی می کردیم  و هر بار  می گفتم اینجا خونه ماست رو می نویسم با کمک خدا و کاینات یکسال نشده اون خونه یا مشابه همون خونه تو اون کوچه مال ما می شه.مرررررسی خانم خونه به خاطر توضیح کامل و خوبت.

 

 

پ ن) مستانه با درست کردن یه   خیریه مجازی   می خواد با کمک ماها به بچه هایی که دم عیدی لباس نو ندارن کمک کنه  بیایید  با اون مقداری که درتوانمونه  تو شادی این کوچولوها سهیم باشیم 

 .شماره حساب و توضیح مفصل رو تو وبلاگ باغچه کوچک ما  بخونید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:15  توسط ساچلی  | 

سلام

چقدر دلم برا این صفحه و این محیط آروم وبلاگم و دوستام  تنگ می شه.با این محیط انس گرفتم و این صفحه سبز روشن رو خیلی دوست دارم.

روزگارمون می گذره مثل همیشه پر از مهر و محبت .تو این مدت مرغ عشقامون رو بردیم یه پرنده فروشی که آقاهه گفت که هر دو تای اینا مردن یکی از مردها رو دادیم و یه خانم برا مرغ عشقمون گرفتیم ولی بین خودمون بمونه یه خورده خانمه زشته اولش که آقاهه اصلا محل نذاشت ولی کم کمک روابطشون حسنه شده.

یه همستر هم دیدیم ولی زشت بود (چقدر هم شبیه موشه) اونایی که همستر نگه می دارن براشون سخت نیست؟

 

 

مثل همیشه برنامه گردش شبانه من و عزیزم پابرجاست و اون گردش چند ساعته کلی حالمون رو جا میاره.

 

 

پ ن)خدایا روزهامون با حضور تو می گذرن همیشه با ما باش و اگه راهی رو اشتباه خواستیم بریم به ما تلنگری وارد کن.

 

پ ن)عزیزم سعادت من فقط با توست دوووووست دارم مرد من

 

پ ن)هر چند پست کوتاهی بود ولی خوب برا اعلام حضور بد نبود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 14:12  توسط ساچلی  |