تبليغاتX
pregnancy calendar دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

سلام

 

به اکثر دوستام رمزو دادم ولی شرمنده اونایی شدم که وبلاگ نداشتن.

خوب به من حق بدید.سعی می کنم خیلی کم خصوصی بنویسم جز موارد خاص...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:7  توسط ساچلی  | 

و اما

خصوصی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:13  توسط ساچلی  | 

اینروزها درسته سعی می کنم روزه ام رو کامل بگیرم نمازم رو بخونم ....خیلی هم سعی می کنم به خدا نزدیک باشم ولی نمی تونم....ازش دور شدم خیلی دور...دلم می خواد اون جانمازی که تو اتاقمون پهنه و قرآنی که کنارشه همینجوری خاک نخوره ......دلم می خواست تو این ماه قرآن رو ختم کنم ولی شب که قرآن رو باز کردم دیدم هنوز سوره بقره رو تموم نکردم.....اونم اوایل می خوندم....دلم می خواست دیشب منم قرآن سرم می گرفتم......ولی ..

خدایا تو رو قسم به این شبهای عزیز به این ماه پرمحبتت ما رو به حال خودمون نذار.

نذار گرفتار ظواهر دنیا بشیم و تو رو فراموش کنیم.

خدایا ما رو به خودت نزدیک کن.

 

خدایا بنده ناسپاست رو ببخش و همه بدیها رو از وجودش پاک کن.و این ارامشی که تو زندگیمون حاکمه رو حفظ کن...

 

خدای مهربون اون گلهای تو عکس هم تقدیم به تو که بخشنده ای...

 

 

 

پ ن)امشب شام مهمون غفور*م هستم .دلم می خواد بریم آستارا ولی خوب از بس بی حالم حسش نیست.همین شهر خودمون خوش می گذره.....پیاده از عالی قاپو تا شریعتی و بعدش دریاچه شورابیل.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:9  توسط ساچلی  | 

 


 

تفاهم تشابه نیست!

تفاهم، فهم تفاوت است!*

 

برگرفته از وبلاگ تارای عزیز

 

پ ن)۲ پست در یک روز و یک لحظه....

این متن رو که تو وبلاگ تارا دیدم حیفم اومد تو وبلاگ خودم ثبتش نکنم.گاهی به چشمم بخوره بد نیست....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:4  توسط ساچلی  | 

 

 

 

من و تو یکی شوریم
از هر شعله‌ئی برتر،
که هیچ‌گاه شکست را بر ما چیره‌گی نیست
چرا که از عشق
روئینه‌تن‌ایم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:59  توسط ساچلی  | 

 

 

سیستم خونمون اصلا ویندوزش نمیاد بالا...رفتیم پرسیدیم گفتم شاید موقع حمل و نقل بهش ضربه خورده...حالا امروز که رفتم خونه باید با پیچ گوشتی بیفتم به جونش یا خرابش می کنم یا درستش....

 

عزیزم ساعت ۲ راهی شهرستان شد و باز من تنها شدم.....فکر کنم تا سه شنبه اونجا باشه...امشب هم صاحبخونه برا افطاری دعوتمون کرده که عزیزم نیست و من و مادرشوهری می ریم.الان هم خونه مامان اینام و می خوام ببرمشون خونمون و شب رو اونجا بمونیم.آخه برادرهام رفتن تهران و بابا و مامان تنهان و طاقت تنهاییشون رو ندارم. 

راستی یادتونه می گفتم یه همسایه ایی داریم که بدجور گیر می ده...تو مشکلی هم که داشتم باعث خیلی مسایل و طولانی شدن قضیه ایشون بودن.حالا آقا شکایت کرده که پسر این خانواده و دامادشون(برادرم و عزیزم) برا من و خانواده ام ایجاد مزاحمت می کنن.مامان می گه والا من به زور روی دامادم رو می بینم حالا این کی برا اینا ایجاد مزاحمت کرده(عزیزم همش به خاطر کارش تو سفره یا می ره شهرستان یا تهران)....بابا اینا مستقیم رفتن دادگاه تا بالاخره این موضوع رو یه جایی تموم کنن.بعد تموم شدن مشکلم این ۴ باره که اینطوری برا ما پرونده سازی می کنه.البته بابا یه دوست قاضی داره که اون گفت که نرین کلانتری مستقیم بیایید دادگاه تا بگم پرونده رو بیارن.

حالا امروز دومین اخطار اومده...بر هر چی مردم آزاره لعنت.این همسایه که ۶ ساله خونمون رو تو شیشه کرده..واقعا هم موندیم این چرا اینکارا رو می کنه ...قبلها که با دامادش دعواشون شده بود می گفت بزارید شیشه آشپزخونه رو از کوچه بشکنم بگم دامادم کرده و شکایت کنم....اینا تو شکایت و اینجور چیزا حرفه ای هستن...تازه مرده فلجه داره این بلاها رو سرمون میاره.خودش رو هم جانباز جا زده و دیگه هر طرف چاقوش می بره.زنش هم یه جادوگر به تمام معنا....

خدا تو این ماه عزیز جواب اینا رو بده.

 

سریال لاست رو که خریده بودم رو دیشب شروع به دیدن کردم....ولی از همون اول اعصابم خراب شد هم زیر نویس فارسی  نبود و هم اینکه دو تا مرد به انگلیسی اول تا آخرش حرف می زنه یعنی فیلم با صدای اصلی نیست ...دوبله هم نیست انگار صدای رادیو افتاده روش.....خدا رو شکر تو فامیل و دوستام کسی هم نیست که این فیلم رو داشته باشه تا امانت بگیرم ببینم.بدجوری هم یا دیدن یه سی دی معتادش شدم..حالا هی حرص می خورم..

 

دیگه کم کم پاشم آماده شم ......

 

دوستتون دارم....

 

پ ن برای عزیزم)خونه فقط با تو آرامش داره....دوووستت دارم همسفر زندگیم.

 

 پ ن)۴ روزه دیگه یک ماه از عروسیمون می گذره چه زود گذشت...

 

 

پ ن همینجوری)کتاب خانوم..(مسعود بهنود)رو شروع کردم کتاب خوبیه...کتابهای اینجوری رو خیلی دوست دارم.(مثل بامداد خمار یا همین خانوم)کسی کتاب دیگه تو همین سبک سراغ داره ؟

 

۸ واحدم مونده تا به لطف خدا کارشناسی رو تموم کنم......

کم کم باید برا ارشد بخونم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:46  توسط ساچلی  | 

 

 

باز عزیزم امروز راهی تهران شد و از اونجا هم می رن اراک....البته دیروز از تهران رسیدن و حالا هم تو راهن دارن باز می رن تهران...

این چند روز خونه مامان اینا بودم فقط دیروز صبح رفتم خونمون و کمی خونه رو تمیز کردم و لباسهای عزیزم رو اتو کردم و بعدش رفتم خونه مادرشوهری رو تمیز کردم و براش جگر کباب کردم و و کمی نشستم ....و ساعت ۶.۳۰ بود که با آژانس اومدم خونه مامان اینا....

 

امروز صببح هم عزیزم از شهرستان اومد و دم در انگوری که از مشکین برا مامان اینا خریده بود داد + زیتون (اومدنی از تهران از رودبار خریده بود)و لواشک و کلوچه و مامان هم برا راهشون لوبیا پلویی که از دیشب مونده بود و آش دوغ گذاشت....کمی تو راهرو حرفیدیم و بعدش خداحافظی کرد و با دوستش راهی تهران شد.....به حق این روزهای عزیز خدا کارشون رو درست کنه....

 

دو روز پیش رفتم موهامو رنگ کردم رنگش از بس بد شده بود که دوباره یه رنگ قهوه ایی تیره از روش گذاشتم.....حالا بدی ماجرا اینه که قبل رنگ موهامو دکلره کرد....حالا به نظرتون موهامو چطور تقویت کنم ؟ شامپو یا محلول خاصی هست برا تقویت؟

 

به اون دوستی که قول داده بود عکس تاج و موهامو بزارم چون عکسها تو گوشی عزیزمه ..عزیزم هم که اینجا نیست .در اولین فرصت حتما عکس رو می زارم.

 

پ ن)این عکسه بدجور دلمو برده...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:41  توسط ساچلی  | 

 

329.jpg

 

دلم یه مسافرت می خواد ......

دلم یه چند تا کتاب خوب می خواد با صفحه های زیاد که هی غصه نخورم که وای الانه کتاب تموم بشه..

دلم یه لپ تاپ میخواد که وقتی تو شبها می خوای منم کنارت با صدای نفسهات کارهامو بکنم......

دلم یه دفتر می خواد و یه قلم که بشینم دوباره مثل قبلها بنویسم......

دلم ...وای این دل من امشب چه چیزها می خواد ؟عجیبه ها دل من این همه از این شاخه به اون شاخه نمی پریدااا....

 

عزیزم باز امشب راهی تهران شد ...تا ۸ خونه خودمون بودم.برا افطار دایی اینا قرار بود بیان خونه مامان اینا ..اونوقت مامانی برداشته ساعت ۶ به من گفته.....منم تا برم حموم و آماده بشم طول کشید..همش هم نگران مامان بودم که با اون کمر دردش چطور افطاری آماده کرده....کاش یه خواهر دیگه داشتم و خیالم از بابت مامان راحت می شد....وقتهایی که من نبودم کمک حالش می شد.برادر بزرگم می گه مامان دیشب خیلی شدید کمر درد داشت و گریه می کرد و می گفت خدا هیچ خونه ایی رو بی دختر نکنه....الهی من قربون اون دلت برم که این همه مهربونه...

 

پ ن)خدا جونم قربون اون عظمتت برم هوامونو داشته باش و این سری کارهای عزیزم رو خودت با لطف و کرمت درست کن.

 

پ ن)مامان الهی درد و بلات بیاد به تن من.

 

دل نوشت )یه چیز دیگه دلم یه همچین پارکی رو هم می خواد....

 

 

 

برم بگیرم بخوابم تا این دل کار دستم نداده.......

دل جان لواشکی ...پفکی ...چیزی..... نمی خوایی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط ساچلی  | 

 

72.jpg

چند روزی می شه عزیزم رفته شهرستان .منم خونه مامان اینام.دیروز هم رفتم خونه رو تمیز کردم و لباس شستم.(لباسشوییمون هنوز وصل نشده)بعد لباسهایی عزیزم رو اتو کردم  کارها که تموم شد وضو گرفتم و نمازم رو خوندم چه حس خوبی داشتم خوندن نماز تو خلوت خونه خودم.......از خدا خواستم این حس و حال رو ..این نزدیکی بهش رو هیچ وقت ازم نگیره و نماز خوندنها با پایان ماه رمضان تموم نشن.....

 

بالاخره فیلمهای عروسی رو تحویل گرفتیم.....دیشب هم خونه دایی اینا برای دومین بار نگاه کردم و رفتم تو اون روزها....کاش زمان به عقب برگرده......

۱۶ مرداد (نیمه شعبان)

صبح ساعت ۱۰ رفتم آرایشگاه ۱۱ تا عروس بودیم.....من که تا ساعت ۱ فقط نشستم و نگاه کردم.و از ۱ به بعد کرم اولیه رو زدن و عزیزم هم ناهارم رو آورد و بعد خوردن دو تیکه از پیتزا رفتم زیر دست لی لی خانوم.(همون موقع زندایی سرویسم رو آورد)..مامان اینا هم اسیر لباسم بودن ...عزیزم که لباسم رو با ناهار آورد ..دیدم یه تیکه از لباسم لک شده زنگ زدم به مامانم اومدن لباس رو بردن چون لباس ساتن بود جای لک رو شستن بردن دادن برا اتو آوردن دیدن باز لکه لباس رو از نو شستن و با سشوار و گرفتم تو هوای آزاد خشک کردنو بردن اتو زدن و آوردن....مامان اینا که لباس رو آوردن وسایلم و بقیه پیتزا رو دادم بردن.ساعت ۴.۳۰ آماده شدم...و لباسم رو پوشیدم..مامان هم اومد اونجا تا موهاش رو سشوار بکشن ....

عزیزم اومد و  رفتیم آتلیه و عکس انداختیم و بعد رفتیم خونه مامانی رو بردیم تالار خودمون هم رفتیم تو فقط زندایی و دختر دایی عزیزم اومده بودن داشتن ضبط رو آماده می کردن  ما اومدیم بیرون و  کمی برا خودمون گشتیم ..... ساعت ۱۰ شب هم  وارد تالار شدیم.(وقت تالار هم از ۹ تا ۱۲ شب بود)اونایی که جلوی دوربین راحت بودن رقصیدن و بعد نوبت به من و عزیزم رسید......همه استرسم ریخته بود....در حالیکه من زیاد راحت نمی تونم تو عروسیها برقصم ......معذب می شم ....از اینکه این همه آدم منو می بینن......یه رقص خوشگلی به گفته همه برا آقا دامادمون کردم و غ ف و ر هم رو سرم شاباش ریخت و منم که هی در حال قر دادن.......

عزیزم کمی بعد با بدرقه من رفت تا کمی این خانومها راحت باشن و هراسی از دوربین هم نداشته باشن و برقصن.بعد عزیزم همه ریختن وسط ...طوری که من اون وسط گم شده بودم شروع کردن به رقص و یکی  یکی با من می رقصیدن....

یه کم که خانومها قرکمرهاشون رو ریختن داماد گلم با سینی حنا اومد و تحویل عروس خانوم داد.....و دختر خاله ها و عروسمون با سینی حنا کمی رقصیدن و بعد نوشتن حنا رو دستامون ....حنا رو بین مهمونها گردوندم....

از تالار هم که اومدیم خونه.... مستقیم مهمونها رفتن حیاط (صندلی چیده بودیم)تا ساعت ۲ زدیم و رقصیدیم.....دخترخاله هام که از کرج اومده بودن لباس محلی پوشیدن و رقصیدن و جمع هم مختلط بود.بعد کلی نیناش ناش ساعت ۲ مراسم تموم شد و عزیزم با مهوناشون رفتن خونه و منم رفتم حموم و ساعت ۴ گرفتم خوابیدم

۱۷ مرداد

فرداش کمی خرید داشتیم که با عزیزم انجام دادیم و من اومدم خونه و عزیزم هم رفت دنبال خرید ترشیها برا شام عروسی...که شبش قرار بود توسط زنداداشش و بقیه تزیین بشه.

شب هم ما با دایی اینا و خاله اینا و دختر خاله مامانم رفتیم سرعین جمعا ۲۴ نفر بودیم .....که خوش گذشت....

موقع برگشت هم پسرها تو ورودی شهرمون نگه داشتن و رقصیدن و ساعت ۲ اومدیم خونه......

 

۱۸ مرداد

روز عروسی هم که از ساعت ۱۰ صبح رفتم آرایشگاه که ۱ کارهام تموم شد....و منتظر عزیزم شدم...کت شلوارش خونمون بود و کلید خونه هم دست زنداداشش ...زنداداشه هم آرایشگاه .....حدودای ساعت ۲ عزیزم اومد و بعد انجام دستورات فیلم بردار سوار ماشین عروسمون شدیم و رفتیم آتلیه.....خانومه گفت که ببرمتون باغ ولی چون هوا کمی باد بود و گرد و غبار هم غوغا می کرد به خاطر اینکه آرایشم به هم نخوره نرفتیم......ولی خوب یه کمی پشیمون شدم....

ساعت ۴ تا ۷ وقت تالارمون بود(تالار پردیس)که ساعت ۵.۳۰ رفتیم تالار و باز همون مثل حنابندون رقصیدن و رقصیدیم.وقتی ما می رقصیدیم چند تا از اکوها تالار از کار افتادن و صدای موزیک زیاد جالب نبود و من رسما داشتم با کف و سوت حضار می رقصیدم.بعدش مادرشوهرم اومد کادوشو داد که یه دستبند  خوشگل بود.....مامان هم یه زنجیر و آویز خوشگل به گردنم انداخت.....بقیه هم کادوهاشون رو آوردن دادن....تا ساعت ۷ تو تالار بودیم .....بعدش اومدیم خونه بابااینا و حدود ۳۰ نفر مهمونی که از تهران داشتیم خونه ما بودن جلومون کمی زدن و رقصیدن.....من و عزیزم هم رقصیدیم که بابا و مامان هم با ما رقصیدن دوست بابا اصغر عمو و زنش هم اومدن رقصیدن بابا موقع رقص دستمو گرفت و با گریه می رقصید منم که سرم هی پایین بود و بغض کرده بودم.که خالم اومد و اعتراض کرد که چرا ساچلی رو ناراحت می کنی.........

ارکستر زنگ زد که ما میدان بسیجیم بیایید دمبالمون(ارکستر رو گفته بودیم از تبریز بیان چون وقت ارکسترهای خوب شهرمون و یکی هم از استارا مد نظرمون بود که پر بود((چه بود در بودی شد)))ما هم خداحافظی کردیم و بردیم اونا رو همراهی کردیم رفتن خونه ....و من و  عزیزم هم پیش به سوی قشلاق.(یه کبابی تو اتوبان سرعین) تو ماشین ولوم ضبطو زیاد کرده بودیم و برا هم می رقصیدیم.ماشینها بوق می زدن و دست تکون می دادن(اکثرشون هم مسافر بودن که از شهرهای دیگه اومده بودن)عزیزم سفارش ۴ سیخ کباب و جیگر داد و خوردیم و راه افتادیم.......اومدیم تالار دریا ...که این تالار خیلی خیلی عالی بود محیطش و صدای اکوهاش   به من که خیلی چسبید و عوض اوت تالار بده دراومد...من و غفو*ر  که از اول تا آخر وسط بودیم.ساعت ۱۱مهمونها رفتن طبقه پایین برا شام و منم موندم تو همون سالن ومنتظر عزیزم که بیاد.اومد و خانوم فیلمبردار کمی فیلم گرفت و بعد تموم شدن کارش تنهامون گذاشت و ما هم مشغول خوردن شدیم...من که از بس تشنم بود فقط نوشابه خوردم و غذاهم  خیلی کم ....

 

بعد شام هم با همراهی مهمونها رفتیم خونه بابااینا .چقدر ماشین پشت سرمون بود ....کوچمون که بزرگ و عریضه پره ماشین شده بود.....منم مثل بچه ها ذوق کرده بودم.قبل پیاده شدنمون.جلوی خونه رقصیدن.....اومدیم خونه .از بس جماعت زیاد بود تو اشپزخونه و راه پله هم ایستاده بودن.برادر عزیزم با اون نواری که قرار بود کمرمو ببنده رقصید و بعدش پسر خاله و نوه خاله ام و برادرهام و دختر خاله هام و عروسمون رقصیدن ...برادر عزیزم طبق رسم ترکها یه چیزهایی گفت که فارسیش این می شه(مادرم ...خواهرم....دختر عروس ...قد و قامتت راست عروس.... ۷ تا پسر می خوام و یه دونه دختر ...عروس)

بابایی و مامانی اومدن و بابا خیر دعا گفت و منم که اشکم داشت در می اومد بابا غفو*ر رو بوسد و بعد منو ....سرم رو گذاشتم رو شونه بابا وووووو ..... منو می ذاشتن یه دل سیر اونجا گریه می کردم  بابا که کلی گریه کرد ....با مامان و برادرها و..... و بقیه هم یادم نیست روبوسی کردم.و موقع بیرون اومدن از خونه برقها رفت و به فاصله یک دقیقه دوباره اومد.....سوار ماشین عروسمون شدیم و رفتیم به سمت خونه عشقمون.....رسیدیم و گوسفند قربونی کردن و از رو خون  گوسفند بیچاره گذشتیم و دو تا تخم مرغ شکوندیم و ظرف آب رو با پامون زدیم ریختیم و وارد پارکینگ شدیم ...جمع مختلط بود ...ارکستر هم خوب بود و خوب هم می خوند..تا ساعت ۲.۳۰ رقصیدیم..در آخر ترانه پایانی رو زد که این ترانه اش واقعا محشر بود....ترکی بود که یه تیکه اش به فارسی این (((خدا ما رو از هم جدا نکنه)))می شد.....

همه مهمونها خداحافظی کردن و رفتن و من و عزیزم هم با همراهی دختر خاله جانمان اومدیم خونه مون.........................نیم ساعت بعدش دختر خاله جان هم خداحافظی کرد و رفت.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:5  توسط ساچلی  |