<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نوشته های ساچلی</title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Nov 2009 09:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>سلام...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دیروز خونه مامان اینا هستم و اگه برادرها دست از این بازی مکس نمی دونم چی چی بردارن من با خیال راحت می شینم و می خونمتون..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم رفت شهرستان و منم طبق معمول تلپ شدم خونه مامانی..واقعا که هیچ جا مثل خونه پدری نمی شه وقتی میام اینجا و شب رو هم می خوام بمونم انگار دنیا رو به من می دن.خدا حفظشون کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بعد خرید عیدی برا زنداداش شب من و مامان و برادرم رفتیم و عیدی ها رو دادیم البته تو خریدها مریم(زنداداشم) هم با ما بود..دختر خوبیه کم توقع مهربون فقط کمی بچه است ۱۷ ساله شه و گاهی حرفی که نباید بزنه رو می زنه .که اونم به سنش برمی گرده که انشاا... درست می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شب پیش مامان اینا و دایی اینا رو برا شام دعوت کرده بودم و کارهامو از ساعت ۵.۳۰ شروع کردم ولی همه چی عالی بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نی نی جان هم در اواخر هفته ۱۵ به سر می بره...ویار خاصی ندارم بیشتر دلم خوردنی های شیرین میخواد .گاهی هم ترشی و اینجور چیزها هم می چسبه...کاش زودتر این هفته ها تموم بشه و برگردم به حال عادیم .از لحاظ روحیه کمی افت کردم دلم کلی محبت می خواد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درس رو هم یه هفته ایی می شه بی خیال شدم از بس که وقت کم میارم.فردا هم امتحان سنجش تکمیلیه و دریغ از یه کلمه خوندن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن)عزیزم آرامش خونمون رو به هیچ قیمتی دوست ندارم از دست بدم .هیچ موقع مهرت رو از من دریغ مکن که همیشه محتاجم به تو و محبتهاتم.(شاید من اینروزها ازت زیاد و زیاد محبت می خوام)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ ن)طوطی نازنینمون مرد.اونم به دست من....نمی دونستم نباید به طوطی خیار داد و من دادم و تا شب بیچاره کله پا شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>سلام به روی ماه همتون خوبید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم خیلیییییییییییییییییییی براتون تنگ شده هر چی بگم بازم کمه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کامی خونه که ویندوزش بالا نمیاد .و الان هم خونه مامان اینام گفتم بیام یه سر به وبلاگم بزنم...عزیزم خونه خوابیده و منم ماشینو برداشتم اومدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال هر سه تامون خوبه.نی نی هم کم کم داره خودی نشان می ده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجبورم لباسهای گشاد بپوشم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوای اینجا سرده و برف هم باریده ولی این هوای سرد رو با گرمی محبت یار می شه تحمل کرد..داریم به اولین سالگرد وصالمون نزدیک می شیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریشب کلی مهمون داشتیم ۲ تا زندایی غ*فور با دخترها و دامادهاشون و مامان خودم و داداشها و عروسمون...جمع خیلی خوب و دوست داشتنی بود..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیاد تو نوشته هام نظم نبود ببخشید..ذوق کرده ام..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستتون دارم  و به یاد تک تکتونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 14:02:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام کافی نتی</title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کامی خونه مامان اینا یه وبلاگ باز می کنه و بعد بقیه رو ارور می ده...رسما دارم دق می کنم از اینکه نمی خونمتون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم از جمعه رفته شهرستان و من خونه مامان اینا هستم .ایندفعه مادر شوهری هم باهاش رفته ...جمعه گذشته هم سالگرد پدرشوهرم بود که تو مسجد برا هیت صبحانه دادن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اینکه خیلیییییییییی دلتنگ غ*فورم هستم ...فردا به امید خدا شاید بیاد....آخی نازی سرما هم خورده شدید..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال و روز خودم هم بد نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برم که مامانی نشسته و داره چپ چپ نگاه می کنه که زود باش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تربچه جان حرفات آویزه گوش مرسی عزیزم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 15:36:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ساچلی الدوله</title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>سلام به روی ماه همگی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما دیشب برگشتیم حدود ساعت ۸ بود که رسیدیم و برادر شوهری چون اولین سفر زیارتیمون بود برامون گوسفند قربونی کرد و مامان اینا و اون یکی برادر غ*فور با خانومش و بچه ها هم بودن ساعت ۱ همه رفتن و و من اومدم بالا یه دوش گرفتم و عزیزم هم همون پایین خونه مامانش..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفر خیلی خوبی بود ..همه چی عالی ...ولی به خاطر شلوغی اصلا من نتونستم ضریح رو ببینم چهارشنبه که حرکت کردیم شب خودمون رو رسوندیم چالوس و گفتیم که چند ساعتی تو ماشین بخوابیم و دوباره حرکت کنیم و این چند ساعت خوابیدن شد یه خواب کامل ساعت ۹ بعد خوردن صبحانه از چالوس حرکت کردیم و کم کم شهرهای شمالی رو پشت سر گذاشتیم از گزگان به بعد واقعا جاده خسته کننده بود و اصلا تموم نمی شد.بالاخره ساعت ۱۰ رسیدیم مشهد و نزدیکیهای حرم جا برا پارک پیدا کردیم تا بریم حرم وسایل رو که گذاشتیم صندوق عقب هر چی کردیم این صندوق عقب بسته نشد ...یک ساعتی عزیزم باهاش ور رفت تا بالاخره درست شد...رفتیم حرم حیاط حرم قیامت بود یه سلامی کردیم و کمی ایستادیم و برگشتیم تا یه جایی برا خواب پیدا کنیم ....همه هتلها پر بود و ما دوباره مجبور شدیم تو ماشین بخوابیم این دفعه دیگه واقعا عذاب کشیدیم و همه بدنمون خشک شده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح دوباره رفتیم دنبال هتل که از شانس نزدیکی حرم یه هتل بود که گفت ساعت ۳ اتاق خالی می شه ما هم زود اوکی کردیم و رفتیم به سمت حرم تو حیاط نشستیم و دعا خوندیم و کلی نماز از طرف اونایی که التماس دعا کرده بودن خوندم....از طرف همه دوستای وبلاگی هم دو رکعت نماز خوندم...با اینکه زیاد وبلاگ مریسام رو نمی خونم و گاهی گذرا خوندمش ولی اون روز یه لحظه هم از ذهنم دور نمی شد....و دعاش کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از حرم اومدیم بیرون و رفتیم به سمت الماس شرق و کمی خرید کردیم و گشتیم وبعد اومدیم پارک ملت و فقط نگاه کردیم و سوار هیچ کدوم از بازیها نشدیم...ساعت حدود ۱۲ اومدیم سمت هتل... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش وسایل رو جمع کردیم و پول هتل رو دادیم و اومدیم حرم از امام رضا خداحافظی کنیم...بعد نماز و دعای توسل خداحافظی کردیم تو حیاط حرم داشتیم راه خروجی رو می گشتیم منم گشنه و خسته ..دیدیم یه آخوندی (بدون عمامه)با یه خانوم اومدن طرفمون گفت چند وقته ازدواج کردید و از کدوم شهر هستید و ناهار خوردید...بعد گفت دو تا فیش غذای متبرک امام رضا بهتون می دم به چند شرط اینکه نسبت به هم مهربون باشید هوای همو داشته باشید و خانومتون هم همیشه حجابش رو رعایت کنه(منم از بس خسته بودم خیلی کم شالم عقب رفته و فقط خیلی کم از موهام معلوم بود...گفت به کسی نگید از کی گرفتید...فیشها رو داد و ما هم رفتیم آدر غذاخوری که تو صحن آزادی بود رو پیدا کردیم و دیدیم صفه ...بعد نیم ساعت رفتیم تو..(از وقتی وارد مشهد شده بودیم چند باری به عزیزم گفته بودم خیلی تعریف غذای امام رضا رو شنیدم و خیلی دلم می خواد بخورم)چون من یه ۵ دقیقه زودتر از عزیزم اومده بودم تو سالن ..براش جا گرفته بودم...عزیزم اومد و نشست و یه کولی اومد و به گارسونهای اونجا گفت من فیشم رو دادم به این آقا حالا مگه ول می کرد...آخرش دید محلش نمی زارن رفت...تو عمرم غذایی به این لذیذی نخورده بودم(خورشت قیمه بود)بعد خوردن غذا..دیگه از امام رضا دوباره خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم  طرقبیه و بعد اونجا هم رفتیم شاندیز و پدیده شاندیز رو هم دیدیم که عالیییییییییی بود....و چون دیرمون شده بود تصمیم گرفتیم امشبم بمونیم و فردا صبح حرکت کنیم...تا ساعت ۱۱ تو شاندیز بودیم و یه فیله کباب عالی هم خوردیم...عکس هم تو آتلیه اونجا انداختیم غ*فور با لباس قزاق و منم با لباس ترکمنستان ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد چای خوردیم وو کمی نشستم و کارتهای قرعه کشی رو تو اون بنز مشکی ناناز که قراره برا ما در بیاد انداختیم و حرکت کردیم اونجا که هتل یافت نشد و اومدیم مشهد و از شانسمون یه هتل خیلی شیک و تر تمیز تو یه کوچه های نزدیک حرم معرفی کردن که نسبت به هتل شب پیش عالی بود و ۱۰ تومان هم از اون ارزونتر ۴۰ هزارتومان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح بعد خوردن صبحانه تو هتل رفتیم بازار و سوغات خریدیم و حرکت کردیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شب تو گرگان خوابیدیم .و بعد فرداش هم ساعت ۷ رسیدیم لاهیجان و رفتیم خونه دوست غ*فور....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا صبح هم چون آخرین مهلت کارشناسی ارشد بود دفترچه گرفته بودم(از ساری)که اینترنتی ثبت نام کردم و تموم شد و از دوست و خانوم دوستمون خداحافظی کردیم(خانومه هدیه ایی که با کلک به انتخاب خودم گرفته بود بهمون هدیه داد )و راه افتادیم...یهو تصمیم گرفتیم بریم تله کابین لاهیجان رفتیم و کمی گشتیم و تله کابین تعطیل شد تا ساعت ۲.ما هم اینور بودیم کمی منتظر موندیم تا ۲ شد و اومدیم طرف ماشین و ناهار هم تو رستوران زیبا خوردیم و به طرف شهر عزیزمون راه افتادیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود انشای من در مورد سفر به مشهد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن)امام رضا مرسی بابت دعوتت و پذیرایی خوبت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 09:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می ریم مشهد.......</title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>عزیزم الان زنگ زده یهو برگشته می گه ساچلی آماده شو بریم مشهد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای باورم نمی شد....یعنی امام رضا ما رو هم طلبید..آخ جون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی عزیزم مرسی از اینکه می دونستی چقدر دلم می خواست اونجا باشم و با این سختی شرایط کاری جور کردی تا بریم...البته اول تو بعد خدا و بعدش دعوت امام رضا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوشحالم خیلی ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 09:02:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>نباید یادم بره چقدر سختی کشیدم برا رسیدن به این روزها.. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباید یادم بره که این زندگی رو به چه سختی به دست آوردیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباید یادم بره که چه روزهایی داشتیم....پر از عذاب و دلهره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباید خیلی چیزها یادمون بره.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباید بزارم این حسهای بد رو من و زندگی و آرامش قشنگمون تاثیر بزاره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباید عشقمون رو از یاد ببرم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 10:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین دلخوری بعد از ازدواج تو خونمون به وجود اومد و مقصر هم من بودم ولی خوب یه جورایی سر یه موردی بود که خیلی وقت بود باهاش درگیر بودم و غیر مستقیم خیلی اشاره کرده بودم.و دیروز به شوخی یه پس گردنی بهش زدم و اون باعث کمی دلخوری شد.....قهر نیستیم ولی خوب رفتارها کمی سرد و ابریه....حس بدی دارم و این حس خوب نمی شه....می دونم این جور چیزها نمک زندگیه ولی این نمک رو من دوست ندارم...البته هیچکی دوست نداره درسته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شروع کردم به خوندن قرآن ...می خوام ختم کنم و امیدوارم خدا کمکم کنه و وسطهاش جا نزنم.تناها با خوندن قرآن از دست این استرسها و دلتنگیها راحت می شم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویار ندارم ولی یه چیزی هست که بدتر از ویاره اونم تنگی نفس و دلگرفتگیهای مداومه....نمی دونم این حالتها ادامه خواهد داشت یا فقط ماههای اوله....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد روز میلاد امام رضا مشهد باشم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سین بانو جان دلم دخمل می خواد خیلی هم دلم می خواد...ولی باز هرچی خدا صلاح بدونه....فقط سالم باشه ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا جان مرسی بابت اون آدرست ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونید که تک تکتون خیلی ماهید .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>دیروز  بالاخره رفتم سنجش تکمیلی برا ارشد ثبت نام کردم...حالا نمی دونم بتونم نتیجه بگیرم یا نه...ولی امیدوارم بتونم حتی شده از آزاد قبول شم..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از اونجا هم رفتیم دکتر تغذیه...کلی اظهار نگرانی کردم از اضافه وزن تو دوران بارداری ...دکتر هم گفت تا 12 یا 18 کیلو اضافه وزن میاری ولی بعد زایمان دوباره وزنت میاد سر جاش کمی هم باید تلاش کنی بعد زایمان....تا الان هم 3 کیلو اضافه وزن دارم...فقط هم میوه می خورمااا نسبت به قبل هم غذام خیلی کم شده ولی انگار باید این اضافه ها رو داشته باشم.....به هر حال ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان از دستم در رفته نی نی وارد چند هفتگیش شده...زیاد حسی هم بهش ندارم نمی دونم چرا ......خیلی بی تفاوتم....از لحاظ خلق و خو هم ساکت و بی حوصله شدم یه روز خوب خوبم و یه روز غمگینه غمگین...خونه خودمون هم یه جورایی حس خفگی بهم دست می ده....ولی خونه مامان اینا خیلی راحتم خیلی ....می گم شاید به خاطر آپارتمانی بودن اونجاست و نزدیک نبودن به خیابون ..ولی خونه مامان اینا یه خونه ویلایی بسیار نورگیر و دلباز و جلوی خونه هم یه خیابون بزرگه و یه دبیرستان دخترانه هم روبروشه که همیشه شلوغه...اگه هم دلت تنگ بشه اگه از پنجره راهرو نگاه کنی کلی دلت وا می شه.....البته اینم بگم تازگیها اینطوری شدماااا...شاید اینم مربوط به نی نی باشه..نمی دونم والله..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن)لیلی جان من عشق ممنوع و هانیمین چیفلیکی و ایزل و کوچوک کادینار و یاپراک توکومی رو دنبال می کنم ...سریالها محشرن مگه نه..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن)عزیزم عشقم اینروزها خیلی بی حوصله ام ...امیدوارم بتونی درکم کنی و کمکم کنی از این حال بیام بیرون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 09:11:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>
کم کم داره به وزنم اضافه می شه و همین مورد باعث شده به هم بریزم  و  اعصابم خرد بشه...فردا می خوام برم پیش دکتر تغذیه..تا بگه چیکار کنم که به وزن خودم اضافه نشه...زیاد میلی به غذا ندارم مخصوصا دست پخت خودم...اکثرا میوه می خورم ...به.....انار..خرمالو...لیمو شیرین.......گاهی هم مامانم زحمت می کشه و آب سیب برام می گیره با آب هویج  و گاهی هم آب کلم رو هم قاطی هویج به خوردم می ده...یعنی هر روز این برنامه خوردنها رو دارم + پسته و کنجد ....  دیگه از خورد و خوراک بدم میاد. اه اه ...&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعه شام مهمون زندایی غ*فورم بودیم گفته بود که مامان منو هم ببریم (آخه من و غ*فورم فامیلیم البته دور)و زندایی و  مامان من هم خاطر همو خیلی می خوان.بعد شام زندایی برام انار دون کرد گفت موقع انار دون کردن نزار یه دونه اش هم هدر بره چون ی گن تو بهشت یه اناری هست که یه دونه از اون انار تو انارهای رو زمین هست.پس شاید اون دونه ایی که افتاده زمین همون دونه بهشتی باشه.یکی هم گفت که موقع خوردن انار اگه بشینی جلوی آیینه نی نی عین خودت می شه.می گه به چند نفر گفتم الان نی نی هاشون جفت خودشونن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندایی ماهیه مخصوصا مریم دخترش که دیگه برام مثل یه خواهر می مونه.اصلا مریم نامها خیلی خیلی مهربونن ...دقت کردین..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز صبح قبل اینکه عزیزم بره شهرستان رفتیم سنجنش تکمیلی تا شرایط آزمونهای ارشد رو بپرسیم که گفت 1 آبان اولین آزمونشه...تو رشته من هم ثبت نامم می شد 290 هزارتومان...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن)جمعه رفته بودیم استارا آب دریا آوردیم ولی فعلا جرات نکردم بخورم...&lt;sup&gt;&lt;sub&gt;&lt;br /&gt;&lt;/sub&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;&lt;br /&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد نوشت)چشم چشم آب دریا رو نمی خورم از اینکه به فکر نی نی هستید یک دنیا ممنون ...خوش به حال نی نی که این همه خاله مهربون داره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sacheli.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;خونه مامان اینا هستم دیشب عزیزم رفت شهرستان.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینروزها خیلی خیلی دلشوره می گیرم به طوری که منو بی حال و کسل می کنه..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه دفتر برداشتم و شروع کردم برای نی نی می نویسم از روزهامون و حال  هوای خونه مون...اصلا نوشتن تو دفتر یه جورایی قشنگه ....به همین خاطر نخواستم تو این صفحات مجازی براش بنویسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می خوام برا ارشد هم بخونم دوست ندارم خونه نشین بشم وقتی می رم دانشگاه وقتی حرفهای استادها رو می شنوم روحیه می گیرم..حالانمی دونم تا چه حد رو این حرفم یعنی خوندن برا ارشد بمونم و هی امروز و فردا نکنم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه سوال من شنیدم خوردن آب دریا نی نی رو سفید می کنه ...درسته ؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد نوشت)کامنت شقایق رو که دیدم کپ کردم....مگه مجبوری بیایی کامنت بزاری اونم از همه جا بی خبر..حتما هم بهت سر می زنم:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بوی لوبیا پلو تو خونه پیچیده آخ جون ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 13:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sacheli&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>sacheli</dc:creator>
<guid>http://sacheli.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
